مرگ و زندگی (ما که هستیم؟)
مرگ و زندگی (ما که هستیم؟)
یکی از رایج ترین سوالات ذهن آدمی چیستی مرگ است، به ویژه پس از مرگ عزیزان. برای بسیاری در مراحلی از زندگی گاه این سوال حتی مقدم بر پرسش از چیستی زندگی می گردد. اما به آن اندازه که این سوال در ذهن ها فراگیر است در عالم واقع توسط بسیاری بیان نگردیده و جدی گرفته نمیشود. شاید چون برای آن پاسخ روشنی نیست و نگرانی از ابهام جهان پیش رو یا ترس از عذاب احتمالی و شاید حتی نبودن و فنا شدن، سبب گریز اغلب ادمها از برخورد جدی با این سوال می گردد. لذا اغلب در پاسخ به این سوال دچار هراس و گریز، سرپوشی و فراموشی و یا متوسل به روایات، حکایات، تصورات، و خرافات می شویم.
گر چه برای مومنان به مذهب و مسلک های الهی و معنوی پاسخ های معین مکتبی و رساله ای به چیستی مرگ غنیمتی مهم و مرهمی آرام بخش است، اما نیاز به پاسخ انسانی ملموس و منطقی به چنین پرسشی، گریبان بسیاری از آنها را نیز رها نکرده و هنوز هم چون دیگران ذهن پرسشگرشان در گفتگوی خودمانی با خویش و شاید خویشانشان سوال از چیستی مرگ آدمها دارد.
مقصود اصلی بسیاری از ما آدمها در طرح چنین پرسشی فکر میکنم نه لزوماً درک واقعیت و چیستی پدیده مرگ و برخورد کنجکاوانه اصیل با آن باشد. چرا که اغلب همین آدمها در پاسخ به پرسش های بسیار مهم و ملموس همین جهانی که اتفاقاً درک و هضمش میتواند بسیار هم برای زندگی و مرگ ما با اهمیت باشد، به خود زحمت جستن و کاویدن و حتی ورق زدن صفحاتی چند از یک کتاب و آزمودن صبورانه توانایی خود را، نمیدهند. دلیل فراگیر پرسش از چیستی مرگ اغلب ناشی از اضطراب و هراس ما برای فهمیدن سرنوشت جسم و جان انسان و چرایی و چگونگی ادامه حیات احتمالی پس از مرگ و خوشی و ناخوشی ها، عذاب و پاداش های پس از آن است] که مبادا عاقبت ما هیچ و پوچ گردیم.
مقصود نوشته حاضر نقد بیانات مکتبی و مسلکی مذکور و تایید یا تردید در آنها نیست. سعی کودکانه من آن است تا شاید پاسخی ملموس واین جهانی را با شما به اشتراک بگذارم. سعی من آن است تا پیش از اندیشیدن به چرایی مرگ ابتدا به چیستی زندگی بهتر بنگرم. مرگ را اگر نقطه مقابل زندگی بگیریم، درک چیستی زندگی و تغییرات احتمالی آن پس از مرگ ما، پاسخی به سوال اساسی چرایی مرگ از بسیاری ابعاد خواهد بود.
روزی در مجلس ختم یکی از آشنایان دور کسی در میان جمع از من پرسید: فلانی تو که چهار کلاس درس بیشتر از ما خواندی نظرت درباره مرگ چیست؟ میدانستم که پاسخ مورد انتظار او آنچه در حکایات و روایات آمده است نیست، و همو همچنین با همان خرده سوادش میدانست که اسرار زندگی و مرگ انسان هنوز پاسخی چندان شفاف و علمی ندارد. اما او هنوز مایل به شنیدن پاسخی بود همچون هزاران و میلیون ها نفر که در چنین مجالسی قدری جدی تر به چیستی مرگ می اندیشند. از او پرسیدم و از آن جمع حاضرکه: این خانه که ما حالا در آنیم چند سال عمر دارد؟ یکی گفت 30 سال دیگری گفت 50، یکی دیگر با یادآوری خاطرات ساخت و ساز آن گفت 35 و همینطور حدس های دور و نزدیک. من گفتم از نظر من این ساختمان هزاران سال عمر دارد. با تعجب مرا نگریستند که منظورم چست. و این حرف و منظور چندان پیچیده نبود. گفتم: نوع مصالح بکار گرفته شده در این ساختمان، طراحی و معماری، ابزار ساخت و همه چیزش حاصل هزاران سال تفکر و تعقل آدمیان بسیاری بوده است و دانش منتقل شده از صدها و شاید هزاران نسل آدمی بکار آمده است تا چنین ساختمانی پدید آید. به ساعت دیواری موجود در اتاق اشاره کردم و گفتم که مشابهاً این ساعت هم هزاران سال عمر دارد. و به خودمان که هزاران سال عمر داریم. که ما بیش از آن که خودمان باشیم گذشتگانیم، که آنها نمرده اند، زبان ما، گفتار ما، پندار ما، کردار ما، موسیقی ما، حکایات و همه وجود ما بنا شده بر تکامل حیات و ابزار زندگی انسان در صدها و هزاران نسل پیش است. آنها نمرده اند در وجود ما تجلی دارند مستقیم یا غیر مستقیم. و ما نیز نخواهیم مرد و با هر آنکس که در زندگی مان مراودتی و برخوردی و آشنایی حتی در حد چند جمله کوتاه و گاه شاید حتی یک نگاه، داشته ایم، تا وقتی که همانان و همه کسانی که از آنها زندگی و تاثیر می گیرند، زنده اند، ما نیز زنده ایم.
برای مثال گاهی فکر میکنم ما بیش از آنکه خودمان باشیم، والدین و معلمان و دوستان و نزدیکانمان هستیم. آنها هستند که ظرف وجود ما را شکل بخشیده و پر از زیباییها یا شاید نقص ها کرده اند. و خوب البته که ما نیز بر آن شکل و شمایل و محتویات تاثیر نسبی خویش را داریم. و به همین ترتیب شاید بتوان گفت فرزندان ما بیشتر خود ما باشند تا خودشان چرا که ظرف وجود کودکان امروز را ما پر میکنیم. از این نظر گاهی فکر میکنم اگر ما میخواهیم خودمان و ارزشمان را بفهمیم باید آن را در وجود نسل بعدی که وجودشان را از دانسته ها یا ندانم کاری هایمان پر کرده ایم، بیابیم. چرا که اغلب خاصیت های ما حاصل دسترنج نسل پیشین ماست. گویی هر نسلی داشته هایش در وجود نسل بعدی نمود پیدا میکند. البته استثناء کم نیست و گاهی کسی ممکن است به جای لبریز شدن وجودش از داشته های والدین و فامیل از چشمه وجود کس و کاری دیگر، یا از طریق مطالعه و توجه به آثار دیگران، حاضران و پیشینیان و حتی سایر ملل و فرهنگ ها، وجودش سرشار از کسانی باشد که لزوماً پیرامون او نیستند. اما آنچه به وضوح آشکار است، تقریباًهمه آنچه میبینیم و میخوانیم و میگوییم و میفهمیم و بکار میبندیم به شدت تاثیر گرفته از هزاران و میلیون ها انسان پیش از ما در قالب قوم و قبایل و فرهنگ های مختلف است.
از این سبب فکر میکنم که برای هیچ کس مرگی نبوده و نیست و نخواهد بود. شاید این خودخواهی بچه گانه ماست اگر که فکر میکنیم: درخت کاری مهم نیست، مگر درختی را که من کاشته باشم، گل چیدن و هدیه دادن و هدیه گرفته مهم نیست، مگر انکه من بچینم، هدیه دهم و هدیه بگیرم. این خودخواهی بچه گانه ماست اگر که فکر کنیم: زیبایی آوای موسیقی و شعر مهم نیست، مگر من نوشته باشم، من بشنوم و من بنوازم. به نظرم این بچگانه است و خودخواهانه اگر که معنای تمام زیباییها را، معنای زیستن و امتداد زندگی و ساختن را به وجود عینی خودمان منتهی کنیم.
اگر که حیات و زندگی ما از آن سبب با معنا و ارزشمند است که کاری فرای خوردن و خوابیدن و نفس کشیدن، میکنیم، که خوردن و خوابیدن و نفس کشیدنمان برای انجام اموری انسانی، نیک و زیباست که اهمیت می یابد، پس چندان فرقی نباید بین آنچه با دستهای خود مستقیماً به انجام میرسانیم با آنچه که نسل های بعد از ما به سبب انتقال زندگی و تجربیاتش از ما میگیرند، قائل شویم.
ما چگونه خواهیم مرد؟ میتوانیم که نباشیم؟ وقتی که حتی هزاران سال پس از مرگ ما زندگی و نسل ها و ظرف هایش سرشار از وجودی است که از ظرف وجودی ما عبور کرده است و همواره ما بخشی گریز ناپذیر از آن خواهیم بود. چه خوب باشیم و چه بد، برای هیچ کس مرگی نیست. چه بهتر آنکه بر وجود انباشته مان از پیشینیان، قدری و منزلتی حتی کوچک بیفزایم، چرا که تا ابد در ظرف های وجودی نسل های بعد به گردش درخواهد آمد.
دیگران: ( ماندگار ترین عشق ها)
دیگران: ( ماندگار ترین عشق ها)
ما فقط برای تعداد معدودی از آدمها یک شخص خاص هستیم: برای خانواده مان، تعدادی از دوستان صمیمی و برخی از همکارانمان. اما برای میلیونها نفر و بلکه بیشمار انسانهای دیگر، ما در زمره دیگران هستیم. در واقع ما بیش از آنکه خویش باشیم، دیگرانیم. نامهربانی و دوست نداشتن دیگران، در واقع دوست نداشتن خویشی است که از منظر میلیونها نفر دیگران تلقی می گردد. عدم توجه کافی به حقوق دیگرانی که از منظر آنها نیز، ما دیگرانیم، دادن مجوز به خیل عظیمی از انسانهاست برای بی توجهی محض به خویشتن ما. پس در دوست داشتن دیگران و احترام به حقوق آنها، منتی نیست، چرا که معنایش دوست داشتن خویشی است که برای اندکی خویش اما برای بسیاری دیگران است.
نا مهربانی و بی توجهی تو به دیگران (اگر که چنین باشد) مرا بیمناک و غصه دار میکند از روزی که شاید به سبب خطای عمدی یا سهوی من، یا از سر سوءتفاهمات و جفای روزگار، از دایره نگاه دوستانه و نزدیک بین تو به خیل عظیم دیگرانی پرتاب گردم که برایشان اهمیتی قائل نیستی.
وقتی تو میتوانی دیگران را دوست بداری، مرا برای همیشه دوست خواهی داشت، چرا که اگر از جفای روزگار از دایره نزدیکانت حذف گردیدم و مهربانی و عشق خصوصی تو را از دست دادم، به جمع عظیم دیگرانی خواهم پیوست، که تو برای همیشه دوستشان خواهی داشت. پس بگذاربه جای آنکه عاشق یکدیگر باشیم، با هم عاشق دیگران باشیم تا برای همیشه همدیگر را نیز دوست بداریم، این ماندگار ترین عشق هاست.
عدالت و زندگی: تقابل در مبنا (پارادوکس تعادل و حیات)
عدالت و زندگی: تقابل در مبنا (پارادوکس تعادل و حیات)
مبنا و مفهوم عدالت شاید مهمترین دغدغه ذهن آدمی است. پیش از آنکه حتی بتوان برای آزادی، اخلاق، حدود و مسئولیت های انسانها در قبال خویش و دیگران، تعریف و مبنایی در نظر گرفت، تعریف بنیادین عدالت ضروری می نماید. حتی در تعریف و نسبت خالق و مخلوق پیش تعریف واژه عدالت از مهمترین هاست، تا انسان بداند با کدامین لحن و شمایل به خویش و خدایش بیندیشد، بگوید و بشنود و انتظار داشته باشد. در این باره قطعاً حرف و حدیث فراوان است چه از منظر اصول مذهبی و چه مکاتب انسانی و اجتماعی مختلف. کمتر کسی هم از آنچه پیرامون این واژه بر سر زبان هاست، روشن، مطمئن و قانع است. به برخی از این تعاریف سنتی اشاره هایی خواهد شد اما هدف این نوشته مرور مفصل آن مباحث نیست و از عهده نویسنده نیز خارج است. آنچه در این نوشته می آید سوای و فرای کاربرد این واژه در تعریف نسبت و اوصاف خالق و مخلوق به طرز متداول و فارق از بیم و امید ارزش جایگاه انسان در دستگاه آفرینش است.
تعاریف عامیانه و سنتی از عدالت در سطوح ساده و پیشرفته:
1- پیش پا افتاده ترین و متداول ترین تعریف عامیانه از عدالت را شاید بتوان چنین بیان کرد: "همه چیز بین همه یکسان و مساوی تقسیم گردد". اگر چه این تعریف ساده از عدالت، بچگانه به نظر می آید و به نوعی بچه ها هم زندگی را با آن تجربه میکنند و بر این منوال در تصاحب چیزها رقابت می کنند، اما در همین تعریف ساده از عدالت هم عادل نیستیم و در منظور ما از واژه "همه چیز " در تعریف بالا، منظورمان چیزهای خوب، جالب و ارزشمند است مانند نان، آب، غذا، پول، ماشین، زیبایی و ... . و برای مثال منظور ما اصلاً آبی که سیل میگردد و خانه ویران می کند نیست، منظور ما غذایی که آلوده و مسموم کننده است نیست، و منظور ما ماشینی هم که به ته دره میرود نیست. و زیبایی و ثروتی هم که اسیر و گرفتار غارتگر و متجاوزمان کند نیست. و جداً چرا؟ مگر مریضی و ویرانی و گرفتاری و آسیب جزء همه چیز نیست؟ پس حتی اگر بتوانیم در این تعریف ساده از عدالت نیز عادل باشیم باز هم به آن مقصد متعالی نزدیکتریم.
این تعریف ساده عدالت یک اشکال بزرگ دیگر هم دارد، و آن آینکه وقتی چیزی مثلاً بین دو نفر به مساوی تفسیم شد، از کجا معلوم که تاثیر آن چیز بر خواص متعاقب هر کس به یک اندازه باشد. برای مثال تقسیم یک سیب بین دو نفر با سن و سال و یا جسم و جان و طبع غذایی متفاوت، مطمئناً تاثیر مساوی نخواهد داشت. آنوقت باز هم همه چیز بین همه کس مساوی تقسیم نگردیده، وقتی که چیز خوب یا بد تاثیر نامساوی بر دو کس داشته باشد. پس خوب است در تعریف همه چیز، خواص مرتبط آن چیزها بر کسان مختلف نیز مد نظر قرار گیرد. و البته که اغلب درک و اندازه گیری این موضوع دشوار است و خطای ما در تقسیم اندازه چیزها در مرحله اول شاید چندان بالا نباشد اما خطای مراحل بعدی خواص آن چیزها از مراتب بالاتری برخوردار است. درست مثل تغییر درجه دقت ها در مشتقات بالاتر متغییرها در توابع ریاضی.
2- شاید اشکالات مطرح شده در تعریف ساده عدالت، انسانها را بر آن داشته است تا تعریف جالب تر، جامع تر و مناسب تری از عدالت را نیز ارائه دهند که شاید بتوان آن را تعریف پیشرفته عدالت (اما هنوز سنتی) نامید و آن اینکه: عدالت یعنی اینکه هرچیزی و هر کسی سر جای خودش باشد. این تعریف به همان اندازه که جامع مینماید، گنگ نیز هست، چرا که معلوم نیست چه کسانی میتوانند به خوبی جای چیزها و کسان را معلوم کنند. بگذارید بگوییم وجدان بیدار جامعه و متوسط آدمها، هر چند که خالی از اشکال نیست اما به نوعی از بهترین هاست. با این تعریف از عدالت دست و پای آدمی کمی باز میگردد تا چیزها را بر مبنای خاصیت ها، تواناییها و نیازمندیها تقسیم کند. و البته که مجاز میشویم که نیم بزرگتری از یک سیب را به شکمی گنده تر یا گرسنه تر یا چشمانی مشتاق تر، اختصاص دهیم. هرچند تشخیص و تخصیص ما ممکن است خالی از اشکال نباشد، اما به نوعی این موضوع به منزله خللی بزرگ در تعریف مبنایی نیست. هر چند گاه عدم امکان اجرا اگر به ذات تعریف برگردد موجب نقص مبنا می گردد.
تعریف عامیانه ساده از عدالت " هم چیز بین همه مساوی" در بالا را شاید بتوان به تفکرات کمونیستی نزدیک دانست1، و تعریف سنتی پیشرفته مذکور را "هر چیز سر جای خودش" هم می توان به برخی از مکاتب مذهبی بزرگ نظیر اسلام2 و هم مکاتب باز و سرمایه داری، نزدیک دانست. چنان که مقلدان را به سبب نقص دانش فهم شان از کلام مقدس، به اطاعت و پیروی از عالمان دینی فرا میخواند و در دیگری مدیر موفق با تجربه و دانش برجسته را، لایق صندلی ریاست و حقوق بالا میداند.
تعریف ساده و عامیانه عدالت "همه چیز بین همه مساوی" که گویی بر علیه همه پَستی و بلندی هاست، انگار که نتیجه اش جهانی دو بعدی و مسطح است که جای هیچ چیز مهیا نیست، چرا که وجود و حیات واقعی سه بعدی است. البته اگر بتوان پستی را یک خاصیت و بلندی را هم یک خاصیت تعریف کرد، آنوقت با تقسیم هم پستی ها و هم بلندی ها، مجال دنیای واقعی سه بعدی هم فراهم میگردد، مشروط بر آنکه پستی از ابتدا بر علیه بلندی بر نیاشوبد و بنیان هستی را پیش از آرایش بر هم نریزد.
تعریف سنتی اما پیشرفته مذکور "همه چیز سر جای خودش" با شکل و شمایل ارزش ها و زیباییهای زندگی نسبت بهتری دارد و امکان درک و لمس وجود اجسام و موجودات سه بعدی در دنیای واقعی را با تمام زیباییهایش و البته نقص هایش، بهتر فراهم میکند. چرا که مجال میدهد درک و دوست داشتن بر افراشتگی قله کوه را در مقابل عمق دره ها، تک درخت سبز سیراب و سایه خنکش را در مجاورت بیابانی وسیع. این نگاه میپذیرد امکان وجود عادلانه برگهایی سبز و خرم و آفتاب گیر در سرشاخه ها را، در مجاورت برگهایی کم رمق و پلاسیده دور از منبع نور در نیم تنه پایین کهنه درخت را. انگار که عدالت معنایش نه در تقسیم مساوی نور روی برگ ها که در وجود داشتن چنین درخت زیبا و متعادلی است که هم بالا دارد و هم پایین، هم رو به آفتاب دارد و هم در سایه و چشمان و جان ناظر را به وجد می آورد.
3- تعاریف مذهبی از عدالت:
اگر چه تعاریف مذهبی از عدالت هم، چندان بی نسبت و دور از معانی ساده و سنتی و پشرفته مذکور نیست، اما معمولاً یک تفاوت اساسی دارد و آن اینکه: در تعاریف مذهبی از عدالت، پیش از تعریف عدالت، مهم پیش فرض تعریف خداوند و انسان، و جایگاه و اوصاف آنهاست. در این نگاه، پیش از هر تعریف معینی برای عدالت، خداوند حتماً عادل است و انسان را نیز بیهوده نیافریده است و بلکه اشرف مخلوقات است، و حالا انسان باید تعریفی از عدالت بجوید که هیچ کدام از این دو معنا دچار خلل نگردد. به نوعی تعاریف اول و دوم عدالت بر اساس سنت و عرف، محدود به ارزش انسان و جامعه بدون نگاه مقدس گونه و حد اکثر برای لحاظ نمودن اخلاق و نظم و ارزش های عرفی تاریخی انسان و جوامع انسانی است. و تعاریف مذهبی از عدالت، علاوه بر محدودیت مذکور به محدودیت صفات و جایگاه خالق نیز محدود تر است.
معنا و امکان عدالت و تعادل از دیدگاه مفهوم حیات و زندگی:
فکر میکنم اغلب ما آشنایی، فهم و اندیشه کردن و زیستن با هر سه معنای مذکور را در مراحل مختلف زندگی خود یا نزدیکانمان داشته ایم. اما آنچه ذهن مرا چند سالی است به خود مشغول کرده است، نگاه و تعریفی از عدالت نه محدود به اوصاف و ارزش های انسان و جامعه و مفاهیم مقدس، که شاید تنها محدود به معنای اصیل زندگی باشد. زندگی در جریان است و تحرک اصل و اساس زندگی است. بدون حرکت همه چیز مرده است. در فقدان پدیده های دینامیکی و تغییرات شگفت کوچک و بزرگ این هستی عظیم، همه چیز محکوم به نابودی یا سکونی غیر قابل فهم و اندازه گیری است. حتی در بیان ارزش انسان در برابر فرشته ها در کتب مقدس بر ارزش قابل تغییر بودن انسان در برابر فرشتگان الهی که موصوف به مجردات و غیر قابل تغییر ند، عنوان شده است. حال سوال اساسی اینجاست: اساس و بنیان و نفس حرکت و تغییر در چیست؟ پاسخ جالب، ساده و نتیجه آن هم بسیار شگفت و عجیب است. پاسخ این است: عدم تعادل. دانه در دل خاک بارور می شود بدین سبب که رطوبت و آب اطراف دانه در حال تعادل با محتویات و مرکز دانه نیست. دانه بارور شده جوانه میزند، چرا که آب جذب شده در حال تعادل با ساختار شمیایی درون دانه نیست. دانه جوانه زده از دل خاک بیرون میزند، چرا که نور آفتاب درون و بیرون خاک یکسان و متعادل نیست.
این موضوع یکی از بدیهی ترین و شناخته شده ترین، و پذیرفته شده ترین، مباحث علمی از دیر باز تا کنون است که دلیل همه واکنش های شیمیایی و فیزیکی و حتی رفتاری در طبیعت و زندگی، وجود شرایط غیر تعادلی در سیستم و حرکت طبیعی به سمت ایجاد تعادل است. از این نظر عدالت و تعادل یک ارزش است که حتی در ذات پدیده های بنیادین زندگی و هستی نهادینه شده، و جهان گرایش طبیعی به سمت تعادل دارد. اما نکته اساسی اینجاست: عدالت محض و تعادل صد در صدی معنایش چیست. و پاسخ جالب است: پایان واکنش ها، پایان حرکت ها و پایان حیات و پایان زندگی. و حال باید از انسان پرسید کدام را بیشتر دوست میدارد: جریان حیات و زندگی و یا عدالت و تعادل و سکون را؟
هستی پیرامون و درون ما پیچیده تر از آن است که بدین سادگی قابل تعریف و جمع بندی باشدف اما آنچه به نظرم می آید باید بازنگری شود، تعریف و انتظار ما از عدالت و نسبت دادن آن به خالق زندگی و پویایی است. به نظر میآید به جای خرده گیری مداوم از دستگاه کائنات و خداوندگارش، و یا تعاریف محدود به تعصبات قومی یا حتی انسانی و خدایگان محصور شده به سرنوشت انسان، شاید بهتر باشد نگاهی فرا انسانی به مفهوم و امکان عدالت و تعادل داشته باشیم، لااقل به قدر مبنا و معنای اصیل حیات و زندگی که علاوه بر انسان همه چیز و همه کس از آن موجودیت می گیرد. تا بدانیم عدالت و تعادلی که ما دائم از نبودش به شکل ایده آل و رویایی می نالیم، وجود تمام و کمالش میتواند بزرگترین بی عدالتی باشد: پایان حرکت، حاکمیت تعادل و سکون، پایان زندگی و حیات. شاید بدین سبب بوده است که از چنان ظلم عظیمی در ازل، بغض هستی در انفجاری عظیم3 ترکیده است، تا سکون و عدم به حرکت و حیات بینجامد. پاسخ از زبان انسان امیدوار چندان سخت نیست: ما هر دو را میخواهیم زندگی و عدالت را. پس راهکار شاید نه نگاه ایده آل گونه رویایی ما به مفهوم عامیانه و سنتی به عدالت باشد، که به دلیلل نبود بی دلیلش تا حدی و نیز به دلیل عدم امکان با دلیلش تا حدودی دیگر، دائم با یکدیگر بر سر عصبانیت و جنگ و تعارض بر سر تصاحب چیزها، خاصیت ها و اوصاف باشیم. شاید وقت آن است که نگاهی دگر گونه به تعریف این واژه داشته باشیم، تا ضمن پذیرش شادمانه نبود بخش ضروری آن برای زندگی و حیاتمان، از عصبانیت و افسردگی و سرگردانی رهیده، بر سر جنبه مثبت و ممکن آن با یکدیگر مهربان و کوشا باشیم. تا نیک بنگریم که چگونه این واژه مقدس همانگونه که گاهی در حرکت های جمعی بیهنه شده ای، بینوایانی را به نوا رسانده است، اما بسیاری اوقات نیز تنها دستاویزی برای بینوا کردن بسیاری دیگر و محو زندگی و حیات شان بوده است.
حال اینکه بر اساس این دیدگاه تعریف، اوضاع و امکان عدالت اجتماعی در بستر جامعه چه میشود، موضوعی است که در مطلب بعدی درباره آن خواهم نوشت1. اما آنچه به طور خلاصه در این باره میتوان گفت، چاره کار نه آرزوی در هم آمیختن واقعیت سه بعدی جهان به سطوحی کم خاصیت، و نه آرزوی تعادل محض و مرگ حیات است، که چاره در تسهیل حرکت بین سطوح و طبقات است.
پانوشت:
1- مطلب سه بخشی با عنوان " تناقض مطلوبیات قشر کارگری " مرتبط با این موضوع از نوشته های پیشین این سایت است.
2- اشاره به حدیثی از امام اول شیعیان
3- اشاره به نظریه انفجار بزرگ http://big-bang-theory.com/
ترس مدرن: جفای متقابل شرق و غرب
ترس مدرن: جفای متقابل شرق و غرب این مطلب را یک سال پیش برای انتشار مد نظر داشتم که فرصت جمع بندی آن پیش از این فراهم نگردید. اتفاقات اخیر در دنیای عرب به ویژه کشورهای تونس و مصر سبب شد تا آن مطلب را جمع بندی نموده برای این پست درنظر بگیرم. مقدمه (ترس دیرینه سنتی): این روزها همه جا و تقریباً در هر جمعی، اتفاقات جاری در تونس و مصر پای ثابت مباحث سیاسی-اجتماعی است. حتی جمع های معمولی و دوستانه ای هم که سعی دارند کمتر خود را با تحلیل های سیاسی خسته کنند نیز به این مبحث ناخونکی می زنند. چندی پیش در یکی از این جمع ها، دوستی نظر سایرین را در در مورد اتفاقات اخیر مصر و تونس می پرسید و سوال خاص او در این مورد آن بود که: آیا این موج دموکراسی خواهی دنیای عرب و اعتراضات گسترده آنها در برابر دیکتارتورهای حاکمه، آینده دنیای عرب را به دنیای مدرن غربی پیوند خواهد زد؟ و هم او می دانست و دیگران که یک پای ثابت این اعتراضات غالباً انگیزه های مذهبی هست و تضادی که با سیستم حاکمه خود در روند سازشکارانه خود با دنیا و تفکر مرسوم غربی دارند. سوال آن دوست تصویر ی را به یادم آورد که تحت عنوان "ترس مدرن" یکی دو سال پیش در میانه مباحث مربوط به خشونت جاری در عراق و افغانستان با برخی دوستان مطرح میکردم. ترس مدرنی که گریبانگیر انسان امروزی است چه در شرق و چه در غرب. همان ترسی که طی هزاران سال انسان را اسیر داستان سرایی ها، افسانه سازی ها و خرافه پرستی ها کرده بود. و البته همان ترسی هم که انسان را برای فهمیدن، برای شناختن، برای اکتشاف و ساختن، برای مبارزه و دفاع کردن، برای سیطره بر طبیعت و قوی بودن، طی هزاران سال به کنکاش و دانش اندوزی واداشته بود. انسان هر چه را که شناخت و شکافت، نامش را دانش و صنعت گذاشت و به خدمت خویش گرفت، مانند شناخت آتش و آب، منابع طبیعی، صنعت کشاورزی و دامپروری. تصور آن دشوار نیست که انسان نخستینی که تنها آتش را هنگام فوران آتش فشان ها و صاعقه های مهیب و سوختن جنگل ها با تعجب و ترس می نگریست، از آتش چه بسا که هیولایی تصور کرده بود که به هنگام عذاب و عصبانیت از اژدهایی مهیب یا خدایانی خشم آلود، بر سر انسان و کاشانه محقرانه اش فرود می آمد. انسانی که روزی از انواع و اقسام حیوانات وحشی و هنوز اهلی نشده جرئت پای نهادن به بیرون از غار و کلبه درختی خود را نداشت، حال خود دست به پرورش انواع اهلی شده آن میزند و برای بقای انواع هنوز وحشی اش، سازمان حفظ و بقا به راه انداخته است. چرا که گسترش دانش بشر و توانایی او در فهم و کنترل این حوادث و موجودات طبیعی، فضا را برای جولان آن ترسهای سنتی و تاریخی چنان تنگ کرده است، که شاید دیگر بر پرده سینماها میتوان آنها را برای ساعتی به بیننده القا نمود تا زندگی سهل اما کسالت بار آپارتمانی خود را برای لحظاتی با دنیای ترسناک افسانه ای، برای قدری هیجان، پیوند زند. البته هنوز هم کم نیستند انسانهایی در مناطقی از این کره خاکی که به قدر کافی از گرفتاری و هیجانات طبیعی کهنه و تازه زندگی برخوردارند و زندگی چنان که باید برایشان سهل یا کسالت بار نیست. جهل و کم آگاهی درد و دغدغه همیشگی انسان بوده است و بدین سبب همواره چشم براه و قدر شناس پیام آواران و اندیشمندان بوده است. اما در این راه گاه از ترس نادانسته ها، آدمی دل به مدعیان دروغین نیز گاهی سپرده است و کج اندیشانی به ظاهر اندیشمند را بر منبر وضع ستوده است. پیدایش دنیای علمی-صنعتی مدرن (فروپاشی ترس سنتی): در امتداد گام به گام حرکت انسان بر مدار منطق و دانش اندوزی،
وقتی دنیای صنعتی سده های اخیر ارزش ریاضیات و فیزیک نظری و محاسبات و آزمایش و اندازه گیری را به صورت راه و راهپیمایی مدرن، گرمایش و سرمایش مدرن، مصالح و منازل مدرن و مستحکم در برابر حوادث طبیعی و انسانی، و به صورت هزاران کالاهای تولیدی در اختیار انسان امروزی قرار داد، وفتی که انسان قطر کره گرد خاکی را بر حسب فاصله تا خورشید تخمین زد و با تعریف زمان به عنوان بعد چهارم صحبت از احتمال تماشای گذشته در زمان حال و آینده نمود، وقتی که انسان پای بر کره ماه نهاد (؟) و زمین را تنها قمری کوچک از ستاره ای نه چندان بزرگ به نام خورشید در بین هزاران و بلکه میلیون ها ستاره ای از آن عظیم تر تخمین زد، وقتی که جهان عظیم پیرامونی قابل لمس را تنها تشکیل شده از سه ذره کوچک الکترون، پروتون و نوترون در قالب تنها صد و اندی عنصر به ظاهر و به واقع متفاوت عنوان نمود، و قتی که عصر اکتشاف میکرب و ویروس و ژنتیک، بسیاری از بیماری های وحشتناکی چون وبا و طاعون و سل را تنها به داستانهایی تاریخ گذشته تبدیل نمود، در سرزمین علم و صنعت مدرن مرسوم به دنیای غرب، ترس ها فروریخت و دولت جهل به زوال نهاد و همه چیز یا دانسته شده بود و یا دانستنی تصور گردید. چنین بود که شاید در اواسط قرن بیستم، وقتی که التهاب جنگ جهانی فروکش نمود و نهاد مدرن و رویایی مانند سازمان ملل معرف بلوغ سیاسی اجتماعی بشر امروزی گردید تا اختلاف ها را به جای فاجعه خونین مسلحانه گردیدن، بر سر میز مذاکره و گفتگو فیصله دهند، نوای خوش جامعه مدرن صنعتی و دانش مدار غربی، در همه دنیا طنین انداز شد، تا انسان پس از قرن ها باور کند که همه چیز فهمیدنی، فراگرفتنی، آموختنی، قابل اندازه گیری و کنترل است. در این وادی مقتدر و بی باکانه بود که خرافات و توهمات با عرفان و معنویات در دنیای مدرن توسط بسیاری هم سنگ قلمداد گردید و بسیاری زنگ پایان اعتقادات کهن بشریت را با توسل به توانمندی نوین علمی صنعتی به صدا درآوردند، آنگاه که درک کوچکی سیاره آبی ما در برابر وسعت خارج از تصور گیتی به دانشی عامیانه تبدیل گردید و دیگر مجالی برای جدی گرفتن قصص دینی آفرینش متکی بر یک زمین و هفت طبقه آسمان، در قشر عظیمی از جوامع مدرن، باقی نگذاشت. جفای دنیای پیشرفته غربی در حق جهان سوم شرقی: زمزمه انواع انقلاب های صنعتی، علمی، و اجتماعی غرب و دستیابی به علوم و تکنولوژی نوین نه تنها به گوش شرقیان رسید، که بسیاری از این کشورهای مرسوم به مشرق زمین را به زیر سلطه مستقیم غرب درآورد و یا در سیطره کالاهای غربی قرار داد. کار بدانجا رسید که مفهومی به نام جهان سوم از اواسط قرن بیستم بر سر زبان ها افتاد. فارق از سرمایه های طبیعی و معنوی گسترده در مناطق مختلف دنیا، کشورهای جهان سومی با چشم حسرت به جهان اولی ها می نگریستند. جهان اولی ها سرمست از قدرت حاصل آمده از تکنولوژی مدرن، نه تنها نگاه حسرت بار جهان سومی ها را به درستی و با ملاطفت پاسخ ندادند، که به سختی هم راضی به انتقال منصفانه پسماند های تکنولوژیک خود بودند. به جز معدود اندیشمندان و زمامداران جهان اولی که شاید در این ماجرا منصفانه تر عمل کردند، غالب آنها با به رخ کشیدن مستقیم قدرت علمی فنی نوین خود سعی در تحقیر آگاهانه یا نادانسته جهان سومی ها کردند تا از از این موضوع محملی بسازند برای توجیح حضور ارباب گونه خود در آن دیار. جهان سومی ها در عین پذیرش ضمنی ارزش های نوین علمی-صنعتی غرب، به موازات نگاه حسرت بار خود به دنیای پیشرفته، در برخورد غالباً استعمارگونه غرب، بسیاری اوقات نیز موضع تدافعی گرفتند و سعی در یادآوری داشته های محلی، سنتی تاریخی خود نمودند تا از شدت این تحقیر کاسته، امور زندگی و ارتزاقشان آشفته تر نگردد. دنیای پیشرفته غربی چندیدن دهه فرصت طلایی در اختیار داشت تا با انتقال تجربه و داشته های مدرن علمی-صنعتی خود، منصفانه و صمیمانه، زمینه پیشرفت سایر کشورها را در این زمینه نیز فراهم آورد. اما غالباً منفعت طلبی مداوم و خود بزرگ بینی ناشی از دستاوردهای مدرن، مانع از برخورد منصفانه و درک درستشان از ارزش های تاریخی و جاری مشرق زمین گردید. و در بهترین حالت، آنجا و آنهایی که استعمار و سیطره ارباب گونه غرب را بر جهان سومی های شرقی نکوهش و نهی کردند، با نگاهی دلسوزانه،شرقی ها را اسیر جهل و ترس و توهماتی دانستند که می پنداشتند اجداد و جوامع خویش در غرب چند سده پیش گرفتار آن بوده اند. نگاه امروزی دولت ها و ملل غربی هنوز هم غالباً چیزی جز این نیست. اما پس از طی چندین دهه بسط و نشر علوم و فنون مدرن، تکنولوژی بالغ شده قرن بیستم به کشورهای جهان سوم شرقی نیز سرریز کرده است. تلاش دولت ها و ملت های جهان سومی از یک طرف، نیازمندی روز به روز کالاهای مدرن غربی به بازار مصرف های امروزی تر، علمی تر و تواناتر از طرف دیگر و نیازمندی های کلان امنیتی، بهداشتی، آموزشی، توریستی جهانی از سویی دیگر، سبب شده است تا فاصله یکصد ساله شرق و غرب از منظر سطوح پایه علوم و تکنولوژی نوین امروزی، کمتر و کمتر گردد. اتفاقی که نه لزوماً از سر سخاوت و صمیمیت و برنامه ریزی خیر خواهانه، که با سیری نسبتاً طبیعی و غیر قابل کنترل، با هزینه و مشقت بسیار، حاصل گردیده و می گردد. دوران گذار: بی تردید تاثیر و محصول علوم و تکنولوژی بالغ شده در قرن بیستم در بسیاری از زمینه ها چیزی کمتر از اعجاز و رویا نیست: امکان گردش دور دنیا در عرض کمتر از یک شبانه روز (بیش از سرعت سنتی تصور شده برای چرخش آفتاب)، امکان مکالمه و صحبت زنده و دیدار بی تاخیر بین مردم در قاره های مختلف، امکان ضبط و حمل همه کتاب های روز و منتشره تمام تاریخ مستند بشری بر روی هارد دیسک قابل حمل در کیف دستی، امکان گردش کوچه به کوچه صدها کشور و هزاران شهر و روستای دور و نزدیک با اطلاعات دقیق متر به متری سیستم های ناوبری (GPS) ، پیوند انواع مختلف اجزاء انسان، واکسن های پیشگیری و ریشه کنی انواع بیماری ها، بازارهای میوه و تره بار چهار فصل، رادیو تلویزیون بیست و چهار ساعته، با هزاران کانال ماهواره به صدها زبان از همه جای دنیا، امکان جستجو و دسترسی به صدها هزار صفحه متن، عکس و فیلم در مورد یک سوال و مطلب طی کسری از دقیقه، اینها همه و همه یادآور معجزات، رویاها و افسانه های تاریخی چون جام جهان نما، دم عیسی مسیح، قالیچه پرنده و ... است. با این همه اما در بسیاری از موارد گویی هیچ پیشرفتی در جهان حاصل نگردیده است: هنوز انسان رنجور از درگیری و جنگ های متعدد است، هنوز هم حوادث و مصائب طبیعی و انسانی از نوع سنتی و نوین در کمین آدمهاست، هنوز هم انسان نمیداند از کجا آمده است و به کجا میرود، هنوز هم انسان اسیر، شیفته یا منتظر معجزه، افسانه، توهم و داستانسرایی است. با تمام علوم و تکنولوژی بدست آمده هنوز هم سرگردانی و افسردگی و تنهایی در جامعه بیداد میکند چه از نوع جهان سومی و چه اولی. گرچه از ره آورد درک و فهم واکنش های شیمیایی و شکافت اتم موفق به ابداع مواد بیشماری مانند تولید انواع پلاستیک های مقاوم و رنگا رنگ و شگفت از گازهایی که روزی فقط هوا و آتش نامیده می شد، گردیده ایم، در فهم واکنش های شخصی و اجتماعی راه چندانی نپیموده ایم و گاه حتی سر در متون هزار سال پیش برای یادآوری پندهای زمانه میبریم. پس از بلوغ علوم نوین قرن گذشته، افق تحقیقات علمی نیز چندان روشن نیست. اندازه گیری عمر احتمالی کره زمین، و امکان تخمین منشاء جهان قابل رویت پیرامون ما به چهارده میلیارد سال پیش، و شکافتن هستم اتم، معنایش آن نیست که ما میتوانیم دینامیک و پویایی پدیده های ساده طبیعی مانند چکیدن یک قطره آب را از لبه شیر آشپزخانه نیز درست محاسبه، پیش بینی و شبیه سازی کنیم. پیدایش ترس مدرن: با فروکش کردن انتظارات معجزه آسای مداوم و جهانشمول از تحقیقات علمی نوین سده اخیر، برای حل مجهولات نا تمام ذهن و زندگی آدمی، دوباره نادانسته های نوین و سنتی به جای مانده بیشماری خونمایی می کنند. جهان دوباره در آستانه ترسیدن است، ترسی مدرن بازآفرینی شده از دنیای پست مدرنیسم. آدمی عادت ندارد یا نمیتواند چشم به روی هم بگذارد و در بستر آرامش دمی بیاساید، آنگاه که سوالات بیشمار هجوم میآورند و از نا مطمئنی چگونه به پایان رسیدن این شب و چگونه آغاز شدن فردا زمزمه میکنند. عمر کوتاه آدمی را حوصله و توان انتظار و وعده منطقی چند صد یا چندین هزار ساله برای فهم و درک مسائل نیست، لاقل عموم مردم حتی مجهز به علوم و تکنولوژی نوین را. چنین است که دل به عشق میسپارند، به مفهومی که در برگیرنده معشوقه ای با تمام خواص و انتظارات مورد نیاز آدمی برای زیستن در سیطره مجهولات است. چنین است که دل به دین به مذهب به خدا میسپارند، تا جای دهند تمام سوالات، تمام ابهامات و تمام نگرانی ها را در قالب خالقی بی همتا و توانا بر هر چیز. جفای شرق معنا گرای در حال توسعه در حق غرب توسعه یافته مواجه با ترس مدرن: جهان سومی های شرقی که به مرور پیدایش ترس مدرن را در دنیای پیشرفته می بینند، رنجور از تحقیرهای اخیر و آزارهای استعمارگونه غربی، فرصت را برای تحقیر و تخطئه دستاوردهای علمی صنعتی غرب مناسب می بینند. بر مرکب تکنولوژی غربی سوار و امیدوار به خدای همیشگی سنتی دیرینه خویش، به جای ملاطفت و همدلی صمیمانه با دنیای غربی مواجه شده با ترس مدرن، به جای تعامل منصفانه و سخاوتمندانه در تبادل معنویات خود، با نیایش و نمایش، با تعقیب و گریز سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، سعی در به خاک نشاندن یا بر خاک نشان دادن دنیای مدرن غربی دارند. تا با پوشش ناکامی های طولانی خود در فراهم کردن و دسترسی به دانش و تجهیزات نوین غربی، به خود و اقوام و ملت خویش بگویند که اساساً آن راه اشتباه بود نه آنکه ما را توانایی رفتنش نبود. چنین است که جفای متقابل شرق و غرب، با دنیای معنوی و مادی شان، در درک متقابل و تبادل داشته هایشان، انسان را در آستانه پیوند ترس سنتی به ترس مدرن قرار داده است، تا ترسمان از یکدیگر، از زندگی، از دانش و صنعتمان، از دانسته ها و نادانسته هایمان، از خدایمان و از خودمان مضاعف گردد. و چه حیف است که هر سه جهانمان در این جفاکاری دولتی و ملتی، ترسوتر گردد، ترس از دیدن، ترس از پیشرفت کردن، ترس از دانستن، ترس از ندانستن، ترس از با خدابودن، ترس از ناخدا بودن.
درباره نویسنده و این وبلاگ
سلام به همگی
بسیاری از دوستان و خوانندگان این سایت طی ماه های اخیر گله از تاخیر زیاد در به روز کردن مطالب داشتند و با تشویق های خود مرا برای نوشته های جدید ترغیب نموده، مورد لطف خود قرار داده اند. از همه آنها سپاسگزارم، این دلگرمی آنها توشه ای است بس ارزشمند در این جاده بی انتها. از سبب تاخیر زیاد در به روز کردن مطالب عذر خواهی می کنم. اما از آنجایی که منظور و محتوای این وبلاگ به طور عمده ارائه مطالب فلسفی اجتماعی مرتبط با زندگی آدمها، احساس، عقل، منطق و تحلیلشان در درک خویشتن و محیط زندگی شان، بدون تاکید بر وابستگی مکانی و زمانی خاص بوده و هست، مقیاس و دوره زمانی انتشار مطالب نیز بی تاثیر از این بنای اولیه نیست. شاید مناسب تر باشد بگویم که نوشته های این وبلاگ در واقع بخش هایی از یک کتاب در دست تهیه است که اگر فرصت فراهم آید و بخت یار باشد، قصد دارم تا با برخی از سایر مطالب منتشر نشده در قالب کتابی با همین عنوان "آدمها: کیستی و چیستی زندگی" منتشر نمایم. نظرات و پیام های شما می تواند مطالب مورد بحث را غنی تر و زبان گفتمان را جامع تر نماید و همراهی شما مایه خشنودی است.
از آنجایی که قسمت مرسوم به "درباره من" که بخش متداول وبلاگ ها در معرفی نویسنده و اهداف مد نظر اوست در این وبلاگ تنها به صورت لینک به وبسایت علمی نویسنده اشاره شده بود، سعی کردم که در نوشته این پست تا حدی در این باره بنویسم. در ادامه برخی از مطالب پیشین نیز سعی دارم به زودی موارد زیر را در وبلاگ قرار دهم "ترس مدرن، عدالت و تعادل ایده ال از معنا تا امکان".
درباره نویسنده و این وبلاگ:
نوشته های این وبلاگ روزنوشت و شرح خاطرات و اتفاقات شخصی و عینی نویسنده نیست، اما بی تاثیر از آنها هم نمی تواند باشد. رشته تخصصی من مهندسی شیمی با زمینه صنایع غذایی در دوره کارشناسی (صنعتی امیرکبیر)، طراحی راکتور و مهندسی پزسکی در دوره ارشد (صنعتی شریف)، دینامیک سیالات و پدیده های انتقال در دوره دکتری (صنعتی شریف) و شیمی-فیزیک و دینامیک سطوح سیال در تحقیقات فوق دکتری (ماکس پلانک آلمان) و فیزیک سیال تحت شرایط میکروگرویتی (آژانس فضایی آلمان و اروپا) بوده و هست. اغلب مطالب ارائه شده و به چاپ رسیده نویسنده حاضر نیز در این زمینه ها بوده است (بیش از بیست مقاله و اثر علمی-تحقیقاتی بین المللی). اما فلسفه و علوم اجتماعی نیز همواره از علاقمندی های من در کنار مباحث فوق بوده است، زمینه ای که به نظرم سرچشمه دانستنیها و جهت دهنده تغییرات و مسیر حرکت انسان است. این وبلاگ برایم دریچه ای است بدان سوی که امیدوارم در آینده نزدیگ گشوده تر گردد.
بیش از بیست سال پیش وقتی که تازه وارد دوره دبیرستان شده بودم، هجوم سوالات متعدد درباره کیستی انسان و چیستی زندگی از اشکال کنجکاوی های کودکانه و اضطراب گاه گاه نوجوانی فراتر رفته و بخش اصلی دغدغه های درونیم گردید. یکی از آشنایان آن روزها، که ده سالی از من بزرگتر بود، توصیه کرد تا با مطالعه کتب فلسفی اجتماعی شاید بتوانم پاسخ برخی از آنها را بیابم. فردای آن روز وقتی به فکر تهیه برخی از آن کتابها بودم، چیزی درونم می گفت پیش از آنکه به سراغ جواب مسائل در آن کتب بروی خود مقداری کنکاش و در حد توان با صبوری تلاش کن. این شاید تاثیر گرفته از خلق و خوی من در مطالعه دروسی چون ریاضی و فیزیک بود که همیشه از مراجعه مستقیم به جواب مسائل پیش از سعی و صبوری، پروا داشتم، و اغلب هم نتیجه شگفت بود. از آن روز پنج سال گذشت و من دانشجوی کارشناسی بودم، وقتی که اولین کتاب فلسفی را بدین منظور مطالعه کردم، کتاب سیری بر تاریخ فلسفه، اثر ویل دورانت. نتیجه مثل اغلب تجربه های پیشین شگفت بود، اغلب نوشته ها برایم آشنا بود و پنداری خود چنان گم گشته، چنان سعی کرده، چنان اندیشیده و چنان نوشته بودم، چنان که برای بسیاری از شما نیز ممکن است تجربه شده باشد. گاه در انتهای هر بخش مرتبط با یک فیلسوف اشکالاتی روی نظریات وی به ذهنم خطور می کرد، که می دیدم توسط اندیشمندان بعد از وی طرح گردیده بودند.
سوالات مرتبط به چیستی زندگی و کیستی انسان را نه پایانی هست و نه همیشه پاسخی، چنان که باید و شاید. از این روی این راه را انگار که پایانی نیست و هر رهرو را توانی مختصر اما بسی ارزشمند. سعی کرده ام در این راه من نیز به قدر توان چیزی بیاموزم و از نشانه های راه گاهی چیزی بنویسم تا همدیگر را بهتر بیابیم، اندیشه هایمان را به اشتراک بگذاریم و بر دانسته هایمان بیفزاییم. با تمام سادگی، مسئله آنقدر بزرگ است و راه آنقدر طویل، که برای هر رهرو جاده بس فراخ است و فضا بیکران. پس هم اندیشی با شما در این راه غنیمتی است بس ارزشمند. گرچه گاهی هنوز مانند کودکان، اول شدن برایم وجد آور است، اما می بینم و می بینیم که اغلب چنان وسعت بی انتهای این فضا و ابعادش سردرگممان میکند، که گاه ساعتها و روزها سر در گریبان برای حل مسئله ای به کنجی میخزیم یا برای گریز از آن بی مهابا میدویم. پس یادم و یادمان باشد در این تعامل، چیزی فرای آن سودای کودکانه را اگرچه با همان اشتیاق و کنجکاوی.
خانه ما، دنیای ما: آدمهایی پر از اسباب و آداب خانگی
خانه ما، دنیای ما: آدمهایی پر از اسباب و آداب خانگی
(تعامل و تقابل سنت و مدرنیته)
در زمستانی سرد، پناه گرفتن در کنار آتشی حتی نه چندان گرم و در زیر سقفی حتی نه چندان کامل، خانه همچنان دل نشین و مطلوب است. وقتی که رگبار برف و باران و سرمای سوزنده بیرونی، چنان تن نحیف آدمی را آزرده میکند که یافتن سرپناهی به هر شکل، مقدم بر هر فکری دیگر می گردد، تمجید آدمی را از بنا کننده این سقفهای محدود به دیوارهای ضخیم و محصور کننده بصیر، ملامتی نیست. چرا که تا وقتی که حداقل گرمایش لازم برای تحرک ذهن فراهم نیست، تفکر درباره هر آنچه زیر این سقف نیست، میسر نیست. پا گرفتن بچه ها در چنین فضایی نسبتاٌ گرم و امن میسر است. صحبت از دنیایی فراخ، بی حد و بی دیوار، گرچه در رویاهای کودکانه زیباست، اما زندگی در آن فراخی برایشان و گاه هنوز هم برایمان، غیر ممکن و نشدنی است. بچه ها بزرگ میشوند، هوای بیرون به سرشان میزند، دیگر چهاردیواری خانه برایشان کافی نیست، پا به حیاط، به کوچه ها میگذارند، و همیشه فریاد ملتمسانه بزرگترها که: مواظب باشید، دور نشوید، زود برگردید.
هوای بیرون اغلب هوای جالبی است، البته وقتی که به وقت می توان رفت و برگشت، آن هم در فصول مناسب هواخوری. گاه اما با برگشتی دیر هنگام و متاثر همراهیم و هوایی شده ایم. وقتی کم کم میبینیم و میفهمیم که همه آنچه ممکن، درست و حقیقت است، در محدوده چهار دیواری اختصاصی مان و سقف های کوتاهمان نمی گنجد. تاثیری که معمولاً بزرگترهای آبادی در مقابل آن عکس العملی دو گانه از تشویق و تحریم نشان می دهنند. تشویق از دیدن رشد و شکوفایی بچه هاکه در قابهای گذشتگان ساکن نمیشوند، که در محدوده آبادی از شگفتیهای دنیای بزرگ جا نمی مانند. و تحریم از آنکه مبادا نتیجه این تاثیر و تغییر، شکستن قابهای پیشین، بر باد دادن میراث آبادی و اجدادی، و نشانگر تردید در درستی راهی که آمده اند باشد.
تازه به شهر رفته ها که اغلب خود هنوز چشم به شهر دیگری نگشوده اند، گاه و بیگاه ساکنان آبادی را ملامتی تند می کنند که چه از روزگار بیخبرند. و چنین است که آبادی نشینان اغلب چشم به شهر دارند، و باغها گاه نصیبشان فقط باران های موسمی است که در سخاوت و تقسیمش میوه های شیرین و ریشه های کهن جایی ندارند، و بر درختان نیز چونان می بارد که بر علف های هرز .
شهر نشینان که اغلب خود هنوز از محدوده کشور نیز کم اطلاعند، چه رسد به از آب نگذشه بودنشان، و به یمن سالها شهر نشینی، مختصات آبادی، خواص علف های سبز، بوته های وحشی و جاده های خاکی نیز از یادشان رفته است، در امتداد ملامت تکراری در آبادی مانده ها، خود از دود و دم خیابانهای شهر به تنگ آمده و برای هواخوری به کوچه های آبادی برمی گردند. در آبادی ماندگان متعصب که خود در درون هنوز با وسوسه شهر نشینی آغشته اند، با اشتیاقی شماتت آلود، در به روی ناراضیان شهری گشوده به نان و پنیر محلی دعوتشان می کنند تا در خانه های کاه گلی و زیر سقف های چوبی دمی بیاسایند.
دنیا پر از خانه هاست، خانه هایی در آبادی، خانه هایی در شهر، خانه هایی در آن سوی آبها. خانه ها با تمام محدودیت هایشان، با سقف های کوتاه و دیوارهای ضخیمشان، با پنجره های کوچک و کم نورشان، سرپناه آدمها هستند و مامنی برای دور هم بودن ها. تا آنقدر به هم نزدیک باشیم تا فارغ از فراخی دنیا زیر یک سقف، دور یک کرسی، پشت یک میز، از فهم و یافته هایمان با هم بگوییم. اما اغلب یادمان میرود که هر آنچه زیر این سقف داریم، اسباب زندگی، باورها و آداب مان، طی هزاران سال از بیرون زدن هایمان از خانه بدست آمده اند. آنگاه که از سرمای زمستان در غاری میخزیدیم و تنها برخی از ما شجاعانه در برف و بوران به خارج از غار بدنبال اندکی هیزم و چیزی خوردنی میرفت. وقتی برخی از ما صبورانه و شجاعانه دانه های جمع آوری شده با زحمت بسیار را، دور از چشم دیگران زیر خاک می افکند تا شاید سال دیگر چیزی از آن بروید، مبادا که دیوانه خطاب گردد. وقتی کسانی از ما شجاعانه دریچه ذهن خود را به چیزی خارج از باورهای خانگی گشودند، از آنچه دیدند و فهمیدند نهراسیدند، با جسارت از خدایی بزرگتر از بت های چوبی و سنگی، حرف زدند. در چنان روزهایی آدمیان خو گرفته به اسباب و خدایان خانگی، چنان حرف هایی را عجیب و یا جسارتی نابخشودنی دانستند و از خدای خانگی شان برای آن بیرون از خانه زدگان، تقاضای هدایت یا عذاب کردند. سال به سال و نسل به نسل اما، فرزندان آن روزگار و آن مردمان، بعدها به مضحک بودن خدایان چوبی و سنگی خندیدند، و از غفلت اجداد آدمی در بت پرستی و خدا پنداشتن فرعونیان در حیرت شدند. چنان که از عصبانیت از چنان تفکر حقیر و پستی آن خانه پیشین را خراب میخواستند و سقفش را فرو ریخته.
حکایت آدمها و زندگی خانگی شان هنوز در جریان است. مردمان این روزگار که به نادانی،خرافات، ترس و غفلت پیشینیان می خندند ویا از اثرات مخرب آن هنوز غمناکند، خود در دیدن بت ها و خدایان خانگی خود کم توان بوده و سر به خدمت فرعونیان این روزگار فرود می آورند. هنوز هم مردمان محصور به آداب خانگی از جسارت از خانه بیرون زدگان بر آشفته می شوند و از خدای خانگی شان برای آنها هدایت و اگر نشد عذاب و عقوبتی سخت میطلبند. از خانه بیرون زدگان که ابتدا شگفتی های دنیای فراخ خارج از خانه مجذوبشان کرده، بزرگان خود را حقیر پنداشته،ملامت می کنند و گاه از فرط عصبانیت و ناتوانی در گشودن درب های آن خانه محصور، آن سقف را خراب می خواهند. هوای بیرون از خانه اما همیشه عالی نیست، فراخی دنیای بیرون از خانه خستگی می آورد و گاه سرما و سر خوردگی. و گاهی چه زود دل ها تنگ می شود برای آن خانه محصور اما گرم، نه چندان بزرگ اما با بزرگانی مهربان (لااقل) بر توبه کنندگان از باورهای مدرن. دل ها یشان چه تنگ می شود برای دستان نوازشگر مادر بزرگی مهربان که هنوز هم سر بر سجاده خانگی میگذارد.
چنین است که ضعف و زکام طولانی به جا مانده از آن هوا خوری جسورانه، که گاه با هوس گردی های برخی گرما زدگان به پیک-نیک آمده مشتبه می گردد، جسارت اندیشیدن در هوای آزاد را برای مدت های طولانی از یادشان می برد.
دنیا پر است از خانه ها، خانه هایی در آبادی، خانه هایی در شهر، خانه هایی در آن سوی آبها. دنیا پر است از آدمها، آدمهایی با عادات و اسباب خانگی، اسباب و افکاری گرانبها و اغلب ارزشمند که دسترنج بسی از بیرون از خانه زدگان بوده است، همانهایی که شاید تنها گاهی به خانه پیشین بر می گردند، تا همچنان از دستان نوازشگر مادر گرما بگیرند، و گاه کمی تازه گی هم به خانه بیاورند. تا با زندگی گرفتن از آن خانه پیشین و آدمهایش، شاید خانه ای نو بسازند، خانه ای کمی بزرگتر، کمی روشنتر، کمی مهربانتر، که شاید برای همه جایی داشته باشد، برای بزرگان و بچه های آبادی، برای شهری ها، و برای هر آنکس که میخواهد در گرما و صفای این خانه زندگی کند اما به بزرگی دنیا نیز با احترام و آزادی بیندیشد.
معرفی سایت جامعه ایرانی: فرصتی برای گفتگوی ملی
معرفی سایت جامعه ایرانی:
فرصتی برای گفتگوی ملی
سلام دوستان،
لطفاً نظر و تمایل خود را برای همکاری در موضوع زیر برایم بفرستید:
از یکی دو سال پیش ایده ای دارم برای راه اندازی یک گفتگوی ملی، چیزی که پیش از گفتگوی تمدن ها لازم داریم. کاری که سال ها ممارست، صبوری و امیدواری می خواهد. نتیجه اش در دراز مدت ظاهر خواهد شد و به نظرم پایدارتر و معنادار تر خواهد بود. در این گفتگو که قصد دارم در قالب یک وبلاگ جمعی شروع کنم به کمک همه کسانی که با تمام دلبستگی به روش، منش و عقایدشان اما باور دارند که "همه حقیقت پیش من نیست"، نیازمندم. قصدم این هست که با لاقل 10-20 نفر از دوستان دانش دوستی که میشناسم کار را شروع کرده و هر یک از آنها در یافتن تعدادی از دوستان خوش فکر دیگر (از هر گرایش فکری اما با انصاف و کم تعصب) به ما کمک کنند. ایده اصلی تنها این نیست که ما با همفکران خودمان گپ و گفتگو کنیم. بلکه تضارب آرا با هم وطنانی با گرایش های فکری متفاوت و حتی مخالف ما نیز مد نظر است. من باور دارم که در انتهای دل هر آدمی گوهری نیک نهفته است که با تمام استتار در لایه های تعصب، برای حقیقت دوستی و فراگیری آن همواره تواناست. در این راه پیش فرض هم این نیست که ما درست میگوییم، نتیجه می تواند ترکیبی از فهم ما، شما و آنها از زندگی باشد.
سعی کرده بودم این هدف را در برخی از مطالب این وبلاگ "آدمها " پیگیری کنم اما مطالب اینجا بیشتر مضمونی فلسفی-اجتماعی و گاهاً فرا ملی دارد. لذا برای این منظور وبلاگ جدیدی با عنوان "جامعه ایرانی" (http://www.iranian-society.persianblog.ir/ ) را شروع کرده ام. سعی دارم با کمک همه شماها و سایر هم وطنان علاقمند، وبلاگ جامعه ایرانی جایی باشد برای گفتگوی ملی بین طیف های مختلف جامعه. دوستان می توانند هر کدام در وبلاگ های خود در این راستا فعالیت نموده و برخی از مطالب خود را که متناسب با موارد کلی گفته شده است، برای "جامعه ایرانی" ارسال کنند. در صورتی که بنا بر ملاحظاتی از جمله تفاوت مضمون وبلاگ فعلی تان، ترجیح میدهید در وبلاگ دیگری به این مطالب بپردازید، امکان باز نمودن زیر شاخه های وبلاگ "جامعه ایرانی" می تواند با هماهنگی دوستان و علاقمندان مد نظر قرار گیرد. می توانیم به صورت هفتگی مطالب منتخب (با نظر جمعی) برای وبلاگ اصلی انتخاب کنیم. اشخاص به صورت فردی می توانند گرایش های خاص سیاسی-اجتماعی داشته باشند چون معمولاً گریز ناپذیر است، و به طور ناخودآگاه ممکن است در نوشته هایشان هم بروز کند. اما اولاً تا حد ممکن از دریچه فرهنگی-اجتماعی و محترمانه، و ثانیاً مجموعه کل نوشته ها تا حد ممکن نباید سمت و سوی گرایش سیاسی خاصی بگیرد. از این رو به همکاری سایر دوستان و علاقمندانی از طیف های متفاوت نیاز داریم تا تعادل مطالب در حد ممکن حفظ شود. مطالب سایت میتواند دست نوشته های خودمان یا مطالب منتخب و یا ترجمه از مراجع دیگر باشد. محور همه مباحث تا جایی که میسر است باید در راستای "فهم واقعیت جامعه ایران امروز و تلاش برای تضارب آرا و همگراییبه سوی راستی ها و درستی ها بین خودمان و بسط آن در جامعه باشد". برای این منظور مطمئناً نیازمند رجوع به تاریخ دور و نزدیک و تمدن و تجربه های قبل و حال خود و دیگران داریم، اما بدون اینکه تنها به افتخارات نیاکانمان (که آن هم قابل نقد است) دلخوش کنیم و یا دچار ایده آلیسم گردیم (که عملی نباشد)، سعی کنیم نتیجه برای واقعیت ایران امروز موثر باشد. در صورت پشبرد مناسب کار می توان بعدها به نسخه انگلیسی وبسایت هم فکر کرد.
اگر با درایت و پشتکار عمل کنیم به نظرم گرد آوری مجموعه خوبی از کسانی که دغدغه های جدی فرهنگی-اجتماعی دارند و میتوانند بی تعصب ببینند، بشنوند، بگویند، بخوانند و بنویسند، دور از دسترس نیست. تعامل چنین مجموعه ای با محیط پیرامون خود و افراد دیگر می تواند در راستای درک واقعی تر از جامعه ایرانی و تسریع همگرایی به سوی آینده ای بهتر، بسیار موثر باشد.
این ها همه ایده های اولیه کار است، به مرور می توانیم راجع به جزئیاتبیشتر فکر کنیم و بهتر تصمیم بگیریم. اگر برای چنین منظوری دوست و آشنای مطمئنی می شناسید از معرفی او خوشحال خواهم شد.
با آرزوی ایرانی آبادتر و زیستنی زیباتر
علی یار جوادی
از ترس امیر کفر خدایم نتوانم....
از ترس امیر کفر خدایم نتوانم.... (تقدیم به همه آنان که از ترس امیر کفر خداوند نتوانند) گفتند مگوی برگ چرا زرد شد و افسرد.... گفتند مگوی لاله چرا خشک شد و پژمرد...... گفتند مگوی سرو چرا خاک فتاده... از غصه او باغ تمام غصه شد و مرد گفتند مپرسید چرا خانه کسی نیست... بر جای کسان ناکس و از کس خبری نیست.... در بازی قدرت شده نقل همه انسان... اما پس پرده غم آدم اثری نیست گفتند مگویید... مبینید... مخوانید... اینگونه امیران به چراها نکشانید... بند است در این راه .... تفنگ است در این راه... بندی که برون آمدن از آن نتوانید بستیم دهان هر چه که دیدیم نگفتیم.... بس ظلم بدبدیم ولی آخ نگفتیم...... دادند به تاراج دل و دین و وطن را.... با این همه افسوس که رندانه بخفتیم کوته نظری بین که آزادی انسان..... دادیم و از آن بند گریختیم......... از ترس چنان بند که بر پای نشیند..... چشم و دهن و گوش بدان بند نهفتیم..... اکنون دگر این بند به چشمان نتوانم... اندر غم سرو گریه پنهان نتوانم.... بس ناله جانکاه به گوش میرسد و من.... نشنیدن و رفتن پی رندان نتوانم در بند کنید پای مرا من نتوانم... من خفتن اندیشه درونم نتوانم.... چون موج نهیب میزند از جای تو برخیز.... من کشتن آزادی انسان نتوانم.... آنکس که مرا خلق نمود ساخت چنینم...... از ترس امیر کفر خدایم نتوانم....
تناقض مطلوبیات قشر کارگری (قسمت 3: منتخبی همنشین فقرا؟ یا سرمایه ساز)
3- مطلوب جامعه کارگری: منتخبی همنشین فقرا؟ یا سرمایه ساز؟
جامعه و دولت ما رسماً و اسماً نه تنها کمونیستی نیست که حتی شعار تقابل با آن را هم سر می دهد، چنانکه گروه های کمونیستی و احزاب مربوطه امکان فعالیت قانونی ندارند. اما در بطن جامعه نوعی تفکرات مارکسیستی و رفتارهای شبه کمونیستی رواج دارد حتی از معاندین و مخالفین آن. می توانیم اصلاً نام این تفکر و رفتار را مارکسیستی و کمونیستی نگذاریم و حتی آن را ضد کمونیستی بنامیم تا سبب برآشفتگی و رنجیدگی بخشی از مردم و مسئولینی که بدان روش و منش مشغولند و خو گرفته اند، نگردیم. اما تنها عوض کردن عنوان، چیزی را تغییر نمی دهد. می توان گفت نیت بسیاری از آنها ترویج کمونیست و مارکسیست نیست، اما نوع نگاهشان به مناسبات کار و سرمایه و موضع گیری شان در قبال مسائل کارگر و کارفرما (به ویژه در بخش های خصوصی) چیزی جز تعرض افراطی مارکسیستی با سیستم سرمایه داری نیست. تفکری که با سرپوش گذاشتن بر نواقص سیستم مدیریتی، با قصور در ارتقاء جدی سطح دانش و تخصص کارگران برای توانمندتر کردن آنها، با قصور در برنامه ریزی بلند مدت و عدم ارائه طرح های مناسب توسعه پایدار، تنها گرفتاری ها و محرومیت های قشر کارگری و مستضعفین جامعه را غیر منصفانه در یک چیز خلاصه می کنند: ظلم سیستم سرمایه داری، و بدین روی حل مشکلات مستضعفین را دشوارتر می کنند.
انقلاب اسلامی با شعار دفاع از محرومین و مستضعفین به سرانجام رسید و بنیان نهاده شد و در کنار این شعار از همان آغاز، برخوردهای تند با سرمایه داران و مصادره اموال آنها آغاز شد. شعار پر رنگ انقلاب، تعلق کشور و تمام امکانات آن به مستضعفین بود، شعاری دلنشین، انسان دوستانه و مردم پسند. نتیجه هم همان شد، اما در این بین شاید سرمایه داران بسیاری هم که عنادی با جمهوری اسلامی نداشتند و در حق محرومین ظلم نکرده بودند، آسیب های فراوان دیدند، چنانکه تعلق و یا تظاهر به محرومیت از امتیازات آن دوران بود. در اینجا بحث سر ارزش گذاری استاروردهای انقلاب نیست، اما در دنیای امروزی، صرف انتقال فیزیکی مایملک یک مجموعه سرمایه داری به اقشار محروم و کارگران، نتیجه اش حل مشکلات آنها نیست. مدیریت داشته ها و دانش بهره برداری از منابع برای درآمد زایی و ایجاد امکانات کاربردی و پس از آن برپایی عدالت اجتماعی، بسیار حائز اهمیت است. نگاه غاصبانه به مایملک سرمایه داران، و پنداشتن اینکه تمام داشته های کارگران هیچ است و تنها آنچه در اختیار سرمایه دار است، مهم بوده و این موضوع سبب گرفتاری های محرومین شده است، نگاه نادرست و کم حاصلی است. داشته های یک انسان حتی از قشر مستضعف بسیار فراتر از آن است که اصولاً قابل انحصار و غصب توسط سرمایه دار باشد. جدای از مباحث سرمایه معنوی و موضوع کرامت انسانها، از یک دیدگاه کلی: زمان و انرژی، قدرت فکر و برنامه ریزی، دور اندیش بودن، متعلق بودن به یک کشوری با امکانات طبیعی فراوان که بسیاری از آنها مستقیما، رایگان و یا ارزان قابل دسترسند، امکانات آموزشی اولیه و متوسط، و بسیاری موارد دیگر، سرمایه های بدیهی هر شهروندی است که در بسیاری از کشورهای امروزی و سرزمین ما هم، پذیرفته شده و در اختیار اوست. آیا عدم اختصاص تنها جزئی از وقت، انرژی و درآمد والدین یک خانواده فقیر به آموزش فرزندانشان هم قصورش همیشه بر عهده سرمایه دار زالو صفت است؟ کم نیستند کارگران نسبتاً فقیری که در تهیه نیازمندی های غذایی، تفریحی فرزندانشان انرژی و هزینه قابل توجهی با تمام دشواری ها تهیه کرده و می پردازند، اما از اختصاص حتی بخش اندکی از آن به موضوع آموزش های تاثیر گذار غفلت یا کوتاهی می کنند. کم نیستند کارگرانی که سالها برای کشاورزان و مزرعه داران، روزمزد کار می کنند اما حاضر نیستند حتی با اختصاص نیمی از حقوق نیمسال خود قطعه زمین کوچک کشاورزی یا باغی را خریده و برای آینده خود و فرزندانشان سرمایه گذاری کنند. اگر می گویید امکانش را ندارندو پس انداز برایشان به هیچ عنوان میسر نیست،کافی است به هزینه های کاشی آشپزخانه و حمام، موزاییک کف حیاط و حتی سنگ کردن جلوی ساختمانشان نگاهی بیندازید، تا ببینید با همه دشواری ها به جهت مثلاً حرف و حدیث همسایه و فامیل و دلایل کم اساس دیگر، هزینه های قابل توجهی را اینگونه می پردازند. اما حاضر به سرمایه گذاری روی قطعه زمینی برای ده سال آینده نیستند. با آشنایی بسیار نزدیک و زیادی که سالهاست با قشر کارگری و مستضعفین آن دارم، به نظرم مشکل اصلی اغلب آدمهای این بخش از جامعه، دور اندیش نبودن آنها و عدم توجه و تمایل شان به سرمایه گذاری های دراز مدت است، که چاره اصلی درد آنهاست. همین حالا هم بی اندازه فرصت های خوب و ارزان سرمایه گذاری در زمینه های آموزشی، صنعتی، کشاورزی و املاک و ... هست که البته نیاز به پذیرش ریسک و حوصله ده، بیست ساله دارد تا مشکل آنها ریشه ای حل گردد، اما آنها کمتر چنین دوراندیشی و حوصله ای دارند.
البته کم هم نیستند آنانی که به این موضوع توجه کرده و زمینه رشد و ترقی خود و فرزندانشان را فراهم می آورند. حال سوال اساسی دیگر اینجاست، آیا اگر فزندان این کارگران پس از سالها آموزش و تلاش به دانش و تخصصی مناسب دست یافتند، و اگر با پذیرش ریسک سرمایه گذاری، با دوراندیشی در کاری به نتیجه رسیدند و متمول و سرمایه دار شدند، آیا باید توسط کارگران عصر خود مورد غضب واقع گردند؟ اگر موضوع کرامت انسان است، همانطور که فقیری نباید به جهت فقرش مورد بی احترامی واقع گردد، سرمایه دار هم نباید تنها به سبب ثروتش مورد بی مهری قرار گیرد. چنین بی مهری به همان اندازه مورد اشکال است که تملق گویی و اطاعت بی چون و چرا از او به جهت وجود اموال و ثروتش.
بازار کار و سرمایه مجموعه ای دینامیک و پویاست، همواره کسی در حال سود کردن و دیگری ضرر کردن است. درست مثل سلامتی و بیماری. یکی هفته پیش سرماخورده بود و امروز سرحال است، دیگری به تازگی دچارش شده، آن یکی ممکن است به سبب سرماخوردگی مزمن دچار آسم و مریضی های جدی شده باشد. در این بین هم اغلب ناخواسته ویروس هایمان به هم منتقل می گردد. اما کمتر پیش می آید که بیماران یک جامعه گریبان سالمان را بگیرند و تمام دلیل بیماریشان و عوارضش را از آنها بدانند. در این مثال منظور به هیچ عنوان آن نیست که فقر همچون بیماری است، بلکه منظور بحث ریشه یابی گرفتاریهاست که به نظرم در مباحث اقتصادی و تعامل کارگر و کارفرما نگاه درست و کارآمدی نداریم. نتیجه آن است که همواره در جامعه نگاه مغرضانه کارگران و مستضعفین به سرمایه داران بازار کار و سرمایه را مختل نموده آسیبش نه فقط گریبان سرمایه دار و کارفرما که در نهایت گریبان کارگران و مستضعفین را می گیرد. این موضوع البته به معنای رد اعتراضات بجا، منصفانه، هدفمند و مفید قشر کارگری برای مهار سرمایه داری لجام گسیخته و کنترل سرمایه داران و کارفرمایان بی انصاف نیست. به شرط آنکه با عمومیت بخشیدن نابجای تفکر کمونیستی افراطی، سرمایه داری مولد سالم را هم زمین گیر نکند.
به نظرم درست همین نوع نگاه و مشکل است که سبب ضعف قشر کارگری و مستضعفین در عدم اتخاذ تصمیم درست در مشارکت های اجتماعی است (همچون انتخابات مجلس و ریاست جمهوری). انگار که آنها در این مورد هم مستضعفند. بسیاری از سودجویان و قدرت طلبان (یا گاهی هم دلسوزان، ندانسته) از این ضعف آنها سوءاستفاده کرده و بجای بیان واقعیت ها و ارائه برنامه های چاره ساز به ارائه شعارهای ضد سرمایه داری و کارگرپسند (همچون: مشکل اصلی ما مافیا اقتصادی است که باید افشا گردند)و شعارهای غیرعملی معجزه گونه (همچون: حل همه مشکلات اقتصادی کمتر از یکی دو سال)که مطلوب نیاز و مقبول روحیه کارمزدی قشر کارگری است (دسترسی به نقدینگی در کمترین زمان ممکن)، مستضعفین و کارگران را مجذوب کرده ، اما حداکثر شاید با مسکن های موقتی وضعیت بخشی از آنها را برای مدت کوتاهی بهبودی نسبی بخشند، اما به قیمت آسیب های بیشتر دراز مدت و فراگیر.
چنین است که قشر کارگری و مستضعفین جامعه در مشارکت های اجتماعی دست به انتخاب کسی می زنند از جنس خودشان، کسی که با انگشت اتهام به سوی سرمایه داری ، با طرح شعارهای معجزه آسای کوتاه مدت آنها را مجذوب کرده و امید آفرین است. در بهترین حالت ممکن، اگر حتی آن کاندیدا فردی صادق، دلسوز، خاکی و مستضعف دوست باشد، اما با به مخاطره انداختن امنیت سرمایه گذاری و عدم توجه به برنامه های بلند مدت، خود بیشترین آسیب را به قشر کارگری و مستضعفین وارد می کند. چرا که زندگی مرفهی که آنها در ذهن دارند و مانع اصلی را برای دسیابی به آن وجود سیستم سرمایه داری ظالمانه و کارفرمایان آن می دانند، از اساس با رد آن (آگاهانه یا ناآگاهانه) محرومین را از آن محرومتر می کند. حکایت دوستی خاله خرسه است، یا معلمی که برای خوش آمدگویی دانش آموزانش به جای توانمند کردن آنها در حل مسائل، کلاس های درس و آموزش آینده ساز را تعطیل نموده، با دانش آموزان به درد و دل، تفریح و بازیگوشی بپردازد. در این میانه البته که بر شمردن پاره ای بد اخلاقی ها، سختگیری ها و عیوب معلمین دیگر بسیار در جذب دانش آموزان ضعیف تاثیر گذار بوده، شاید هم اساساً با لیست کردن پاره ای از تاثیرات مخرب تکنولوژی و صنعت، چنان جایگاه علم و دانش دوستی را در نظر بچه ها تضعیف کنند، که اساساً بچه ها به جهل خود خوشنود باشند. اما تردیدی نیست که با ادامه این روال، سال ها بعد به جهل خود نخواهند خندید، بلکه از آن سخت اندوهگین خواهند بود.
تناقض مطلوبیات قشر کارگری(قسمت دوم: پارادوکس کمونیستی)
2- پارادوکس کمونیستی
مسافرتی که سال گذشته به مسکو داشتم (ژوئن 2008، کنفرانس شیمی-فیزیک و مکانیک کلوئیدها)، و مسافرت اخیرم به رومانی (می 2009 – از سری سمینارهای همکاری علوم و تکنولوژی مراکز تحقیقاتی اروپا) دو کشور منادی و پذیرنده کمونیسم طی قرن گذشته، یادآور پرسش دیرینهام درباره "چیستی تقابل سرمایه داری و کمونیسم" بود. دیدن گوشه هایی از چگونگی وضع فعلی زندگی در این کشورها و بحث و گفتگو با آدمهای پیر و جوانی که در بطن ماجرا بوده و یا تنها خاطراتی از دوران نوجوانی خود از دوران کمونیسم به یاد دارند، فرصتی بود تا برخی از گوشه های آن پرسش پیشین برایم روشن تر گردد.
در بدو ورود به مسکو، نوع برخورد رانندگان تاکسی در فرودگاه، و اینکه سعی می کردند با غلو در قیمت بلیط مترو و زمان مورد نیاز برای رسیدن به مقصد، مسافر را جذب و کرایه ای بیش از حدود نرمال بگیرند، مرا یاد برخی از رانندگان تاکسی و ماشین های مسافر کشی در تهران می انداخت که اغلب سعی در دریافت کرایه های خارج از عرف و گزاف از مسافرین تازه وارد و غریبه دارند. چیزی که طی این چند سال در برلین و پتسدام و به طور کل در آلمان ندیده ام و به ندرت ممکن است یافت شود. شاید کرایه ها و حقوق رانندگان در آلمان بدان حد بالا هست که رضایت به رعایت جدی تعرفه های قانونی داشته باشند، و البته بدین عادت قانون مداری، در سایر مواردی هم که شاید نظر آنها به دلخواه تامین نیست اما مقررات اجتماعی تا حد بسیار چشمگیری در مورد شهروندان و توریست ها رعایت می گردد. پس از توافق با یکی از آنها که به نظرم راننده صمیمی و نیازمندی می نمود، راهی دانشگاه ایالتی مسکو1 شدیم، دانشگاهی با بیش از 250 سال قدمت، ساحتمان ها و معماری بسیار زیبا و نزدیک به پنجاه هزار دانشجو ومهد اکتشافات علمی قابل توجه در دو قرن و نیم گذشته. در طی مسیر صمیمی شدن فوری راننده تاکسی و باز کردن درد و دل و گفتن از خانواده و کسب و کارش هم جالب بود. اینکه خلبان بازنشسته هلیکوپتر بود و به دلیل عدم کفایت حقوق بازنشستگی نیاز به کار دوم دارد، و باز هم یاد آور فضای دوستانه شبه ایرانی تاکسی های ایرانی ومشکلات رانندگان آژانس. چیزی که در آلمان کمتر مشاهده می شود، چرا که به نظرم دوستی ها و صمیمیت ها در آلمان دشوار تر ودیرتر صورت می گیرد، اما شاید در صورت پیدایش پایدارتر و عمیق تر می تواند باشد. مسکو بیش از حد تصویری که در ذهن داشتم سبز و با نشاط بود (به ویژه فضای تابستانی مملو از جمعیت مجموعه بسیار زیبا و دیدنی اطراف میدان سرخ). با این همه تراقیک بزرگراه ها، و فضا و شمایل ساختمان های اطراف بسیاری از خیابان ها بیشتر برایم یادآور تهران بود. در مسکو و همینطور رومانی گرچه میتوان شادی و نشاط را در دور هم جمع شدن های جوانان در پارک ها و محیط های دانشگاهی دید، اما روحیه غالب مردم در معابر و خیابان ها اغلب با شتاب،کم حوصله و خسته می نماید (در مقایسه با اروپای غربی). به ویژه بحران مالی اخیر به شدت رومانی را تحت تاثیر قرار داده و جامعه را در نگرانی عمیقی فرو برده است.
مجال گزارش نویسی از این مسافرت ها در اینجا نیست. سوال اساسی این است که تفکر کمونیستی به دنبال چه بوده یا هست؟ تفکر وسیاقی که بخش عظیمی از دنیا را در قرن گذشته در بر گرفت و هنوز هم تفکر حاکم برخی از کشورهاست و در کشورهای بسیاری نیز احزاب قدرتمندی را به خود اختصاص داده است. اینکه در تعریف ابتدایی کارل مارکس چه بوده، و با آن چه که در شوروی سابق، چین و اروپای شرقی اتفاق افتاده است چه سنخیتی دارد، و در حال حاضر به چه کیفیت و شکل هایی مقبول طرفداران خود است، خود جای تامل دارد. چنانکه معروف است که خود مارکس یک بار در مورد دیدگاه های حزبی سوسیال دموکراتیک در فرانسه که خود را مارکسیست میدانست، گفت: "خوبست حداقل میدانم که من مارکسیست نیستم". اما نقد کیفیت و جزئیات اختلاف تفکرات کمونیستی مد نظر نوشته حاضر نیست.
از یک نگاه کلی به موضوع، می توان گفت در اغلب مکاتب مارکسیستی و جوامع کمونیستی مبارزه برای احقاق حقوق کارگر از سرمایه دار رکن اصلی مسئله است. شاید چنین چیزی در وهله اول شالوده تفکر مارکس نبوده است (برای فهم بیشتر این موضوع نیاز به مطالعه بیشتر دارم) اما آنچه ارائه کرده است منتج به این مبارزه است. به نظر می آید مارکس در ارائه اندیشه های خود بر مبنای مقدمات نسبتاً صحیح درباره اشکالات جدی سیستم سرمایه داری، بدون ارائه راهکار مناسب، خود سبب گرفتار آمدن کارگران در سیستم مشکل دار دیگری است. عمده اشکال منطقی مارکس به سیستم سرمایه داری به نظر می آید که نه به اصل ماجرای تولید که به بی عدالتی محتمل در آن، ابعاد رو به تزاید آن و فروپاشی در صورت فربگی بیش از حد، وارد است. این اشکال منطقی هم نه تنها به بازار کار و سرمایه که به بسیاری از سیستم های طبیعی، صنعتی و اجتماعی وارد است. برای مثال واکنش شیمیایی تولید ماده ای که ممکن است در مقیاس آزمایشگاهی موفق باشد، اما در مقیاس صنعتی با ابعاد ده ها یا صد ها برابر به سادگی آن نتیجه مطلوب را نمیدهد و یا حتی غیر ممکن است. درس افزایش مقیاس در مهندسی شیمی از مهمترین مباحث مرتبط با این موضوع است، که راهکارهایی را ارائه می کند که با افزایش مقیاس بتوان نتایج مشابه تجربیات آزمایشگاهی بدست آورد. برای مثال با افرایش مقیاس ازآنجا که سطح خارجی یک سیستم متناسب با حجم آن بزرگ نمی گردد، لذا هرگونه حرارت تولیدی (یا مورد نیاز) سیستم انتقالش به شکل و کیفیت پیشین (در مقیاس کوچکتر) میسر نبوده و با تغییر میدان درجه حرارت واکنش های ناخواسته سیستم تولیدی را می تواند خارج از مطلوبیت و حتی منفجر کند. اما عدم توقیق در مقیاس بزرگ به معنای اشکال در مقیاس پیشین نیست. اگر که سرمایه داری لجام گسیخته فربه شده سرانجام نه تنها کارگران و منابع تولیدی ، که حتی خود را نیز خواهد بلعید (چنانکه مارکس پیشبینی می کند) اما این به معنای اشکال سیستم سرمایه داری در مقیاس های کوچکتر و یا با تعبیه روش های معتدل ساز در مقیاس های بزرگتر نیست.
شاید که جور و ستم بی اندازه سرمایه داری بوژوازی قرن نوزدهم در حق کارگران و فقرا، و ناامیدی امکان ایجاد تعادل به روش های مسالمت آمیز، سبب نتیجه افراطی تفکر مارکسیستی از مقدمه منطقی مذکور در اشکال سیستم سرمایه داری شد. نتیجه این تفکر افراطی نه تلاش برای اصلاح سیستم تولید و رونق بازار کسب و کار، که قیام پرورلتاریای سرمایه دار افکن است که با احساسات شاعرانه کمونیستی، در رویای جامعه بی طبقه نوید می دهد که: در این قیام کارگران چیزی جز زنجیر خود از دست نخواهند داد، اما در ازای آن جهانی را بدست خواهند آورد. اما سوال اساسی این است که کدام جهان را، جهانی خالی از سرمایه؟ خالی از خطوط تولید، خالی از امکانات و کالاها، امکاناتی که کارگران همواره بدنبال آن بوده و هستند. اگر چه در ظاهر امر فروپاشی کاپیتالیست ظالمی که کارگران از آن ستم ها دیده و رنج ها برایش کشیده اند، زیباست، اما در این میان تمام سیستم تولید و منابع سرمایه گذاری و مدیریتی آن دچار مشکل گردیده و سیستم های کسب و کار با ابعاد معقول و متعادل نیز فرومی پاشند. جهانی که بدست خواهد آمد همان است که هزاران سال پیش هم در اختیار انسان و کمون اولیه بوده و هست. این مانند آن است که به جهت عدم دانش کافی برای کنترل خطوط تولیدی کالایی تمام سیستم را متوقف کنیم. شاید این موضوع در موارد خاصی لازم و گریز ناپذیر باشد، اما قطعاً نمی تواند به قانونی عام تبدیل گردد. جالب آن است که در بهترین شرایط ممکن، سیستم تولیدی و بازار کسب و کار مقبول سیستم کمونیستی، به شکل دولتی، خود ابعادی بس عظیم دارد که عاری از عیب مذکور منطقی بر بازار کار و سرمایه نیست. به اضافه این نقص اضاقی که به دلیل بسط سوری مالکیت، همچون درهم آمیختگی مواد بیشماری در یک سیستم تولیدی، ماده مطلوب اصلی دیگر بدان کیفیت تولیدش ممکن است میسر نبوده یا غیر ممکن باشد. چنین است که احساسات افراطی مارکسیستی، نقص منطقی مقدماتی بر سیستم کاپیتالیستی را توجیهی برای فروپاشی آن دانسته و پارادوکس کمونیستی را سبب می گردد. چرا که حقوقی را که در قالب سیستم سرمایه داری به سبب خساست، بی انصافی، بی عدالتی و عیوب دیگر، ممکن است از کارگر و محرومین جامعه دریغ گردد، در سیستم کمونیستی به سبب به مخاطره افتادن جدی تولید کالا، امکانات و ثروت، به طور ریشه ای می تواند از کارگران و محرومین جامعه اساساً سلب گردد. اگر که می توان امید داشت که با ایجاد ساز و کارهای تعادل ساز برای توزیع امکانات و منابع، به عدالت اجتماعی نسبی در سیستم سرمایه داری رسید، نقص های محتمل جدی در سیستم کمونیستی می تواند آن منابع را خالی از فایده برای امکان هر گونه توزیع کند. شاید کمونیسم و مارکسیست بتواند تفکر نسبی سودمندی برای اصلاح سیستم های توزیع و دفاع از حقوق کارگران باشد، اگر که به جای عداوت افراطی با سیستم سرمایه داری و تهدید جدی تولید کالا و سرمایه، با تعاملی سازنده آن را رونق بخشد تا که در مرحله توزیع چیزی برای تقسیم موجود باشد.
1- Moscow State University http://www.msu.ru/en/
