humans - آدمها

مباحث فلسفی، اجتماعی، روانشناختی پیرامون چیستی زندگی و آدمها

بی فرهنگی های ما

بی فرهنگی های ما

 تقریباً همه ایرانی های داخل و خارج کشور از فرهنگ و تمدن ایرانی که مسلماً ارزش های منحصر بفرد بسیاری دارد با افتخار یاد میکنند )و البته که بر هر فرهنگی نیز نقدی وارد است(. صاحب نظران و محققان بسیاری در این این باره نوشته و خواهند نوشت. اما قصد این نوشته گشایش نیم نگاهی هم به "بی فرهنگی های ما" ایرانیان فرهیخته و متمدن در عصر حاضر است. چرا که بنظر می آید بسیاری از ما در سالهای اخیر نتوانسته ایم چنانکه باید فرهنگ ایرانی خود را با فضا و امکانات زندگی در عصر جدید ارتقاء دهیم. گویی بهره گیری از ابزار و امکانات جدید را موضوعی جدا از فرهنگ دانسته، مصادیق آداب و رفتار زندگی شهری جدید را چیزی مازاد بر فرهنگ دانسته و لزوماً عدم رعایت آن را بی فرهنگی و بی ادبی نمیدانیم. بدین سبب در ایجاد رفتاری متعادل و سازنده با دیگران و محیط جدید، اغلب مسئله های جدی داریم. بگذارید با تعدادی مثال موضوع را روشن تر کنیم:

 

1-     عدم رعایت قواعد ترافیک و رانندگی در کشور ما بیداد میکند. گویی نیازمند آنیم که مخترعان و نخبگانی از خودمان یا کره مریخ چراغ راهنما را از نو ابداع، حدود سرعت مجاز و فاصله ایمنی را تعریف و حرکت بین خطوط و لزوم رعایت حق تقدم هنگام تعویض مسیر حرکت و استفاده از راهنما را به سواره و پیاده ما آموزش دهند. نکند زدن چراغ راهنما هم نیاز به ارز و ضمانت بانکی و توجهات ویژه دولت دارد؟ چنانچه کارخانه های خودروسازی ما چراغ راهنما روی ماشین تعبیه نمیکردند و یا دولت اجازه استفاده از چراغ راهنما نمیداد و علائم راهنمایی رانندگی در خیابان و جاده ها نصب نبودند، حتماً جنبش دانشجویی و مردمی در خیابانها به راه افتاده و نامه های سر گشاده در رسانه های داخلی و خارجی و شاید هم نامه به سازمان حقوق بشر ارسال میگردید، چرا که لااقل بیش از نیمی از چندین هزار کشته در هر سال بدلیل عدم رعایت قواعد و ابزار مذکور است. آیا ما در بهره گیری صحیح از خودرو بی فرهنگ نیستیم؟ چنانچه ما نتوانیم خود را بطور صحیح و موثری با این قوانین سازگار، و آنها را رعایت کنیم، با عرض معذرت باید به عصر گاری سواری و حمل بار با الاغ برگردیم (پیشاپیش جسارت بنده را شما شهروندان نیکو  ببخشید) تا مگر بدین شکل ابزار جنگ و دعوای خیابانی و جاده ها را به کناری نهاده، کمتر به هم آسیب جسمی و روحی بزنیم.

 

چند سال پیش که مسیر رفت و آمدم با یکی از دوستان، مشابه بود و صبح ها را با هم میرفتیم، همیشه سر یکی از تقاطع ها از من میپرسید: کدام راه؟ 50 متر خلاف ورود ممنوع یا دور زدن یک مسیر یکی دو کیلومتری، که بنده هم همیشه مسیر قانونی طولانی تر را پیشنهاد میکردم، یکی از روزها در پاسخ به سوال او گفتم: فکر کن انتهای این مسیر کوتاه عبور ممنوع، بن بست است، پس لطفاً در خود هیچگاه تردید نکن و موضوع را به انتخاب نکشان و جداً که پس از آن دیگر جای سوال نبود. فکر میکنم لازم است همه ما با فرهنگی و اخلاقی کردن رعایت قوانین ترافیک (و بسیاری از قوانین مهم و کارآمد دیگر) ذهن خود را در معرض انتخاب قرار ندهیم چرا که قطعاً ما ایرانی ها بسیار ابا داریم از اینکه بی ادب و بی فرهنگ خطاب کردیم.  

 

2-      مصرف بی رویه آب و انرژی در کشور ما بیداد میکند. روزگاری نه چندان دور (30، 40 سال پیش) اغلب مردم ما توانایی شستن ظرف و ظروف بجا مانده از صرف غذای یک جمع پنج شش نفره را با دو سه لیتر آب داشتند. ریشه این توانایی در ضرورت حمل روزی دو سه بار گالن های آب 10- 15 لیتری از لب چشمه و قنات برای مصرف کل یک خانواده پنج شش نفره برای بیست و چهار ساعت داشت.  اکنون چطور؟ برای شستن هر بشقاب برخی از ما پنج لیتر آب مصرف میکنیم، یعنی لااقل تفاوت ده برابری. حال آنکه با وجود مواد شوینده، آب گرم و شیر و لوازم کنترل، کار باید ساده تر و بهینه ترباشد.

 اوضاع در کشاورزی ما از این بدتر هم است، تا توانسته ایم با ابزار جدید زمین را ده ها متر و بلکه بیش از یکصد متر برای چند صد هزار چاه عمیق شکافته ایم و سی سال بیش از حد برداشته کرده ایم. در اولین فرصت از اطرافیانتان بپرسید، تصورشان از موجودی آبهای زیر زمینی ما چگونه است؟ آیا صرف اینکه امسال یا سال بعد چندین برف و باران حسابی بیاید مسئله کاملاً حل شده و سطح آبهای زیر زمینی به جای اول خود یعنی روزگار پیش از چاه های عمیق حاصل از دنیای صنعتی برمی گردد؟ بسیاری از صاحب نظران و کارشناسان معتقدند چنان مصرف بی رویه آب داشته ایم که اگر از فردا تا بیش از بیست سال دیگر هم برداشت های بی رویه را متوقف کنیم، بیست سی سال تمام بارندگی لازم است تا سطح آب های زیر زمینی به وضع اولیه برگردد ما غافل بوده و هستیم که آب زیرزمینی ما نیز مانند نفت رو به اتمام است. و البته که این به معنای جاری شدن چندین هزاران قنات و چشمه خشک شده پیشین نخواهد بود که این مسیر معمولاً برگشت ناپذیر و متفاوت است.

غیر از این است که ما فرهنگ استفاده از چاه عمیق و سیستم لوله کشی آب در خانه و مزرعه مان را نداریم؟ اگر نتوانیم بیاموزیم و رعایت کنیم جسارتاً باید شیر فلکه ها را بسته و به عصر حمل آب در گالن برگردیم تا یادمان بیاید استحمام با پنج لیتر آب ولرم و دوش های محدود دو سه دقیقه ای حمام های عمومی را. چرا که جوری برخی از هم وطنان این روزگار ما به استحمام و دوش باز دو سه ساعته و مصرف سی برابری آب خو گرفته اند، که حتی دوش استحمام استاندارد هم در ذهن شان نمیگنجد.  

3-      رها کردن زباله های خانگی و صنعتی در سطح شهر و روستا و طبیعت در کشور ما بیداد میکند. چنانکه حتی شهرداری های ما در بسیاری از شهر ها و مناطق نیازی به نصب سطل زباله نمیبینند. به یاد دارم که نامه گلایه آمیزی چند سال پیش برای شورای شهری نوشتم که در فاصله پنجاه متری محل شورا کوهی از زباله در میانه شهر در خیابان و پیاده رو رها شده بود و نه برای یک بار که محل دائمی زباله های سرگردان بود. عیر از اینست که اغلب مردم ما چندان توجهی که نکرده هیچ، برای حل مشکل اعتراضی که نکرده هیچ، خود نیز بر آن زباله رها شده در خیابان و پیاده رو ها خواهیم افزود. از این منظر روستاهای پیشین ما توسعه یافته تر بودند، چرا که پراکندگی زباله در جای جای روستا نبود و انباشت زباله های غالباً تجزیه پذیر در جاهای معینی منتج به کود مناسب کشاورزی طی چند ماه میگردید، فرایندی که اکنون در برخی از بهترین خانه های ویلایی اروپایی نیز صورت میگیرد.  

4-     کارت های بانکی مان مثلاً رمز دارد اما وقت خرید بیش از نود درصد فروشگاه ها و حتی مراکز دولتی بجای آنکه از شما دعوت به ورود رمز کنند، رمزتان را می پرسند. آیا ما بی سوادیم؟ یا فرهنگ استفاده از خدمات بانکی مدرن را نداریم؟ این موضوع هم رها میشود تا روزی که که تبدیل به معضلی جدی گردد، مثلاً وقتی که امکاناتی مشابه ویزا کارت های بین المللی در دسترس عموم قرار گیرد که با دانستن رمز و شماره بدون نیاز به خود کارت پرداخت های انلاین برای خرید میسر خواهد بود.

مثال از این دست فراوان است مانندعدم استفاده درست از کامپیوتر، اینترنت، تلویزیون و .... ما نه تنها هنوز کشوری توسعه یافته نیستیم، آن هم نه به سبب پایین بودن سطح تکنولوژی که بیشتر به جهت عدم فرهنگ درست در بهره گیری از تکنولوژی، بلکه حتی بدرستی هم وارد دنیای صنعتی نشده ایم، ما در واقع با تکنولوژی برخورد که بهتر است بگوییم تصادف کرده ایم و با ابزار قدرتمند، تیز و سریع تکنولوژی وجود خود و طبیعت پیرامونمان را آسیب های جدی زده ایم. البته که در بسیاری از موارد هم از همین تکنولوژی بهره های بسیار برده و میبریم پس منظور عقبگرد به دنیای گالن و گاری نیست که ضرورت دارد که فرهنگ درست بهره گیری از ابزار نوین را آموخته و بدون تعلل، مستمر بکار گیریم.  افتخار به یک فرهنگ و تمدن تاریخی و اتکا تنها به برخی از آداب و تربیت های سنتی (که متاسفانه در مقام عمل آنها هم در حال فراموشی هستند) مشکل ده ها مورد بی فرهنگی ها ما را حل نخواهد کرد. ما بی فرهنگی های خود را پشت چهره فرهنگی تاریخی خود پنهان میکنیم، چنانچه به سرعت با همدیگر در این روند بازنگری نکنیم دیر یا زود ما جماعتی بی فرهنگ خواهیم بود، ....

 بی فرهنگی چیز عجیب غریبی نیست، چنانچه گنده لات محله در رجوع به نانوایی بدون رعایت نوبت از دیگران با اصرار و سر و صدا بخواهد  کنار رفته به او راه دهند و سپس قرص نانی برداشته و برود، همه در تشخیص این بی ادبی و بی فرهنگی تواناییم، اما ما به ظاهر آدمهای مودب و با فرهنگ مقید به نوبت در نانوایی، خود یا فرزندانمان در خیابانها و جاده ها از این بدتر میکنیم و به بدترین شکل با بوق و چراغ دادن بی جهت و انواع ویراژها، راه امن را از دیگران میدزدیم. همین امروز اگر روستایی ساده دلی از خویشان شما بدون اطلاع قبلی در زده مهمانتان گردد و در هنگام صرف غذا در کنار مهمانان به اصطلاح با کلاس شما، قاشق چنگال را بخوبی استفاده نکند، بسیاری از ما از نمود این بی فرهنگی در جلوی دوستانمان خجل خواهیم شد و یا با هم به او خواهیم خندید، اما خود در عدم رعایت نظم و مقرارات اجتماعی و ابزار مناسب زندگی جدید به مراتب از او بدتریم، چنانکه بهتر است کلان شهرهای خود را گنده روستاهای بی نظم بنامیم. ما اغلب روستایی های مزین به البسه شهری، بزک شده با انواع و اقسام آرایش، در خانه های شیک مملو از ابزار مدرنیم که اغلب توانایی کشاورزی و باغداری و هم زیستی مناسب با طبیعت را از دست داده ایم، اما چندان به فنون و قواعد شهر نشینی آشنا و مقید نیستیم. و افسوس که زرق و برق زندگی مان و هزینه سرسام آور تامین کالا و خدمات شهریمان از بودجه ملی، بدون درک درستی از منافع ملی، انگیزه کار تولیدی مفید را نیز از آن روستایی ساده دل گرفته است و او نیز سودای شهری شدن دارد.

 پس چرا متعجبیم از اینکه با این همه منابع و ثروت خدادادی و آن تاریخ و تمدن کهن و فرهنگ غنی، چنین درمانده ایم؟ بر عکس تفکر عمومی در جامعه، به نظرم مشکل اصلی ما این نیست که ما دولت کار آمدی نداشته یا نداریم،  اصولاً هیچ دولتی در دنیا نمیتواند بدون همراهی مردم خود، در انجام کارهای مهم و بزرگ در سطح وسیع موفق باشد. به نظرم ما حتی فرهنگ اداره امور به کمک دولت در عصر جدید را هم نداریم. چنین است که اغلب کم کاری ها و بی فرهنگی های مدرن خود را در ناتوانی دولت خلاصه میکنیم.

  
نویسنده : Aliyar Javadi ; ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٥


آیا تقویم میلادی/اروپایی در گذشته با نوروز و تقویم ایرانی مشابه بوده است؟

 

آیا تقویم میلادی/اروپایی در گذشته با نوروز و تقویم ایرانی مشابه بوده است؟

دو سه سالی است گاهی مطلبی را از برخی دوستان و همکاران خارجی خود جویا میشوم که پاسخ روشنی برایش نداشته و نکته مورد اشاره را بسیار قابل تأمل میدانند: چرا فوریه کوتاه ترین ماه میلادی است و آن هم تنها ماه متغیر سال (28 یا 29 روز )؟ در حالی که نه در ابتدای سال و نه انتهای سال میلادی است. معمولاً روش منطقی و طبیعی در تنظیمات در کناره ها و ابتدا و انتهای هر چیزی صورت میگیرد نه در وسط آن. به  همین سبب اسفند ماه در تقویم ایرانی کوتاه ترین ماه سال بوده و نیز متغییر است (28، 29 یا 30 روز) و جالب اینکه فوریه با اسفند ماه نیز تقارن دارند. پس شاید بتوان گفت فوریه (یا مارس) روزگاری آخرین ماه میلادی بوده است. از طرفی نام ماه های میلادی نیز اشاراتی بدین شکل دارند، ماه های سپتامیر، اکتبر، نوامبر، دسامبر با اعداد هفت، هشت، نه و ده به ترتیب معنا اشاره دارند، در حالیکه عملاً در تقویم میلادی فعلی، ماه های 9، 10، 11 و 12 سال هستند. جالب اینکه این ماه ها متقارن با ماه های مهر، آبان، آذر و دی هستند، که ماه های 7، 8، 9 و دهم تقویم ایرانی است. گرچه شروع و پایان فصل ها در تقویم ایرانی همگام با شروع و پایان ماه های مربوطه، موضوعی طبیعی و منطقی است، اما اختلاف 10 روزه موجود در تقویم میلادی نیز از موضوعات مورد سوال است. صحبت از برتری و بهتری این و آن نیست، موضوع پتانسیل جهانی شدن جشن نوروز با آغاز بهار در اغلب کشورهای جهان است و گویی که روزگاری چنین بوده است. اغلب این دوستان و همکاران خارجی (عمدتاً اروپایی) طرح این موضوع برایشان تازگی داشته و آن را بسیار قابل تامل و محتمل می دانند. شاید این موضوع توسط کارشناسان و صاحب نظران مورد بحث واقع گردیده و بنده از آن بی خبرم، دوستان چنانچه در این مورد اطلاعاتی دارند موجب قدردانی است مطرح نمایند.

 

روزگار به شادمانی و نیکی

نوروز 1393 مبارک

  
نویسنده : Aliyar Javadi ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱
تگ های این مطلب :تقویم ایرانی و تگ های این مطلب :نوروز و تگ های این مطلب :تقویم میلادی و تگ های این مطلب :اشتراک فرهنگی ایران و اروپا


از زلزله بم تا آذربایجان، زلزله در همه ایران؟

از زلزله بم تا آذربایجان، زلزله در همه ایران؟

دل نوشته زیر حاصل غم و اندوه بسیار من از آوارهای زلزله 9 سال پیش بم بود، وقتی که در غروب آن روز غم انگیز به فرودگاه مهر آباد تهران برای پیوستن به جمع امداد گران رفتم و اما پس از ساعت ها انتظار جایی در پروازها نیافتم آنچنان که استقبال برای پیوستن به جمعیت امدادگران بی نظیر و ظرفیت پذیرش و انتقال محدود بود.

 به مدت چندین روز پس از آن حادثه تلخ دلها همه با هم مهربان شده بودند و چهره ها با هم گفتگویی نزدیکتر و دوستانه تر داشتند. خوب به خاطر دارم که از تاکسی دار تا میوه فروش و کارمندان ادارات، سعی میکردند با مهربانی و بدون زیاده خواهی با دیگران با احترام و انصاف برخورد کنند. چقدر همه با هم مهربان شده بودند اما به بهایی بسیار گزاف.

 

 این روزها آیا عمق فاجعه در زلزله آذربایجان کمتر است؟ یا پوشش خبری ابتدایی آن کمتر بود؟ و یا مردم نامهربانتر و سنگدل تر و گرفتار در چنبره زندگی محقر شخصی خود به بهای گزاف هم مهربانتر نمیشوند؟ که دیگر حتی شاید دلی و قلبی چنان که باید در سینه جامعه امروزی ما نمی تپد که حتی به بهایی گزاف هم چند روزی مهربان گردد.

 

 آرزو میکنم که چنین نباشد، وگرنه این به معنای زلزله ای بس بزرگتر و دردناکتر برای همه ماست، چنان که گویی اغلب ما مدتهاست که در زیر آوارهای خود ساخته خویش مدفونیم.  

 

چه‌بی فروغ دیده

به یاد زلزله زدگان بم... به یاد آنانکه تا بودند ندیدیمشان.... به یاد زلزله زدگان نمرده در همه جای ایران که باز هم نمی‌بینیم‌شان

 

ببین چه عشق نابی، کنون عیان نموده

  ز بی‌شمار سروی که واژگون نموده

کنون تو هر که بینی به مهر مینوازد

نگاه بسته‌ای را به خاک و خون کشیده

 

عجب نه از چنین مهر، بر اینچنین نگاهی

                  که سنگ هم بگرید بر این تن دریده

 

برای خوب بودن، برای خوب دیدن،

چه بی‌صفاست قلبی، چه بی‌فروغ دیده،

که کشته‌های بسیار تواندش گشودن،

دو چشم بسته‌اش را، ز خواب آرمیده

 

بگو کجا تو بودی؟ در آن دمی که بودم

غمین و دل فسرده، به زانوی خمیده

بگو کجا تو بودی؟ در آن دمی که هر دم

صدا می‌زدم من... کسی مرا ندیده؟....؟؟؟

 

بگو هزار افسوس، چو بگذرد زمانی

تمام آنچه دیدی، شود کمی شنیده

چه بی صفاست قلبی، چه بی فروغ دیده

که خوب می‌نبیند، یه قصه شنیده

 

بگو ببین تو اکنون، هزار هزار چون من

صدا می‌زنند باز،.... کسی مرا ندیده؟....؟؟؟

چه بی‌صفاست قلبی، چه بی‌فروغ دیده

که خوب می‌نبیند گل خزان ندیده

 

چه بی نواست قلبی، چه بی حیاست دیده

که باز هم نبیند، چنین تنی دریده

به باورم نگنجد، چنین دو چشم کوری

چنین قلوب موری، خدا هم آفریده!

 

گل خزان ندیده.... بگو تو را که چیده؟..

مگر نه آن که هرگز، خیال آن نبودش

که لحظه‌ای بجوید، که چیست این صداها

             کسی مرا ندیده..؟.... کسی مرا ندیده..؟....  کسی….. مر...ا…….. ند..ید..ه..؟....

 

11/10/1382   ع- یار - ج

 

  
نویسنده : Aliyar Javadi ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱
تگ های این مطلب :زلزله آذربایجان و بم و تگ های این مطلب :مشارکت اجتماعی و امدادگری و تگ های این مطلب :هم نوع دوستی و تگ های این مطلب :سیر تحول اجتماعی در ایران


مرگ و زندگی (ما که هستیم؟)

مرگ و زندگی (ما که هستیم؟)

 یکی از رایج ترین سوالات ذهن آدمی چیستی مرگ است، به ویژه پس از مرگ عزیزان. برای بسیاری در مراحلی از زندگی گاه  این سوال حتی مقدم بر پرسش از چیستی زندگی می گردد. اما به آن اندازه که این سوال در ذهن ها فراگیر است در عالم واقع توسط بسیاری بیان نگردیده و جدی گرفته نمیشود. شاید چون برای آن پاسخ روشنی نیست و نگرانی از ابهام جهان پیش رو یا ترس از عذاب احتمالی و شاید حتی نبودن و فنا شدن، سبب گریز اغلب ادمها از برخورد جدی با این سوال می گردد. لذا اغلب در پاسخ به این سوال دچار هراس و گریز، سرپوشی و فراموشی و یا متوسل به روایات، حکایات، تصورات، و خرافات می شویم.

 گر چه برای مومنان به مذهب و مسلک های الهی و معنوی پاسخ های معین مکتبی و رساله ای به چیستی مرگ غنیمتی مهم و مرهمی آرام بخش است، اما نیاز به پاسخ انسانی ملموس و منطقی به چنین پرسشی، گریبان بسیاری از آنها را نیز رها نکرده و هنوز هم چون دیگران ذهن پرسشگرشان در گفتگوی خودمانی با خویش و شاید خویشانشان سوال از چیستی مرگ آدمها دارد.

 مقصود اصلی بسیاری از ما آدمها در طرح چنین پرسشی فکر میکنم نه لزوماً درک واقعیت و چیستی پدیده مرگ و برخورد کنجکاوانه اصیل با آن باشد. چرا که اغلب همین آدمها در پاسخ به پرسش های بسیار مهم و ملموس همین جهانی که اتفاقاً درک و هضمش میتواند بسیار هم برای زندگی و مرگ ما با اهمیت باشد، به خود زحمت جستن و کاویدن و حتی ورق زدن صفحاتی چند از یک کتاب و آزمودن صبورانه توانایی خود را، نمیدهند. دلیل فراگیر پرسش از چیستی مرگ اغلب  ناشی از اضطراب و هراس ما برای فهمیدن سرنوشت جسم و جان انسان و چرایی و چگونگی ادامه حیات احتمالی پس از مرگ و خوشی و ناخوشی ها، عذاب و پاداش های  پس از آن است] که مبادا عاقبت ما هیچ و پوچ گردیم.

 مقصود نوشته حاضر نقد بیانات مکتبی و مسلکی مذکور و تایید یا تردید در آنها نیست. سعی کودکانه من آن است تا شاید پاسخی ملموس واین جهانی را با شما به اشتراک بگذارم. سعی من آن است تا پیش از اندیشیدن به چرایی مرگ ابتدا به چیستی زندگی بهتر بنگرم. مرگ را اگر نقطه مقابل زندگی بگیریم، درک چیستی زندگی و تغییرات احتمالی آن پس از مرگ ما، پاسخی به سوال اساسی چرایی مرگ از بسیاری ابعاد خواهد بود.

روزی در مجلس ختم یکی از آشنایان دور کسی در میان جمع از من پرسید: فلانی تو که چهار کلاس درس بیشتر از ما خواندی نظرت درباره مرگ چیست؟ میدانستم که پاسخ مورد انتظار او آنچه در حکایات و روایات آمده است نیست، و همو همچنین با همان خرده سوادش میدانست که اسرار زندگی و مرگ انسان هنوز پاسخی چندان شفاف و علمی ندارد. اما او هنوز مایل به شنیدن پاسخی بود همچون هزاران و میلیون ها نفر که در چنین مجالسی قدری جدی تر به چیستی مرگ می اندیشند. از او پرسیدم و از آن جمع حاضرکه: این خانه که ما حالا در آنیم چند سال عمر دارد؟ یکی گفت 30 سال دیگری گفت 50، یکی دیگر با یادآوری خاطرات ساخت و ساز آن گفت 35 و همینطور حدس های دور و نزدیک.  من گفتم از نظر من این ساختمان هزاران سال عمر دارد. با تعجب مرا نگریستند که منظورم چست. و این حرف و منظور چندان پیچیده نبود. گفتم: نوع مصالح بکار گرفته شده در این ساختمان، طراحی و معماری، ابزار ساخت و همه چیزش حاصل هزاران سال تفکر و تعقل آدمیان بسیاری بوده است و دانش منتقل شده از صدها و شاید هزاران نسل آدمی بکار آمده است تا چنین ساختمانی پدید آید. به ساعت دیواری موجود در اتاق اشاره کردم و گفتم که مشابهاً این ساعت هم هزاران سال عمر دارد. و به خودمان که هزاران سال عمر داریم. که ما بیش از آن که خودمان باشیم گذشتگانیم، که آنها نمرده اند، زبان ما، گفتار ما، پندار ما، کردار ما، موسیقی ما، حکایات و همه وجود ما بنا شده بر تکامل حیات و ابزار زندگی انسان در صدها و هزاران نسل پیش است. آنها نمرده اند در وجود ما تجلی دارند مستقیم یا غیر مستقیم. و ما نیز نخواهیم مرد و با هر آنکس که در زندگی مان مراودتی و برخوردی و آشنایی حتی در حد چند جمله کوتاه و گاه شاید حتی یک نگاه، داشته ایم، تا وقتی که همانان و همه کسانی که از آنها زندگی و تاثیر می گیرند، زنده اند، ما نیز زنده ایم. 

برای مثال گاهی فکر میکنم ما بیش از آنکه خودمان باشیم، والدین و معلمان و دوستان و نزدیکانمان هستیم. آنها هستند که ظرف وجود ما را شکل بخشیده و پر از زیباییها یا شاید نقص ها کرده اند. و خوب البته که ما نیز بر آن شکل و شمایل و محتویات تاثیر نسبی خویش را داریم. و به همین ترتیب شاید بتوان گفت فرزندان ما بیشتر خود ما باشند تا خودشان چرا که ظرف وجود کودکان امروز را ما پر میکنیم. از این نظر گاهی فکر میکنم اگر ما میخواهیم خودمان و ارزشمان را بفهمیم باید آن را در وجود نسل بعدی که وجودشان را از دانسته ها یا ندانم کاری هایمان پر کرده ایم، بیابیم. چرا که اغلب خاصیت های ما حاصل دسترنج نسل پیشین ماست. گویی هر نسلی داشته هایش در وجود نسل بعدی نمود پیدا میکند.  البته استثناء کم نیست و گاهی کسی ممکن است به جای لبریز شدن وجودش از داشته های والدین و فامیل از چشمه وجود کس و کاری دیگر، یا از طریق مطالعه و توجه به آثار دیگران، حاضران و پیشینیان و حتی سایر ملل و فرهنگ ها، وجودش سرشار از کسانی باشد که لزوماً پیرامون او نیستند. اما آنچه به وضوح آشکار است، تقریباًهمه آنچه میبینیم و میخوانیم و میگوییم و میفهمیم و بکار میبندیم به شدت تاثیر گرفته از هزاران و میلیون ها انسان پیش از ما در قالب قوم و قبایل و فرهنگ های مختلف است.

از این سبب فکر میکنم که برای هیچ کس مرگی نبوده و نیست و نخواهد بود. شاید این خودخواهی بچه گانه ماست اگر که فکر میکنیم: درخت کاری مهم نیست، مگر درختی را که من کاشته باشم، گل چیدن و هدیه دادن و هدیه گرفته مهم نیست، مگر انکه من بچینم، هدیه دهم و هدیه بگیرم. این خودخواهی بچه گانه ماست اگر که فکر کنیم: زیبایی آوای موسیقی و شعر مهم نیست، مگر من نوشته باشم، من بشنوم و من بنوازم. به نظرم این بچگانه است و خودخواهانه اگر که معنای تمام زیباییها را، معنای زیستن و امتداد زندگی و ساختن را به وجود عینی خودمان منتهی کنیم.

 اگر که حیات و زندگی ما از آن سبب با معنا و ارزشمند است که کاری فرای خوردن و خوابیدن و نفس کشیدن، میکنیم، که خوردن و خوابیدن و نفس کشیدنمان برای انجام اموری انسانی، نیک و زیباست که اهمیت می یابد، پس چندان فرقی نباید بین آنچه با دستهای خود مستقیماً به انجام میرسانیم با آنچه که نسل های بعد از ما به سبب انتقال زندگی و تجربیاتش از ما میگیرند، قائل شویم.

 ما چگونه خواهیم مرد؟ میتوانیم که نباشیم؟ وقتی که حتی هزاران سال پس از مرگ ما زندگی و  نسل ها و ظرف هایش سرشار از وجودی است که از ظرف وجودی ما عبور کرده است و همواره ما بخشی گریز ناپذیر از آن خواهیم بود. چه خوب باشیم و چه بد، برای هیچ کس مرگی نیست. چه بهتر آنکه بر وجود انباشته مان از پیشینیان، قدری و منزلتی حتی کوچک بیفزایم، چرا که تا ابد در ظرف های وجودی نسل های بعد به گردش درخواهد آمد.    

  
نویسنده : Aliyar Javadi ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٦
تگ های این مطلب :مرگ چیست و تگ های این مطلب :زندگی چیست و تگ های این مطلب :زندگی پس از مرگ و تگ های این مطلب :مردگان، گذشتگان، ما و آیندگان


دیگران: ( ماندگار ترین عشق ها)

 

دیگران: ( ماندگار ترین عشق ها)

 

ما فقط برای تعداد معدودی از آدمها یک شخص خاص هستیم: برای خانواده مان، تعدادی از دوستان صمیمی و برخی از همکارانمان. اما برای میلیونها نفر و بلکه بیشمار انسانهای دیگر، ما در زمره دیگران هستیم. در واقع ما بیش از آنکه خویش باشیم، دیگرانیم. نامهربانی و دوست نداشتن دیگران، در واقع دوست نداشتن خویشی است که از منظر میلیونها نفر دیگران تلقی می گردد.  عدم توجه کافی به حقوق دیگرانی که از منظر آنها نیز، ما دیگرانیم،  دادن مجوز به خیل عظیمی از انسانهاست برای بی توجهی محض به خویشتن ما. پس در دوست داشتن دیگران و احترام به حقوق آنها، منتی نیست، چرا که معنایش دوست داشتن خویشی است که برای اندکی خویش اما برای بسیاری دیگران است.

 

 نا مهربانی و بی توجهی تو به دیگران (اگر که چنین باشد) مرا بیمناک و غصه دار میکند از روزی که شاید به سبب خطای عمدی یا سهوی من، یا از سر سوءتفاهمات و جفای روزگار، از دایره نگاه دوستانه و نزدیک بین تو  به خیل عظیم دیگرانی پرتاب گردم که برایشان اهمیتی قائل نیستی.    

 وقتی تو میتوانی دیگران را دوست بداری، مرا برای همیشه دوست خواهی داشت، چرا که اگر از جفای روزگار از دایره نزدیکانت حذف گردیدم و مهربانی و عشق خصوصی تو را از دست دادم، به جمع عظیم دیگرانی خواهم پیوست، که تو برای همیشه دوستشان خواهی داشت. پس بگذاربه جای آنکه عاشق یکدیگر باشیم، با هم عاشق دیگران باشیم تا برای همیشه همدیگر را نیز دوست بداریم، این ماندگار ترین عشق هاست.  


 

  
نویسنده : Aliyar Javadi ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۳
تگ های این مطلب :دیگران و تگ های این مطلب :حقوق دیگران و ما و تگ های این مطلب :ماندگار ترین عشق ها و تگ های این مطلب :عشق و دوستی جاودان


عدالت و زندگی: تقابل در مبنا (پارادوکس تعادل و حیات)

عدالت و زندگی: تقابل در مبنا (پارادوکس تعادل و حیات)

مبنا و مفهوم عدالت شاید مهمترین دغدغه ذهن آدمی است. پیش از آنکه حتی بتوان برای آزادی، اخلاق، حدود و مسئولیت های انسانها در قبال خویش و دیگران، تعریف و مبنایی در نظر گرفت، تعریف بنیادین عدالت ضروری می نماید. حتی در تعریف و نسبت خالق و مخلوق پیش تعریف واژه عدالت از مهمترین هاست، تا انسان بداند با کدامین لحن و شمایل به خویش و خدایش بیندیشد، بگوید و بشنود و انتظار داشته باشد. در این باره قطعاً حرف و حدیث فراوان است چه از منظر اصول مذهبی و چه مکاتب انسانی و اجتماعی مختلف. کمتر کسی هم از آنچه پیرامون این واژه بر سر زبان هاست، روشن، مطمئن و  قانع است. به برخی از این تعاریف سنتی اشاره هایی خواهد شد اما هدف این نوشته مرور مفصل آن مباحث نیست و از عهده نویسنده نیز خارج است. آنچه در این نوشته می آید سوای و فرای کاربرد این واژه در تعریف نسبت و اوصاف خالق و مخلوق به طرز متداول و فارق از بیم و امید ارزش جایگاه انسان در دستگاه آفرینش است. 

 

 

تعاریف عامیانه و سنتی از عدالت در سطوح ساده و پیشرفته:

1-     پیش پا افتاده ترین و متداول ترین تعریف عامیانه از عدالت را شاید بتوان چنین بیان کرد: "همه چیز بین همه یکسان و مساوی تقسیم گردد". اگر چه این تعریف ساده از عدالت، بچگانه به نظر می آید و به نوعی بچه ها هم زندگی را با آن تجربه میکنند و بر این منوال در تصاحب چیزها رقابت می کنند، اما در همین تعریف ساده از عدالت هم عادل نیستیم و در منظور ما از واژه "همه چیز " در تعریف بالا، منظورمان چیزهای خوب، جالب و ارزشمند است مانند نان، آب، غذا، پول، ماشین، زیبایی و ... . و برای مثال منظور ما اصلاً آبی که سیل میگردد و خانه ویران می کند نیست، منظور ما غذایی که آلوده و مسموم کننده است نیست، و منظور ما ماشینی هم که به ته دره میرود نیست. و زیبایی و ثروتی هم که اسیر و گرفتار غارتگر و متجاوزمان کند نیست. و جداً چرا؟ مگر مریضی و ویرانی و گرفتاری و آسیب جزء همه چیز نیست؟ پس حتی اگر بتوانیم در این تعریف ساده از عدالت نیز عادل باشیم باز هم به آن مقصد متعالی نزدیکتریم.

 

این تعریف ساده عدالت یک اشکال بزرگ دیگر هم دارد، و آن آینکه وقتی چیزی مثلاً بین دو نفر به مساوی تفسیم شد، از کجا معلوم که تاثیر آن چیز بر خواص متعاقب هر کس به یک اندازه باشد. برای مثال تقسیم یک سیب بین دو نفر با سن و سال و یا جسم و جان و طبع غذایی متفاوت، مطمئناً تاثیر مساوی نخواهد داشت. آنوقت باز هم همه چیز بین همه کس مساوی تقسیم نگردیده، وقتی که چیز خوب یا بد تاثیر نامساوی بر دو کس داشته باشد. پس خوب است در تعریف همه چیز، خواص مرتبط آن چیزها بر کسان مختلف نیز مد نظر قرار گیرد. و البته که اغلب درک و اندازه گیری این موضوع دشوار است و خطای ما در تقسیم اندازه چیزها در مرحله اول شاید چندان بالا نباشد اما خطای مراحل بعدی خواص آن چیزها از مراتب بالاتری برخوردار است. درست مثل تغییر درجه دقت ها در مشتقات بالاتر متغییرها در توابع ریاضی.  

 

2-     شاید اشکالات مطرح شده در تعریف ساده عدالت، انسانها را بر آن داشته است تا تعریف جالب تر، جامع تر و مناسب تری از عدالت را نیز ارائه دهند که شاید بتوان آن را تعریف پیشرفته عدالت (اما هنوز سنتی) نامید و آن اینکه: عدالت یعنی اینکه هرچیزی و هر کسی سر جای خودش باشد. این تعریف به همان اندازه که جامع مینماید، گنگ نیز هست، چرا که معلوم نیست چه کسانی میتوانند به خوبی جای چیزها و کسان را معلوم کنند. بگذارید بگوییم وجدان بیدار جامعه و متوسط آدمها، هر چند که خالی از اشکال نیست اما به نوعی از بهترین هاست. با این تعریف از عدالت دست و پای آدمی کمی باز میگردد تا چیزها را بر مبنای خاصیت ها، تواناییها و نیازمندیها تقسیم کند. و البته که مجاز میشویم که نیم بزرگتری از یک سیب را به شکمی گنده تر یا گرسنه تر یا چشمانی مشتاق تر، اختصاص دهیم. هرچند تشخیص و تخصیص ما ممکن است خالی از اشکال نباشد، اما به نوعی این موضوع به منزله خللی بزرگ در تعریف مبنایی نیست. هر چند گاه عدم امکان اجرا اگر به ذات تعریف برگردد موجب نقص مبنا می گردد.

 

تعریف عامیانه ساده از عدالت " هم چیز بین همه مساوی" در بالا را شاید بتوان به تفکرات کمونیستی نزدیک دانست1، و تعریف سنتی پیشرفته مذکور را "هر چیز سر جای خودش" هم می توان به برخی از مکاتب مذهبی بزرگ نظیر اسلام2 و هم مکاتب باز و سرمایه داری، نزدیک دانست. چنان که مقلدان را به سبب نقص دانش فهم شان از کلام مقدس، به اطاعت و پیروی از عالمان دینی فرا میخواند و در دیگری مدیر موفق با تجربه و دانش برجسته را، لایق صندلی ریاست و حقوق بالا میداند.

 

تعریف ساده و عامیانه عدالت "همه چیز بین همه مساوی" که گویی بر علیه همه پَستی و بلندی هاست، انگار که نتیجه اش جهانی دو بعدی و مسطح است که جای هیچ چیز مهیا نیست، چرا که وجود و حیات واقعی سه بعدی است. البته اگر بتوان پستی را یک خاصیت و بلندی را هم یک خاصیت تعریف کرد، آنوقت با تقسیم هم پستی ها و هم بلندی ها، مجال دنیای واقعی سه بعدی هم فراهم میگردد، مشروط بر آنکه پستی از ابتدا بر علیه بلندی بر نیاشوبد و بنیان هستی را پیش از آرایش بر هم نریزد.

 تعریف سنتی اما پیشرفته مذکور "همه چیز سر جای خودش" با شکل و شمایل ارزش ها و زیباییهای زندگی نسبت بهتری دارد و امکان درک و لمس وجود اجسام و موجودات سه بعدی در دنیای واقعی را با تمام زیباییهایش و البته نقص هایش، بهتر فراهم میکند. چرا که مجال میدهد درک و دوست داشتن بر افراشتگی قله کوه را در مقابل عمق دره ها، تک درخت سبز سیراب و سایه خنکش را در مجاورت بیابانی وسیع. این نگاه میپذیرد امکان وجود عادلانه برگهایی سبز و خرم و آفتاب گیر در سرشاخه ها را، در مجاورت برگهایی کم رمق و پلاسیده دور از منبع نور در نیم تنه پایین کهنه درخت را. انگار که عدالت معنایش نه در تقسیم مساوی نور روی برگ ها که در وجود داشتن چنین درخت زیبا و متعادلی است که هم بالا دارد و هم پایین، هم رو به آفتاب دارد و هم در سایه و چشمان و جان ناظر را به وجد می آورد.

 

3-      تعاریف مذهبی از عدالت:

اگر چه تعاریف مذهبی از عدالت هم، چندان بی نسبت و دور از معانی ساده و سنتی و پشرفته مذکور نیست، اما معمولاً یک تفاوت اساسی دارد و آن اینکه: در تعاریف مذهبی از عدالت، پیش از تعریف عدالت، مهم پیش فرض تعریف خداوند و انسان، و جایگاه و اوصاف آنهاست. در این نگاه، پیش از هر تعریف معینی برای عدالت، خداوند حتماً عادل است و انسان را نیز بیهوده نیافریده است و بلکه اشرف مخلوقات است، و حالا انسان باید تعریفی از عدالت بجوید که هیچ کدام از این دو معنا دچار خلل نگردد. به نوعی تعاریف اول و دوم عدالت بر اساس سنت و عرف، محدود به ارزش انسان و جامعه بدون نگاه مقدس گونه و حد اکثر برای لحاظ نمودن اخلاق و نظم و ارزش های عرفی تاریخی انسان و جوامع انسانی است. و تعاریف مذهبی از عدالت، علاوه بر محدودیت مذکور به محدودیت صفات و جایگاه خالق نیز محدود تر است. 

 

معنا و امکان عدالت و تعادل از دیدگاه مفهوم حیات و زندگی:

فکر میکنم اغلب ما آشنایی، فهم و اندیشه کردن و زیستن با هر سه معنای مذکور را در مراحل مختلف زندگی خود یا نزدیکانمان داشته ایم. اما آنچه ذهن مرا چند سالی است به خود مشغول کرده است، نگاه و تعریفی از عدالت نه محدود به اوصاف و ارزش های انسان و جامعه و مفاهیم مقدس، که شاید تنها محدود به معنای اصیل زندگی باشد. زندگی در جریان است و تحرک اصل و اساس زندگی است. بدون حرکت همه چیز مرده است. در فقدان پدیده های دینامیکی و تغییرات شگفت کوچک و بزرگ این هستی عظیم، همه چیز محکوم به نابودی یا سکونی غیر قابل فهم و اندازه گیری است. حتی در بیان ارزش انسان در برابر فرشته ها در کتب مقدس بر ارزش قابل تغییر بودن انسان در برابر فرشتگان الهی که موصوف به مجردات و غیر قابل تغییر ند، عنوان شده است.  حال سوال اساسی اینجاست: اساس و بنیان و نفس حرکت و تغییر در چیست؟ پاسخ جالب، ساده و نتیجه آن هم بسیار شگفت و عجیب است. پاسخ این است: عدم تعادل. دانه در دل خاک بارور می شود بدین سبب که رطوبت و آب اطراف دانه در حال تعادل با محتویات و مرکز دانه نیست. دانه بارور شده جوانه میزند، چرا که آب جذب شده در حال تعادل با ساختار شمیایی درون دانه نیست. دانه جوانه زده از دل خاک بیرون میزند، چرا که نور آفتاب درون و بیرون خاک یکسان و متعادل نیست.

 این موضوع یکی از بدیهی ترین و شناخته شده ترین، و پذیرفته شده ترین، مباحث علمی از دیر باز تا کنون است که دلیل همه واکنش های شیمیایی و فیزیکی و حتی رفتاری در طبیعت و زندگی، وجود شرایط غیر تعادلی در سیستم و حرکت طبیعی به سمت ایجاد تعادل است. از این نظر عدالت و تعادل یک ارزش است که حتی در ذات پدیده های بنیادین زندگی و هستی نهادینه شده، و جهان گرایش طبیعی به سمت تعادل دارد. اما نکته اساسی اینجاست: عدالت محض و تعادل صد در صدی معنایش چیست. و پاسخ جالب است: پایان واکنش ها، پایان حرکت ها و پایان حیات و پایان زندگی. و حال باید از انسان پرسید کدام را بیشتر دوست میدارد: جریان حیات و زندگی و یا عدالت و تعادل و سکون را؟

هستی پیرامون و درون ما پیچیده تر از آن است که بدین سادگی قابل تعریف و جمع بندی باشدف اما آنچه به نظرم می آید باید بازنگری شود، تعریف و انتظار ما از عدالت و نسبت دادن آن به خالق زندگی و پویایی است. به نظر میآید به جای خرده گیری مداوم از دستگاه کائنات و خداوندگارش، و یا تعاریف محدود به تعصبات قومی یا حتی انسانی و خدایگان محصور شده به سرنوشت انسان، شاید بهتر باشد نگاهی فرا انسانی به مفهوم و امکان عدالت و تعادل داشته باشیم، لااقل به قدر مبنا و معنای اصیل حیات و زندگی که علاوه بر انسان همه چیز و همه کس از آن موجودیت می گیرد. تا بدانیم عدالت و تعادلی که ما دائم از نبودش به شکل ایده آل و رویایی می نالیم، وجود تمام و کمالش میتواند بزرگترین بی عدالتی باشد: پایان حرکت، حاکمیت تعادل و سکون، پایان زندگی و حیات. شاید بدین سبب بوده است که از چنان ظلم عظیمی در ازل، بغض هستی در انفجاری عظیم3 ترکیده است، تا سکون و عدم به حرکت و حیات بینجامد. پاسخ از زبان انسان امیدوار چندان سخت نیست: ما هر دو را میخواهیم زندگی و عدالت را. پس راهکار شاید نه نگاه ایده آل گونه رویایی ما به مفهوم عامیانه و سنتی به عدالت باشد، که به دلیلل نبود بی دلیلش تا حدی و نیز به دلیل عدم امکان با دلیلش تا حدودی دیگر، دائم با یکدیگر بر سر عصبانیت و جنگ و تعارض بر سر تصاحب چیزها، خاصیت ها و اوصاف باشیم. شاید وقت آن است که نگاهی دگر گونه به تعریف این واژه داشته باشیم، تا ضمن پذیرش شادمانه نبود بخش ضروری آن برای زندگی و حیاتمان،  از عصبانیت و افسردگی و سرگردانی رهیده، بر سر جنبه مثبت و ممکن آن با یکدیگر مهربان و کوشا باشیم. تا نیک بنگریم که چگونه این واژه مقدس همانگونه که گاهی در حرکت های جمعی بیهنه شده ای، بینوایانی را به نوا رسانده است، اما بسیاری اوقات نیز تنها دستاویزی برای بینوا کردن بسیاری دیگر و محو زندگی و حیات شان بوده است.

حال اینکه بر اساس این دیدگاه تعریف، اوضاع و امکان عدالت اجتماعی در بستر جامعه چه میشود، موضوعی است که در مطلب بعدی درباره آن خواهم نوشت1. اما آنچه به طور خلاصه در این باره میتوان گفت، چاره کار نه آرزوی در هم آمیختن واقعیت سه بعدی جهان به سطوحی کم خاصیت، و نه آرزوی تعادل محض و مرگ حیات است، که چاره در تسهیل حرکت بین سطوح و طبقات است.

 

پانوشت:

1-       مطلب سه بخشی با عنوان "  تناقض مطلوبیات قشر کارگری " مرتبط با این موضوع از نوشته های پیشین این سایت است.

2-       اشاره به حدیثی از امام اول شیعیان

3-       اشاره به نظریه انفجار بزرگ http://big-bang-theory.com/

  
نویسنده : Aliyar Javadi ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۸
تگ های این مطلب :تعریف عدالت در زندگی و تگ های این مطلب :آیا خداوند عادل است؟ و تگ های این مطلب :حرکت و حیات و زندگی و تگ های این مطلب :عدالت و طبقات اجتماعی


ترس مدرن: جفای متقابل شرق و غرب

ترس مدرن: جفای متقابل شرق و غرب

این مطلب را یک سال پیش برای انتشار مد نظر داشتم که فرصت جمع بندی آن پیش از این فراهم نگردید. اتفاقات اخیر در دنیای عرب به ویژه کشورهای تونس و مصر سبب شد تا آن مطلب را جمع بندی نموده برای این پست درنظر بگیرم.

 

مقدمه (ترس دیرینه سنتی):

این روزها همه جا و تقریباً در هر جمعی، اتفاقات جاری در تونس و مصر پای ثابت مباحث سیاسی-اجتماعی است. حتی جمع های معمولی و دوستانه ای هم که سعی دارند کمتر خود را با تحلیل های سیاسی خسته کنند نیز به این مبحث ناخونکی می زنند. چندی پیش در یکی از این جمع ها، دوستی نظر سایرین را در در مورد اتفاقات اخیر مصر و تونس می پرسید و سوال خاص او در این مورد آن بود که: آیا این موج دموکراسی خواهی دنیای عرب و اعتراضات گسترده آنها در برابر دیکتارتورهای حاکمه، آینده دنیای عرب را به دنیای مدرن غربی پیوند خواهد زد؟ و هم او می دانست و دیگران که یک پای ثابت این اعتراضات غالباً انگیزه های مذهبی هست و تضادی که با سیستم حاکمه خود در روند سازشکارانه خود با دنیا و تفکر مرسوم غربی دارند.  سوال آن دوست تصویر ی را به یادم آورد که تحت عنوان "ترس مدرن" یکی دو سال پیش در میانه مباحث مربوط به خشونت جاری در عراق و افغانستان با برخی دوستان مطرح میکردم. ترس مدرنی که گریبانگیر انسان امروزی است چه در شرق و چه در غرب. همان ترسی که طی هزاران سال انسان را اسیر داستان سرایی ها، افسانه سازی ها و خرافه پرستی ها کرده بود. و البته همان ترسی هم که انسان را برای فهمیدن، برای شناختن، برای اکتشاف و ساختن، برای مبارزه و دفاع کردن، برای سیطره بر طبیعت و قوی بودن، طی هزاران سال به کنکاش و دانش اندوزی واداشته بود.

 انسان هر چه را که شناخت و شکافت، نامش را دانش و صنعت گذاشت و به خدمت خویش گرفت، مانند شناخت آتش و آب، منابع طبیعی، صنعت کشاورزی و دامپروری. تصور آن دشوار نیست که انسان نخستینی که تنها آتش را هنگام فوران آتش فشان ها و صاعقه های مهیب و سوختن جنگل ها با تعجب و ترس می نگریست، از آتش چه بسا که هیولایی تصور کرده بود که به هنگام عذاب و عصبانیت از اژدهایی مهیب یا خدایانی خشم آلود، بر سر انسان و کاشانه محقرانه اش فرود می آمد. انسانی که روزی از انواع و اقسام حیوانات وحشی و هنوز اهلی نشده جرئت پای نهادن به بیرون از غار و کلبه درختی خود را نداشت، حال خود دست به پرورش انواع اهلی شده آن میزند و برای بقای انواع هنوز وحشی اش، سازمان حفظ و بقا به راه انداخته است. چرا که گسترش دانش بشر و توانایی او در فهم و کنترل این حوادث و موجودات طبیعی، فضا را برای جولان آن ترسهای سنتی و تاریخی چنان تنگ کرده است، که شاید دیگر بر پرده سینماها میتوان آنها را برای ساعتی به بیننده القا نمود تا زندگی سهل اما کسالت بار آپارتمانی خود را برای لحظاتی با دنیای ترسناک افسانه ای، برای قدری هیجان، پیوند زند. البته هنوز هم کم نیستند انسانهایی در مناطقی از این کره خاکی که به قدر کافی از گرفتاری و هیجانات طبیعی کهنه و تازه زندگی برخوردارند و زندگی چنان که باید برایشان سهل یا کسالت بار نیست.

جهل و کم آگاهی درد و دغدغه همیشگی انسان بوده است و بدین سبب همواره چشم براه و قدر شناس پیام آواران و اندیشمندان بوده است. اما در این راه گاه از ترس نادانسته ها، آدمی دل به مدعیان دروغین نیز گاهی سپرده است و کج اندیشانی به ظاهر اندیشمند را بر منبر وضع ستوده است.

 

پیدایش دنیای علمی-صنعتی مدرن (فروپاشی ترس سنتی):

 در امتداد گام به گام حرکت انسان بر مدار منطق و دانش اندوزی،

 وقتی دنیای صنعتی سده های اخیر ارزش ریاضیات و فیزیک نظری و محاسبات و آزمایش و اندازه گیری را به صورت راه و راهپیمایی مدرن، گرمایش و سرمایش مدرن، مصالح و منازل مدرن و مستحکم در برابر حوادث طبیعی و انسانی، و به صورت هزاران کالاهای تولیدی در اختیار انسان امروزی قرار داد،

 وفتی که انسان قطر کره گرد خاکی را بر حسب فاصله تا خورشید تخمین زد و با تعریف زمان به عنوان بعد چهارم صحبت از احتمال تماشای گذشته در زمان حال و آینده نمود،

 وقتی که انسان پای بر کره ماه نهاد (؟) و زمین را تنها قمری کوچک از ستاره ای نه چندان بزرگ به نام خورشید در بین هزاران و بلکه میلیون ها ستاره ای از آن عظیم تر تخمین زد،

 وقتی که جهان عظیم پیرامونی قابل لمس را تنها تشکیل شده از سه ذره کوچک الکترون، پروتون و نوترون در قالب تنها صد و اندی عنصر به ظاهر و به واقع متفاوت عنوان نمود،

و قتی که عصر اکتشاف میکرب و ویروس و ژنتیک، بسیاری از بیماری های وحشتناکی چون وبا و طاعون و سل را تنها به داستانهایی تاریخ گذشته تبدیل نمود،

در سرزمین علم و صنعت مدرن مرسوم به دنیای غرب، ترس ها فروریخت و دولت جهل به زوال نهاد و همه چیز یا دانسته شده بود و یا دانستنی تصور گردید.  چنین بود که شاید در اواسط قرن بیستم، وقتی که التهاب جنگ جهانی فروکش نمود و نهاد مدرن و رویایی مانند سازمان ملل معرف بلوغ سیاسی اجتماعی بشر امروزی گردید تا اختلاف ها را به جای فاجعه خونین مسلحانه گردیدن، بر سر میز مذاکره و گفتگو فیصله دهند، نوای خوش جامعه مدرن صنعتی و دانش مدار غربی، در همه دنیا طنین انداز شد، تا انسان پس از قرن ها باور کند که همه چیز فهمیدنی، فراگرفتنی، آموختنی، قابل اندازه گیری و کنترل است.

در این وادی مقتدر و بی باکانه بود که خرافات و توهمات با عرفان و معنویات در دنیای مدرن توسط بسیاری هم سنگ قلمداد گردید و  بسیاری زنگ پایان اعتقادات کهن بشریت را با توسل به توانمندی نوین علمی صنعتی به صدا درآوردند، آنگاه که درک کوچکی سیاره آبی ما در برابر وسعت خارج از تصور گیتی به دانشی عامیانه تبدیل گردید و دیگر مجالی برای جدی گرفتن قصص دینی آفرینش متکی بر یک زمین و هفت طبقه آسمان، در قشر عظیمی از جوامع مدرن، باقی نگذاشت.

 

جفای دنیای پیشرفته غربی در حق جهان سوم شرقی:

زمزمه انواع انقلاب های صنعتی، علمی، و اجتماعی غرب و دستیابی به علوم و تکنولوژی نوین نه تنها به گوش شرقیان رسید، که بسیاری از این کشورهای مرسوم به مشرق زمین را به زیر سلطه مستقیم  غرب درآورد و یا در سیطره کالاهای غربی قرار داد. کار بدانجا رسید که مفهومی به نام جهان سوم از اواسط قرن بیستم بر سر زبان ها افتاد. فارق از سرمایه های طبیعی و معنوی گسترده در مناطق مختلف دنیا، کشورهای جهان سومی با چشم حسرت به جهان اولی ها می نگریستند.

 جهان اولی ها سرمست از قدرت حاصل آمده از تکنولوژی مدرن، نه تنها نگاه حسرت بار جهان سومی ها را به درستی و با ملاطفت پاسخ ندادند، که به سختی هم راضی به انتقال منصفانه پسماند های تکنولوژیک خود بودند. به جز معدود اندیشمندان و زمامداران جهان اولی که شاید در این ماجرا منصفانه تر عمل کردند، غالب آنها با به رخ کشیدن مستقیم قدرت علمی فنی نوین خود سعی در تحقیر  آگاهانه یا نادانسته جهان سومی ها کردند تا از از این موضوع محملی بسازند برای توجیح حضور ارباب گونه خود در آن دیار.

 جهان سومی ها در عین پذیرش ضمنی ارزش های نوین علمی-صنعتی غرب، به موازات نگاه حسرت بار خود به دنیای پیشرفته، در برخورد غالباً استعمارگونه غرب، بسیاری اوقات نیز موضع تدافعی گرفتند و سعی در یادآوری داشته های محلی، سنتی تاریخی خود نمودند تا از شدت این تحقیر کاسته، امور زندگی و ارتزاقشان آشفته تر نگردد.

 دنیای پیشرفته غربی چندیدن دهه فرصت طلایی در اختیار داشت تا با انتقال تجربه و داشته های مدرن علمی-صنعتی خود، منصفانه و صمیمانه، زمینه پیشرفت سایر کشورها را در این زمینه نیز فراهم آورد.  اما غالباً منفعت طلبی مداوم و خود بزرگ بینی ناشی از دستاوردهای مدرن، مانع از برخورد منصفانه و درک درستشان از ارزش های تاریخی و جاری مشرق زمین گردید.  و در بهترین حالت، آنجا و آنهایی که استعمار و سیطره ارباب گونه غرب را بر جهان سومی های شرقی نکوهش و نهی کردند، با نگاهی دلسوزانه،شرقی ها را اسیر جهل و ترس و توهماتی دانستند که می پنداشتند اجداد و جوامع خویش در غرب چند سده پیش گرفتار آن بوده اند. نگاه امروزی دولت ها و ملل غربی هنوز هم غالباً چیزی جز این نیست.

 اما پس از طی چندین دهه بسط و نشر علوم و فنون مدرن، تکنولوژی بالغ شده قرن بیستم به کشورهای جهان سوم شرقی نیز سرریز کرده است. تلاش دولت ها و ملت های جهان سومی از یک طرف، نیازمندی روز به روز کالاهای مدرن غربی به بازار مصرف های امروزی تر، علمی تر و تواناتر از طرف دیگر و نیازمندی های کلان امنیتی، بهداشتی، آموزشی، توریستی جهانی از سویی دیگر، سبب شده است تا فاصله یکصد ساله شرق و غرب از منظر سطوح پایه علوم و تکنولوژی نوین امروزی، کمتر و کمتر گردد. اتفاقی که نه لزوماً از سر سخاوت و صمیمیت و برنامه ریزی خیر خواهانه، که با سیری نسبتاً طبیعی و غیر قابل کنترل، با هزینه و  مشقت بسیار، حاصل گردیده و می گردد.

 

دوران گذار:

بی تردید تاثیر و محصول علوم و تکنولوژی بالغ شده در قرن بیستم در بسیاری از زمینه ها چیزی کمتر از اعجاز و رویا نیست:

 امکان گردش دور دنیا در عرض کمتر از یک شبانه روز (بیش از سرعت سنتی تصور شده برای چرخش آفتاب)،

 امکان مکالمه و صحبت زنده و دیدار بی تاخیر  بین مردم در قاره های مختلف،

 امکان ضبط و حمل همه کتاب های روز و منتشره تمام تاریخ مستند بشری بر روی هارد دیسک قابل حمل در کیف دستی،

 امکان گردش کوچه به کوچه صدها کشور و هزاران شهر و روستای دور و نزدیک با اطلاعات دقیق متر به متری سیستم های ناوبری (GPS) ،

پیوند انواع مختلف اجزاء انسان، واکسن های پیشگیری و ریشه کنی انواع بیماری ها،

بازارهای میوه و تره بار چهار فصل،

رادیو تلویزیون بیست و چهار ساعته، با هزاران کانال ماهواره به صدها زبان از همه جای دنیا،

امکان جستجو و دسترسی به صدها هزار صفحه متن، عکس و فیلم در مورد یک سوال و مطلب طی کسری از دقیقه،

اینها همه و همه یادآور معجزات، رویاها و افسانه های تاریخی چون جام جهان نما،  دم عیسی مسیح، قالیچه پرنده و ... است.

 

 با این همه اما در بسیاری از موارد گویی هیچ پیشرفتی در جهان حاصل نگردیده است:

 هنوز انسان رنجور از درگیری و جنگ های متعدد است،

 هنوز هم حوادث و مصائب طبیعی و انسانی از نوع سنتی و نوین در کمین آدمهاست،

 هنوز هم انسان نمیداند از کجا آمده است و به کجا میرود،

هنوز هم انسان اسیر، شیفته یا منتظر معجزه، افسانه، توهم و داستانسرایی است.

با تمام علوم و تکنولوژی بدست آمده هنوز هم سرگردانی و افسردگی و تنهایی در جامعه بیداد میکند چه از نوع جهان سومی و چه اولی. گرچه از ره آورد درک و فهم واکنش های شیمیایی و شکافت اتم موفق به ابداع مواد بیشماری مانند تولید انواع پلاستیک های مقاوم و رنگا رنگ و شگفت از گازهایی که روزی فقط هوا و آتش نامیده می شد، گردیده ایم، در فهم واکنش های شخصی و اجتماعی راه چندانی نپیموده ایم و گاه حتی سر در متون هزار سال پیش برای یادآوری پندهای زمانه میبریم.

پس از بلوغ علوم نوین قرن گذشته، افق تحقیقات علمی نیز چندان روشن نیست. اندازه گیری عمر احتمالی کره زمین، و امکان تخمین منشاء جهان قابل رویت پیرامون ما به چهارده میلیارد سال پیش، و شکافتن هستم اتم، معنایش آن نیست که ما میتوانیم دینامیک و پویایی پدیده های ساده طبیعی مانند چکیدن یک قطره آب را از لبه شیر آشپزخانه نیز درست محاسبه، پیش بینی و شبیه سازی کنیم.

 

پیدایش ترس مدرن:

با فروکش کردن انتظارات معجزه آسای مداوم و جهانشمول از تحقیقات علمی نوین سده اخیر، برای حل مجهولات نا تمام ذهن و زندگی آدمی، دوباره نادانسته های نوین و سنتی به جای مانده بیشماری خونمایی می کنند. جهان دوباره در آستانه ترسیدن است، ترسی مدرن بازآفرینی شده از دنیای پست مدرنیسم. آدمی عادت ندارد یا نمیتواند چشم به روی هم بگذارد و در بستر آرامش دمی بیاساید، آنگاه که سوالات بیشمار هجوم میآورند و از نا مطمئنی چگونه به پایان رسیدن این شب و چگونه آغاز شدن فردا زمزمه میکنند. عمر کوتاه آدمی را حوصله و توان انتظار و وعده منطقی چند صد یا چندین هزار ساله برای فهم و درک مسائل نیست، لاقل عموم مردم حتی مجهز به علوم و تکنولوژی نوین را. چنین است که دل به عشق میسپارند، به مفهومی که در برگیرنده معشوقه ای با تمام خواص و انتظارات مورد نیاز آدمی برای زیستن در سیطره مجهولات است. چنین است که دل به دین به مذهب به خدا میسپارند، تا جای دهند تمام سوالات، تمام ابهامات و تمام نگرانی ها را در قالب خالقی بی همتا و توانا بر هر چیز.

 

جفای شرق معنا گرای در حال توسعه در حق غرب توسعه یافته مواجه با ترس مدرن:

جهان سومی های شرقی که به مرور پیدایش ترس مدرن را در دنیای پیشرفته می بینند، رنجور از تحقیرهای اخیر و آزارهای استعمارگونه غربی، فرصت را برای تحقیر و تخطئه دستاوردهای علمی صنعتی غرب مناسب می بینند. بر مرکب تکنولوژی غربی سوار و امیدوار به خدای همیشگی سنتی دیرینه خویش، به جای ملاطفت و همدلی صمیمانه با دنیای غربی مواجه شده با ترس مدرن، به جای تعامل منصفانه و سخاوتمندانه در تبادل معنویات خود، با نیایش و نمایش، با تعقیب و گریز سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، سعی در به خاک نشاندن یا بر خاک نشان دادن دنیای مدرن غربی دارند. تا با پوشش ناکامی های طولانی خود در فراهم کردن و دسترسی به دانش و تجهیزات نوین غربی، به خود و اقوام و ملت خویش بگویند که اساساً آن راه اشتباه بود نه آنکه ما را توانایی رفتنش نبود.

چنین است که جفای متقابل شرق و غرب، با دنیای معنوی و مادی شان، در درک متقابل و تبادل داشته هایشان، انسان را در آستانه پیوند ترس سنتی به ترس مدرن قرار داده است، تا ترسمان از یکدیگر، از زندگی، از دانش و صنعتمان، از دانسته ها و نادانسته هایمان، از خدایمان و از خودمان مضاعف گردد. و چه حیف است که هر سه جهانمان در این جفاکاری دولتی و ملتی، ترسوتر گردد، ترس از دیدن، ترس از پیشرفت کردن، ترس از  دانستن، ترس از ندانستن، ترس از با خدابودن، ترس از ناخدا بودن.    

 

  
نویسنده : Aliyar Javadi ; ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٥
تگ های این مطلب :تقابل شرق و غرب و تگ های این مطلب :گفتگوی تمدنها و تگ های این مطلب :آینده انسان و تگ های این مطلب :جامعه مادی و معنوی


درباره نویسنده و این وبلاگ

سلام به همگی

بسیاری از دوستان و خوانندگان این سایت طی ماه های اخیر گله از تاخیر زیاد در به روز کردن مطالب داشتند و با تشویق های خود مرا برای نوشته های جدید ترغیب نموده، مورد لطف خود قرار داده اند. از همه آنها سپاسگزارم، این دلگرمی آنها توشه ای است بس ارزشمند در این جاده بی انتها. از سبب تاخیر زیاد در به روز کردن مطالب عذر خواهی می کنم. اما از آنجایی که منظور و محتوای این وبلاگ به طور عمده ارائه مطالب فلسفی اجتماعی مرتبط با زندگی آدمها، احساس، عقل، منطق و تحلیلشان در درک خویشتن و محیط زندگی شان، بدون تاکید بر وابستگی مکانی و زمانی خاص بوده و هست، مقیاس و دوره زمانی انتشار مطالب نیز بی تاثیر از این بنای اولیه نیست.   شاید مناسب تر باشد بگویم که نوشته های این وبلاگ در واقع بخش هایی از یک کتاب در دست تهیه است که  اگر فرصت فراهم آید و بخت یار باشد، قصد دارم تا با برخی از سایر مطالب منتشر نشده در قالب کتابی با همین عنوان "آدمها: کیستی و چیستی زندگی" منتشر نمایم. نظرات و پیام های شما می تواند مطالب مورد بحث را غنی تر و زبان گفتمان را جامع تر نماید و همراهی شما مایه خشنودی است.

  از آنجایی که قسمت مرسوم به "درباره من" که بخش متداول وبلاگ ها در معرفی نویسنده و اهداف مد نظر  اوست در این وبلاگ تنها به صورت لینک به وبسایت علمی نویسنده اشاره شده بود، سعی کردم که در نوشته این پست تا حدی در این باره بنویسم.  در ادامه برخی از مطالب پیشین نیز سعی دارم به زودی موارد زیر را در وبلاگ قرار دهم "ترس مدرن، عدالت و تعادل ایده ال از معنا تا امکان".

 

درباره نویسنده و این وبلاگ:

نوشته های این وبلاگ روزنوشت و شرح خاطرات و اتفاقات شخصی و عینی نویسنده نیست، اما بی تاثیر از آنها هم نمی تواند باشد. رشته تخصصی من مهندسی شیمی با زمینه صنایع غذایی در دوره کارشناسی (صنعتی امیرکبیر)، طراحی راکتور و مهندسی پزسکی در دوره ارشد (صنعتی شریف)، دینامیک سیالات و پدیده های انتقال در دوره دکتری (صنعتی شریف) و شیمی-فیزیک و دینامیک سطوح سیال در تحقیقات فوق دکتری (ماکس پلانک آلمان) و فیزیک سیال تحت شرایط میکروگرویتی (آژانس فضایی آلمان و اروپا)  بوده و هست.  اغلب مطالب ارائه شده و به چاپ رسیده نویسنده حاضر نیز در این زمینه ها بوده است (بیش از بیست مقاله و اثر علمی-تحقیقاتی بین المللی). اما فلسفه و علوم اجتماعی نیز همواره از علاقمندی های من در کنار مباحث فوق بوده است، زمینه ای که به نظرم سرچشمه دانستنیها و جهت دهنده تغییرات و مسیر حرکت انسان است. این وبلاگ برایم دریچه ای است بدان سوی که امیدوارم در آینده نزدیگ گشوده تر گردد.

  

بیش از بیست سال پیش وقتی که تازه وارد دوره دبیرستان شده بودم، هجوم سوالات متعدد درباره کیستی انسان و چیستی زندگی از اشکال کنجکاوی های کودکانه و اضطراب گاه گاه نوجوانی فراتر رفته و  بخش اصلی دغدغه های درونیم گردید. یکی از آشنایان آن روزها، که ده سالی از من بزرگتر بود، توصیه کرد تا با مطالعه کتب فلسفی اجتماعی شاید بتوانم پاسخ برخی از آنها را بیابم. فردای آن روز وقتی به فکر تهیه برخی از آن کتابها بودم، چیزی درونم می گفت پیش از آنکه به سراغ جواب مسائل در آن کتب بروی خود مقداری کنکاش و در حد توان با صبوری تلاش کن. این شاید تاثیر گرفته از خلق و خوی من در مطالعه دروسی چون ریاضی و فیزیک بود که همیشه از مراجعه مستقیم به جواب مسائل پیش از سعی و صبوری، پروا داشتم، و اغلب هم نتیجه شگفت بود. از آن روز پنج سال گذشت و من دانشجوی کارشناسی بودم، وقتی که اولین کتاب فلسفی را بدین منظور مطالعه کردم، کتاب سیری بر تاریخ فلسفه، اثر ویل دورانت. نتیجه مثل اغلب تجربه های پیشین شگفت بود، اغلب نوشته ها برایم آشنا بود و پنداری خود چنان گم گشته، چنان سعی کرده، چنان اندیشیده و چنان نوشته بودم، چنان که برای بسیاری از شما نیز ممکن است تجربه شده باشد. گاه در انتهای هر بخش مرتبط با یک فیلسوف اشکالاتی روی نظریات وی به ذهنم خطور می کرد، که می دیدم توسط اندیشمندان بعد از وی طرح گردیده بودند.

 سوالات مرتبط به چیستی زندگی و کیستی انسان را نه پایانی هست و نه همیشه پاسخی، چنان که باید و شاید. از این روی این راه را انگار که پایانی نیست و هر رهرو را توانی مختصر اما بسی ارزشمند.  سعی کرده ام در این راه من نیز به قدر توان چیزی بیاموزم و از نشانه های راه گاهی چیزی بنویسم تا همدیگر را بهتر بیابیم، اندیشه هایمان را به اشتراک بگذاریم و بر دانسته هایمان بیفزاییم. با تمام سادگی، مسئله آنقدر بزرگ است و راه آنقدر طویل، که برای هر رهرو جاده بس فراخ است و فضا بیکران. پس هم اندیشی با شما در این راه غنیمتی است بس ارزشمند. گرچه گاهی هنوز مانند کودکان، اول شدن برایم وجد آور است، اما می بینم و می بینیم که اغلب چنان وسعت بی انتهای این فضا و ابعادش سردرگممان میکند، که گاه ساعتها و روزها سر در گریبان برای حل مسئله ای به کنجی میخزیم یا برای گریز از آن بی مهابا میدویم. پس یادم و یادمان باشد در این تعامل، چیزی فرای آن سودای کودکانه را اگرچه با همان اشتیاق و کنجکاوی.

 

  
نویسنده : Aliyar Javadi ; ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٤
تگ های این مطلب :درباره نویسنده و تگ های این مطلب :تاریخ فلسفه و تگ های این مطلب :ویل دورانت و تگ های این مطلب :از ریاضیات تا فلسفه


خانه ما، دنیای ما: آدمهایی پر از اسباب و آداب خانگی

خانه ما، دنیای ما: آدمهایی پر از اسباب و آداب خانگی

(تعامل و تقابل سنت و مدرنیته)

 در زمستانی سرد، پناه گرفتن در کنار آتشی حتی نه چندان گرم و در زیر سقفی حتی نه چندان کامل، خانه همچنان دل نشین و مطلوب است.  وقتی که رگبار برف و باران و سرمای سوزنده بیرونی، چنان تن نحیف آدمی را آزرده میکند که یافتن سرپناهی به هر شکل، مقدم بر هر فکری دیگر میگردد،  تمجید آدمی را از بنا کننده این سقفهای محدود به دیوارهای ضخیم و محصور کننده بصیر، ملامتی نیست. چرا که تا وقتی که حداقل گرمایش لازم برای تحرک ذهن فراهم نیست، تفکر درباره هر آنچه زیر این سقف نیست، میسر نیست. پا گرفتن بچه ها در چنین فضایی نسبتاٌ گرم و امن میسر است. صحبت از دنیایی فراخ، بی حد و بی دیوار، گرچه در رویاهای کودکانه زیباست، اما زندگی در آن فراخی برایشان و گاه هنوز هم برایمان، غیر ممکن و نشدنی است. بچهها بزرگ میشوند، هوای بیرون به سرشان میزند، دیگر چهاردیواری خانه برایشان کافی نیست، پا به حیاط، به کوچهها میگذارند، و  همیشه فریاد ملتمسانه بزرگترها که: مواظب باشید، دور نشوید، زود برگردید.  

هوای بیرون اغلب هوای جالبی است، البته وقتی که به وقت میتوان رفت و برگشت، آن هم در فصول مناسب هواخوری. گاه اما با برگشتی دیر هنگام و متاثر  همراهیم و هوایی شدهایم. وقتی کم کم میبینیم و  میفهمیم که همه آنچه ممکن، درست و حقیقت است، در محدوده چهار دیواری اختصاصی مان و سقفهای کوتاهمان نمیگنجد. تاثیری که معمولاً بزرگترهای آبادی در مقابل آن عکسالعملی دو گانه از تشویق و تحریم نشان میدهنند. تشویق از دیدن رشد و شکوفایی بچههاکه در قابهای گذشتگان ساکن نمیشوند، که در محدوده آبادی از شگفتیهای دنیای بزرگ جا نمیمانند. و تحریم از آنکه مبادا نتیجه این تاثیر و تغییر، شکستن قابهای پیشین، بر باد دادن میراث آبادی و اجدادی، و نشانگر تردید در درستی راهی که آمده اند باشد.

تازه به شهر رفتهها که اغلب خود هنوز چشم به شهر دیگری نگشودهاند،  گاه و بیگاه ساکنان آبادی را ملامتی تند میکنند که چه از روزگار بیخبرند. و چنین است که آبادی نشینان اغلب چشم به شهر دارند، و باغها گاه نصیبشان فقط بارانهای موسمی است که در سخاوت و تقسیمش میوههای شیرین و ریشههای کهن جایی ندارند، و بر درختان نیز چونان میبارد که بر علفهای هرز .

 شهر نشینان که اغلب خود هنوز از محدوده کشور نیز کم اطلاعند، چه رسد به از آب نگذشه بودنشان، و به یمن سالها شهرنشینی، مختصات آبادی، خواص علفهای سبز، بوتههای وحشی و جادههای خاکی نیز از یادشان رفتهاست، در امتداد ملامت تکراری در آبادی ماندهها، خود از دود و دم خیابانهای شهر به تنگ آمده و برای هواخوری به کوچههای آبادی برمیگردند. در آبادی ماندگان متعصب که خود در درون هنوز با وسوسه شهر نشینی آغشتهاند، با اشتیاقی شماتت آلود، در به روی ناراضیان شهری گشوده به نان و پنیر محلی دعوتشان میکنند تا در خانههای کاهگلی و زیر سقفهای چوبی دمی بیاسایند.

دنیا پر از خانههاست، خانههایی در آبادی، خانههایی در شهر، خانههایی در آن سوی آبها. خانهها با تمام محدودیتهایشان، با سقفهای کوتاه و دیوارهای ضخیمشان، با پنجرههای کوچک و  کم نورشان، سرپناه آدمها هستند و  مامنی برای دور هم بودنها. تا آنقدر به هم نزدیک باشیم تا فارغ از فراخی دنیا زیر یک سقف، دور یک کرسی، پشت یک میز، از فهم و یافتههایمان با هم بگوییم. اما اغلب یادمان میرود که هر آنچه زیر این سقف داریم، اسباب زندگی،  باورها و آداب مان، طی هزاران سال از بیرون زدنهایمان از خانه بدست آمدهاند. آنگاه که از سرمای زمستان در غاری میخزیدیم و تنها برخی از ما شجاعانه در برف و بوران به خارج از غار بدنبال اندکی هیزم و  چیزی خوردنی میرفت. وقتی برخی از ما صبورانه و شجاعانه دانههای جمع آوری شده با زحمت بسیار را، دور از چشم دیگران زیر خاک میافکند تا شاید سال دیگر چیزی از آن بروید، مبادا که دیوانه خطاب گردد. وقتی کسانی از ما شجاعانه دریچه ذهن خود را به چیزی خارج از باورهای خانگی گشودند، از آنچه دیدند و فهمیدند نهراسیدند، با جسارت از خدایی بزرگتر از بتهای چوبی و سنگی، حرف زدند. در چنان روزهایی آدمیان خو گرفته به اسباب و خدایان خانگی، چنان حرفهایی را عجیب و یا جسارتی نابخشودنی دانستند و از خدای خانگیشان برای آن بیرون از خانه زدگان، تقاضای هدایت یا عذاب کردند. سال به سال و نسل به نسل اما، فرزندان آن روزگار و آن مردمان، بعدها به مضحک بودن خدایان چوبی و سنگی خندیدند، و از غفلت اجداد آدمی در بت پرستی و خدا پنداشتن فرعونیان در حیرت شدند. چنان که از عصبانیت از چنان تفکر حقیر و پستی آن خانه پیشین را خراب میخواستند و سقفش را فرو ریخته.

حکایت آدمها و زندگی خانگیشان هنوز در جریان است. مردمان این روزگار که به نادانی،خرافات، ترس و غفلت پیشینیان میخندند ویا از اثرات مخرب آن هنوز غمناکند، خود در دیدن بتها و خدایان خانگی خود کم توان بوده و سر به خدمت فرعونیان این روزگار  فرود میآورند. هنوز هم مردمان محصور به آداب خانگی از جسارت از خانه بیرون زدگان بر آشفته میشوند و از خدای خانگیشان برای آنها هدایت و اگر نشد عذاب و عقوبتی سخت میطلبند. از خانه بیرون زدگان که ابتدا شگفتیهای دنیای فراخ خارج از خانه مجذوبشان کرده، بزرگان خود را حقیر پنداشته،ملامت میکنند و گاه از فرط عصبانیت و ناتوانی در گشودن دربهای آن خانه محصور، آن سقف را خراب میخواهند. هوای بیرون از خانه اما همیشه عالی نیست، فراخی دنیای بیرون از خانه خستگی میآورد و  گاه سرماو سر خوردگی. و  گاهی چه زود دلها تنگ میشود برای آن خانه محصور اما گرم، نه چندان بزرگ اما با بزرگانی مهربان (لااقل) بر توبه کنندگان از  باورهای مدرن. دلهایشان چه تنگ میشود برای دستان نوازشگر مادر بزرگی مهربان که هنوز هم سر بر سجاده خانگی میگذارد.

چنین است که ضعف و زکام طولانی به جا مانده از آن هوا خوری جسورانه، که گاه با هوس گردیهای برخی گرما زدگان به پیک-نیک آمده مشتبه میگردد، جسارت اندیشیدن در هوای آزاد را برای مدتهای طولانی از یادشان میبرد.      

 دنیا پر است از خانهها، خانههایی در آبادی، خانههایی در شهر، خانههایی در آن سوی آبها.  دنیا پر است از آدمها، آدمهایی با عادات و اسباب خانگی، اسباب و افکاری گرانبها و اغلب ارزشمند که دسترنج بسی از بیرون از خانه زدگان بوده است، همانهایی که شاید تنها گاهی به خانه پیشین برمیگردند، تا همچنان از دستان نوازشگر  مادر گرما بگیرند، و گاه کمی تازهگی هم به خانه بیاورند. تا با زندگی گرفتن از آن خانه پیشین و آدمهایش، شاید خانهای نو بسازند، خانهای کمی بزرگتر، کمی روشنتر، کمی مهربانتر، که شاید برای همه جایی داشته باشد، برای بزرگان و بچههای آبادی، برای شهریها، و برای هر آنکس که میخواهد در گرما و صفای این خانه  زندگی کند اما به بزرگی دنیا نیز  با احترام و آزادی بیندیشد.

  
نویسنده : Aliyar Javadi ; ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٧
تگ های این مطلب :خانه ما، دنیای ما و تگ های این مطلب :آداب خانگی و تگ های این مطلب :تعامل و تقابل سنت و مدرنیته و تگ های این مطلب :آداب و آسیب روشنفکری


معرفی سایت جامعه ایرانی: فرصتی برای گفتگوی ملی

معرفی سایت جامعه ایرانی:

 فرصتی برای گفتگوی ملی

 

سلام دوستان،

لطفاً نظر و تمایل خود را برای همکاری در موضوع زیر برایم بفرستید:

از یکی دو سال پیش ایده ای دارم برای راه اندازی یک گفتگوی ملی، چیزی که پیش از گفتگوی تمدنها لازم داریم. کاری که سالها ممارست، صبوری و امیدواری میخواهد. نتیجه اش در دراز مدت ظاهر خواهد شد و به نظرم پایدارتر و معنادار تر خواهد بود. در این گفتگو که قصد دارم در قالب یک وبلاگ جمعی شروع کنم به کمک همه کسانی که با تمام دلبستگی به روش، منش و عقایدشان اما باور دارند که "همه حقیقت پیش من نیست"، نیازمندم. قصدم این هست که با لاقل 10-20 نفر از دوستان دانش دوستی که میشناسم کار را شروع کرده و هر یک از آنها در یافتن تعدادی از دوستان خوش فکر دیگر (از هر گرایش فکری اما با انصاف و کم تعصب) به ما کمک کنند. ایده اصلی تنها این نیست که ما با همفکران خودمان گپ و گفتگو کنیم. بلکه تضارب آرا با هم وطنانی با گرایش های فکری متفاوت و حتی مخالف ما نیز مد نظر است. من باور دارم که در انتهای دل هر آدمی گوهری نیک نهفته است که با تمام استتار در لایههای تعصب، برای حقیقت دوستی و فراگیری آن همواره تواناست. در این راه پیش فرض هم این نیست که ما درست میگوییم، نتیجه میتواند ترکیبی از فهم ما، شما و آنها از زندگی باشد.

سعی کرده بودم این هدف را در برخی از مطالب این وبلاگ "آدمها " پیگیری کنم اما مطالب اینجا بیشتر مضمونی فلسفی-اجتماعی و گاهاً فرا ملی دارد. لذا برای این منظور وبلاگ جدیدی با عنوان "جامعه ایرانی" (http://www.iranian-society.persianblog.ir/ ) را شروع کردهام. سعی دارم با کمک همه شماها و سایر هم وطنان علاقمند، وبلاگ جامعه ایرانی جایی باشد برای گفتگوی ملی بین طیفهای مختلف جامعه. دوستان میتوانند هر کدام در وبلاگهای خود در این راستا فعالیت نموده و برخی از مطالب خود را که متناسب با موارد کلی گفته شده است، برای "جامعه ایرانی" ارسال کنند. در صورتی که بنا بر ملاحظاتی از جمله تفاوت مضمون وبلاگ فعلیتان، ترجیح میدهید در وبلاگ دیگری به این مطالب بپردازید، امکان باز نمودن زیرشاخههای وبلاگ "جامعه ایرانی" میتواند با هماهنگی دوستان و علاقمندان مد نظر قرار گیرد. میتوانیم به صورت هفتگی مطالب منتخب (با نظر جمعی) برای وبلاگ اصلی انتخاب کنیم. اشخاص به صورت فردی میتوانند گرایشهای خاص سیاسی-اجتماعی داشته باشند چون معمولاً گریز ناپذیر است، و به طور ناخودآگاه ممکن است در نوشتههایشان هم بروز کند. اما اولاً تا حد ممکن از دریچه فرهنگی-اجتماعی و محترمانه، و ثانیاً مجموعه کل نوشتهها تا حد ممکن نباید سمت و سوی گرایش سیاسی خاصی بگیرد. از این رو به همکاری سایر دوستان و علاقمندانی از طیفهای متفاوت نیاز داریم تا تعادل مطالب در حد ممکن حفظ شود. مطالب سایت میتواند دست نوشتههای خودمان یا مطالب منتخب و یا ترجمه از مراجع دیگر باشد. محور همه مباحث تا جایی که میسر است باید در راستای "فهم واقعیت جامعه ایران امروز و تلاش برای تضارب آرا و همگراییبه سوی راستیها و درستیها بین خودمان و بسط آن در جامعه باشد". برای این منظور مطمئناً نیازمند رجوع به تاریخ دور و نزدیک و تمدن و تجربههای قبل و حال خود و دیگران داریم، اما بدون اینکه تنها به افتخارات نیاکانمان (که آن هم قابل نقد است) دلخوش کنیم و یا دچار ایدهآلیسم گردیم (که عملی نباشد)، سعی کنیم نتیجه برای واقعیت ایران امروز موثر باشد.  در صورت پشبرد مناسب کار میتوان بعدها به نسخه انگلیسی وبسایت هم فکر کرد. 

 اگر با درایت و پشتکار عمل کنیم به نظرم گرد آوری مجموعه خوبی از کسانی که دغدغههای جدی فرهنگی-اجتماعی دارند و میتوانند بیتعصب ببینند، بشنوند، بگویند، بخوانند و بنویسند، دور از دسترس نیست. تعامل چنین مجموعهای با محیط پیرامون خود و افراد دیگر میتواند در راستای درک واقعی تر از جامعه ایرانی و تسریع همگرایی به سوی آیندهای بهتر، بسیار موثر باشد.

اینها همه ایدههای اولیه کار است، به مرور میتوانیم راجع به جزئیاتبیشتر فکر کنیم و بهتر تصمیم بگیریم. اگر برای چنین منظوری دوست و آشنای مطمئنی میشناسید از معرفی او خوشحال خواهم شد.

 

با آرزوی ایرانی آبادتر و زیستنی زیباتر

علی یار جوادی

  
نویسنده : Aliyar Javadi ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٠