humans - آدمها

مباحث فلسفی، اجتماعی، روانشناختی پیرامون چیستی زندگی و آدمها

خانه ما، دنیای ما: آدمهایی پر از اسباب و آداب خانگی

خانه ما، دنیای ما: آدمهایی پر از اسباب و آداب خانگی

(تعامل و تقابل سنت و مدرنیته)

 در زمستانی سرد، پناه گرفتن در کنار آتشی حتی نه چندان گرم و در زیر سقفی حتی نه چندان کامل، خانه همچنان دل نشین و مطلوب است.  وقتی که رگبار برف و باران و سرمای سوزنده بیرونی، چنان تن نحیف آدمی را آزرده میکند که یافتن سرپناهی به هر شکل، مقدم بر هر فکری دیگر میگردد،  تمجید آدمی را از بنا کننده این سقفهای محدود به دیوارهای ضخیم و محصور کننده بصیر، ملامتی نیست. چرا که تا وقتی که حداقل گرمایش لازم برای تحرک ذهن فراهم نیست، تفکر درباره هر آنچه زیر این سقف نیست، میسر نیست. پا گرفتن بچه ها در چنین فضایی نسبتاٌ گرم و امن میسر است. صحبت از دنیایی فراخ، بی حد و بی دیوار، گرچه در رویاهای کودکانه زیباست، اما زندگی در آن فراخی برایشان و گاه هنوز هم برایمان، غیر ممکن و نشدنی است. بچهها بزرگ میشوند، هوای بیرون به سرشان میزند، دیگر چهاردیواری خانه برایشان کافی نیست، پا به حیاط، به کوچهها میگذارند، و  همیشه فریاد ملتمسانه بزرگترها که: مواظب باشید، دور نشوید، زود برگردید.  

هوای بیرون اغلب هوای جالبی است، البته وقتی که به وقت میتوان رفت و برگشت، آن هم در فصول مناسب هواخوری. گاه اما با برگشتی دیر هنگام و متاثر  همراهیم و هوایی شدهایم. وقتی کم کم میبینیم و  میفهمیم که همه آنچه ممکن، درست و حقیقت است، در محدوده چهار دیواری اختصاصی مان و سقفهای کوتاهمان نمیگنجد. تاثیری که معمولاً بزرگترهای آبادی در مقابل آن عکسالعملی دو گانه از تشویق و تحریم نشان میدهنند. تشویق از دیدن رشد و شکوفایی بچههاکه در قابهای گذشتگان ساکن نمیشوند، که در محدوده آبادی از شگفتیهای دنیای بزرگ جا نمیمانند. و تحریم از آنکه مبادا نتیجه این تاثیر و تغییر، شکستن قابهای پیشین، بر باد دادن میراث آبادی و اجدادی، و نشانگر تردید در درستی راهی که آمده اند باشد.

تازه به شهر رفتهها که اغلب خود هنوز چشم به شهر دیگری نگشودهاند،  گاه و بیگاه ساکنان آبادی را ملامتی تند میکنند که چه از روزگار بیخبرند. و چنین است که آبادی نشینان اغلب چشم به شهر دارند، و باغها گاه نصیبشان فقط بارانهای موسمی است که در سخاوت و تقسیمش میوههای شیرین و ریشههای کهن جایی ندارند، و بر درختان نیز چونان میبارد که بر علفهای هرز .

 شهر نشینان که اغلب خود هنوز از محدوده کشور نیز کم اطلاعند، چه رسد به از آب نگذشه بودنشان، و به یمن سالها شهرنشینی، مختصات آبادی، خواص علفهای سبز، بوتههای وحشی و جادههای خاکی نیز از یادشان رفتهاست، در امتداد ملامت تکراری در آبادی ماندهها، خود از دود و دم خیابانهای شهر به تنگ آمده و برای هواخوری به کوچههای آبادی برمیگردند. در آبادی ماندگان متعصب که خود در درون هنوز با وسوسه شهر نشینی آغشتهاند، با اشتیاقی شماتت آلود، در به روی ناراضیان شهری گشوده به نان و پنیر محلی دعوتشان میکنند تا در خانههای کاهگلی و زیر سقفهای چوبی دمی بیاسایند.

دنیا پر از خانههاست، خانههایی در آبادی، خانههایی در شهر، خانههایی در آن سوی آبها. خانهها با تمام محدودیتهایشان، با سقفهای کوتاه و دیوارهای ضخیمشان، با پنجرههای کوچک و  کم نورشان، سرپناه آدمها هستند و  مامنی برای دور هم بودنها. تا آنقدر به هم نزدیک باشیم تا فارغ از فراخی دنیا زیر یک سقف، دور یک کرسی، پشت یک میز، از فهم و یافتههایمان با هم بگوییم. اما اغلب یادمان میرود که هر آنچه زیر این سقف داریم، اسباب زندگی،  باورها و آداب مان، طی هزاران سال از بیرون زدنهایمان از خانه بدست آمدهاند. آنگاه که از سرمای زمستان در غاری میخزیدیم و تنها برخی از ما شجاعانه در برف و بوران به خارج از غار بدنبال اندکی هیزم و  چیزی خوردنی میرفت. وقتی برخی از ما صبورانه و شجاعانه دانههای جمع آوری شده با زحمت بسیار را، دور از چشم دیگران زیر خاک میافکند تا شاید سال دیگر چیزی از آن بروید، مبادا که دیوانه خطاب گردد. وقتی کسانی از ما شجاعانه دریچه ذهن خود را به چیزی خارج از باورهای خانگی گشودند، از آنچه دیدند و فهمیدند نهراسیدند، با جسارت از خدایی بزرگتر از بتهای چوبی و سنگی، حرف زدند. در چنان روزهایی آدمیان خو گرفته به اسباب و خدایان خانگی، چنان حرفهایی را عجیب و یا جسارتی نابخشودنی دانستند و از خدای خانگیشان برای آن بیرون از خانه زدگان، تقاضای هدایت یا عذاب کردند. سال به سال و نسل به نسل اما، فرزندان آن روزگار و آن مردمان، بعدها به مضحک بودن خدایان چوبی و سنگی خندیدند، و از غفلت اجداد آدمی در بت پرستی و خدا پنداشتن فرعونیان در حیرت شدند. چنان که از عصبانیت از چنان تفکر حقیر و پستی آن خانه پیشین را خراب میخواستند و سقفش را فرو ریخته.

حکایت آدمها و زندگی خانگیشان هنوز در جریان است. مردمان این روزگار که به نادانی،خرافات، ترس و غفلت پیشینیان میخندند ویا از اثرات مخرب آن هنوز غمناکند، خود در دیدن بتها و خدایان خانگی خود کم توان بوده و سر به خدمت فرعونیان این روزگار  فرود میآورند. هنوز هم مردمان محصور به آداب خانگی از جسارت از خانه بیرون زدگان بر آشفته میشوند و از خدای خانگیشان برای آنها هدایت و اگر نشد عذاب و عقوبتی سخت میطلبند. از خانه بیرون زدگان که ابتدا شگفتیهای دنیای فراخ خارج از خانه مجذوبشان کرده، بزرگان خود را حقیر پنداشته،ملامت میکنند و گاه از فرط عصبانیت و ناتوانی در گشودن دربهای آن خانه محصور، آن سقف را خراب میخواهند. هوای بیرون از خانه اما همیشه عالی نیست، فراخی دنیای بیرون از خانه خستگی میآورد و  گاه سرماو سر خوردگی. و  گاهی چه زود دلها تنگ میشود برای آن خانه محصور اما گرم، نه چندان بزرگ اما با بزرگانی مهربان (لااقل) بر توبه کنندگان از  باورهای مدرن. دلهایشان چه تنگ میشود برای دستان نوازشگر مادر بزرگی مهربان که هنوز هم سر بر سجاده خانگی میگذارد.

چنین است که ضعف و زکام طولانی به جا مانده از آن هوا خوری جسورانه، که گاه با هوس گردیهای برخی گرما زدگان به پیک-نیک آمده مشتبه میگردد، جسارت اندیشیدن در هوای آزاد را برای مدتهای طولانی از یادشان میبرد.      

 دنیا پر است از خانهها، خانههایی در آبادی، خانههایی در شهر، خانههایی در آن سوی آبها.  دنیا پر است از آدمها، آدمهایی با عادات و اسباب خانگی، اسباب و افکاری گرانبها و اغلب ارزشمند که دسترنج بسی از بیرون از خانه زدگان بوده است، همانهایی که شاید تنها گاهی به خانه پیشین برمیگردند، تا همچنان از دستان نوازشگر  مادر گرما بگیرند، و گاه کمی تازهگی هم به خانه بیاورند. تا با زندگی گرفتن از آن خانه پیشین و آدمهایش، شاید خانهای نو بسازند، خانهای کمی بزرگتر، کمی روشنتر، کمی مهربانتر، که شاید برای همه جایی داشته باشد، برای بزرگان و بچههای آبادی، برای شهریها، و برای هر آنکس که میخواهد در گرما و صفای این خانه  زندگی کند اما به بزرگی دنیا نیز  با احترام و آزادی بیندیشد.

  
نویسنده : Aliyar Javadi ; ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٧
تگ های این مطلب :خانه ما، دنیای ما و تگ های این مطلب :آداب خانگی و تگ های این مطلب :تعامل و تقابل سنت و مدرنیته و تگ های این مطلب :آداب و آسیب روشنفکری


معرفی سایت جامعه ایرانی: فرصتی برای گفتگوی ملی

معرفی سایت جامعه ایرانی:

 فرصتی برای گفتگوی ملی

 

سلام دوستان،

لطفاً نظر و تمایل خود را برای همکاری در موضوع زیر برایم بفرستید:

از یکی دو سال پیش ایده ای دارم برای راه اندازی یک گفتگوی ملی، چیزی که پیش از گفتگوی تمدنها لازم داریم. کاری که سالها ممارست، صبوری و امیدواری میخواهد. نتیجه اش در دراز مدت ظاهر خواهد شد و به نظرم پایدارتر و معنادار تر خواهد بود. در این گفتگو که قصد دارم در قالب یک وبلاگ جمعی شروع کنم به کمک همه کسانی که با تمام دلبستگی به روش، منش و عقایدشان اما باور دارند که "همه حقیقت پیش من نیست"، نیازمندم. قصدم این هست که با لاقل 10-20 نفر از دوستان دانش دوستی که میشناسم کار را شروع کرده و هر یک از آنها در یافتن تعدادی از دوستان خوش فکر دیگر (از هر گرایش فکری اما با انصاف و کم تعصب) به ما کمک کنند. ایده اصلی تنها این نیست که ما با همفکران خودمان گپ و گفتگو کنیم. بلکه تضارب آرا با هم وطنانی با گرایش های فکری متفاوت و حتی مخالف ما نیز مد نظر است. من باور دارم که در انتهای دل هر آدمی گوهری نیک نهفته است که با تمام استتار در لایههای تعصب، برای حقیقت دوستی و فراگیری آن همواره تواناست. در این راه پیش فرض هم این نیست که ما درست میگوییم، نتیجه میتواند ترکیبی از فهم ما، شما و آنها از زندگی باشد.

سعی کرده بودم این هدف را در برخی از مطالب این وبلاگ "آدمها " پیگیری کنم اما مطالب اینجا بیشتر مضمونی فلسفی-اجتماعی و گاهاً فرا ملی دارد. لذا برای این منظور وبلاگ جدیدی با عنوان "جامعه ایرانی" (http://www.iranian-society.persianblog.ir/ ) را شروع کردهام. سعی دارم با کمک همه شماها و سایر هم وطنان علاقمند، وبلاگ جامعه ایرانی جایی باشد برای گفتگوی ملی بین طیفهای مختلف جامعه. دوستان میتوانند هر کدام در وبلاگهای خود در این راستا فعالیت نموده و برخی از مطالب خود را که متناسب با موارد کلی گفته شده است، برای "جامعه ایرانی" ارسال کنند. در صورتی که بنا بر ملاحظاتی از جمله تفاوت مضمون وبلاگ فعلیتان، ترجیح میدهید در وبلاگ دیگری به این مطالب بپردازید، امکان باز نمودن زیرشاخههای وبلاگ "جامعه ایرانی" میتواند با هماهنگی دوستان و علاقمندان مد نظر قرار گیرد. میتوانیم به صورت هفتگی مطالب منتخب (با نظر جمعی) برای وبلاگ اصلی انتخاب کنیم. اشخاص به صورت فردی میتوانند گرایشهای خاص سیاسی-اجتماعی داشته باشند چون معمولاً گریز ناپذیر است، و به طور ناخودآگاه ممکن است در نوشتههایشان هم بروز کند. اما اولاً تا حد ممکن از دریچه فرهنگی-اجتماعی و محترمانه، و ثانیاً مجموعه کل نوشتهها تا حد ممکن نباید سمت و سوی گرایش سیاسی خاصی بگیرد. از این رو به همکاری سایر دوستان و علاقمندانی از طیفهای متفاوت نیاز داریم تا تعادل مطالب در حد ممکن حفظ شود. مطالب سایت میتواند دست نوشتههای خودمان یا مطالب منتخب و یا ترجمه از مراجع دیگر باشد. محور همه مباحث تا جایی که میسر است باید در راستای "فهم واقعیت جامعه ایران امروز و تلاش برای تضارب آرا و همگراییبه سوی راستیها و درستیها بین خودمان و بسط آن در جامعه باشد". برای این منظور مطمئناً نیازمند رجوع به تاریخ دور و نزدیک و تمدن و تجربههای قبل و حال خود و دیگران داریم، اما بدون اینکه تنها به افتخارات نیاکانمان (که آن هم قابل نقد است) دلخوش کنیم و یا دچار ایدهآلیسم گردیم (که عملی نباشد)، سعی کنیم نتیجه برای واقعیت ایران امروز موثر باشد.  در صورت پشبرد مناسب کار میتوان بعدها به نسخه انگلیسی وبسایت هم فکر کرد. 

 اگر با درایت و پشتکار عمل کنیم به نظرم گرد آوری مجموعه خوبی از کسانی که دغدغههای جدی فرهنگی-اجتماعی دارند و میتوانند بیتعصب ببینند، بشنوند، بگویند، بخوانند و بنویسند، دور از دسترس نیست. تعامل چنین مجموعهای با محیط پیرامون خود و افراد دیگر میتواند در راستای درک واقعی تر از جامعه ایرانی و تسریع همگرایی به سوی آیندهای بهتر، بسیار موثر باشد.

اینها همه ایدههای اولیه کار است، به مرور میتوانیم راجع به جزئیاتبیشتر فکر کنیم و بهتر تصمیم بگیریم. اگر برای چنین منظوری دوست و آشنای مطمئنی میشناسید از معرفی او خوشحال خواهم شد.

 

با آرزوی ایرانی آبادتر و زیستنی زیباتر

علی یار جوادی

  
نویسنده : Aliyar Javadi ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٠


از ترس امیر کفر خدایم نتوانم....

از ترس امیر کفر خدایم نتوانم.... 

(تقدیم به همه آنان که از ترس امیر کفر خداوند نتوانند)

 

گفتند مگوی برگ چرا زرد شد و افسرد....

گفتند مگوی لاله چرا خشک شد و پژمرد......

گفتند مگوی سرو چرا خاک فتاده...

از غصه او باغ تمام غصه شد و مرد

 

گفتند مپرسید چرا خانه کسی نیست...

بر جای کسان ناکس و از کس خبری نیست....

در بازی قدرت شده نقل همه انسان...

اما پس پرده غم آدم اثری نیست

 

گفتند مگویید... مبینید... مخوانید...

اینگونه امیران به چراها نکشانید...

بند است در این راه .... تفنگ است در این راه...

بندی که برون آمدن از آن نتوانید

 

بستیم دهان هر چه که دیدیم نگفتیم....

بس ظلم بدبدیم ولی آخ نگفتیم......

دادند به تاراج دل و دین و وطن را....

با این همه افسوس که رندانه بخفتیم

 

کوته نظری بین که آزادی انسان.....

 دادیم و از آن بند گریختیم.........

از ترس چنان بند که بر پای نشیند.....

چشم و دهن و گوش بدان بند نهفتیم.....

 

اکنون دگر این بند به چشمان نتوانم...

اندر غم سرو گریه پنهان نتوانم....

بس ناله جانکاه به گوش می‌رسد و من....

نشنیدن و رفتن پی رندان نتوانم

 

در بند کنید پای مرا من نتوانم...

من خفتن اندیشه درونم نتوانم....

چون موج نهیب میزند از جای تو برخیز....

من کشتن آزادی انسان نتوانم....

آنکس که مرا خلق نمود ساخت چنینم......

از ترس امیر کفر خدایم نتوانم....

 

  
نویسنده : Aliyar Javadi ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳٠
تگ های این مطلب :آزادی انسان - حقوق بشر -


تناقض مطلوبیات قشر کارگری (قسمت 3: منتخبی همنشین فقرا؟ یا سرمایه ساز)

  3- مطلوب جامعه کارگری: منتخبی همنشین فقرا؟ یا سرمایه ساز؟

جامعه و دولت ما رسماً و اسماً نه تنها کمونیستی نیست که حتی شعار تقابل با آن را هم سر میدهد، چنانکه گروههای کمونیستی و احزاب مربوطه امکان فعالیت قانونی ندارند. اما در بطن جامعه نوعی تفکرات مارکسیستی و رفتارهای شبه کمونیستی رواج دارد حتی از معاندین و مخالفین آن. میتوانیم اصلاً نام این تفکر و رفتار را مارکسیستی و کمونیستی نگذاریم و حتی آنرا ضد کمونیستی بنامیم تا سبب برآشفتگی و رنجیدگی بخشی از مردم و مسئولینی که بدان روش و منش مشغولند و خو گرفتهاند، نگردیم. اما تنها عوض کردن عنوان، چیزی را تغییر نمیدهد. میتوان گفت نیت بسیاری از آنها ترویج کمونیست و مارکسیست نیست، اما نوع نگاهشان به مناسبات کار و سرمایه و موضعگیریشان در قبال مسائل کارگر و کارفرما (به ویژه در بخشهای خصوصی) چیزی جز تعرض افراطی مارکسیستی با سیستم سرمایهداری نیست. تفکری که با سرپوش گذاشتن بر نواقص سیستم مدیریتی، با قصور در ارتقاء جدی سطح دانش و تخصص کارگران برای توانمندتر کردن آنها، با قصور در برنامه ریزی بلند مدت و عدم ارائه طرحهای مناسب توسعه پایدار، تنها گرفتاریها و محرومیتهای قشر کارگری و مستضعفین جامعه را غیر منصفانه در یک چیز خلاصه میکنند: ظلم سیستم سرمایه  داری، و بدین روی حل مشکلات مستضعفین را دشوارتر میکنند.

  انقلاب اسلامی با شعار دفاع از محرومین و مستضعفین به سرانجام رسید و بنیان نهاده شد و در کنار این شعار از همان آغاز، برخوردهای تند با سرمایهداران و مصادره اموال آنها آغاز شد. شعار پر رنگ انقلاب، تعلق کشور و تمام امکانات آن به مستضعفین بود، شعاری دلنشین، انساندوستانه و مردم پسند. نتیجه هم همان شد، اما در این بین شاید سرمایهداران بسیاری هم که عنادی با جمهوری اسلامی نداشتند و در حق محرومین ظلم نکرده بودند، آسیبهای فراوان دیدند، چنانکه تعلق و یا تظاهر به محرومیت از امتیازات آن دوران بود. در اینجا بحث سر ارزشگذاری استاروردهای انقلاب نیست، اما در دنیای امروزی، صرف انتقال فیزیکی مایملک یک مجموعه سرمایهداری به اقشار محروم و کارگران، نتیجهاش حل مشکلات آنها نیست. مدیریت داشتهها و دانش بهرهبرداری از منابع برای درآمد زایی و ایجاد امکانات کاربردی و پس از آن برپایی عدالت اجتماعی، بسیار حائز اهمیت است.  نگاه غاصبانه به مایملک سرمایهداران، و پنداشتن اینکه تمام داشتههای کارگران هیچ است و تنها آنچه در اختیار سرمایهدار است، مهم بوده و این موضوع سبب گرفتاریهای محرومین شده است، نگاه نادرست و کم حاصلی است. داشتههای یک انسان حتی از قشر مستضعف بسیار فراتر از آن است که اصولاً قابل انحصار و غصب توسط سرمایهدار باشد. جدای از مباحث سرمایه معنوی و موضوع کرامت انسانها، از یک دیدگاه کلی: زمان و انرژی، قدرت فکر و برنامه ریزی، دور اندیش بودن، متعلق بودن به یک کشوری با امکانات طبیعی فراوان که بسیاری از آنها مستقیما، رایگان و یا ارزان قابل دسترسند، امکانات آموزشی اولیه و متوسط، و بسیاری موارد دیگر، سرمایه های بدیهی هر شهروندی است که در بسیاری از کشورهای امروزی و سرزمین ما هم، پذیرفته شده و در اختیار اوست. آیا عدم اختصاص تنها جزئی از وقت، انرژی و درآمد والدین یک خانواده فقیر به آموزش فرزندانشان هم قصورش همیشه بر عهده سرمایهدار زالو صفت است؟ کم نیستند کارگران نسبتاً فقیری که در تهیه نیازمندیهای غذایی، تفریحی فرزندانشان انرژی و هزینه قابل توجهی با تمام دشواریها تهیه کرده و میپردازند، اما از اختصاص حتی بخش اندکی از آن به موضوع آموزشهای تاثیرگذار غفلت یا کوتاهی میکنند. کم نیستند کارگرانی که سالها برای کشاورزان و مزرعه داران، روزمزد کار میکنند اما حاضر نیستند حتی با اختصاص نیمی از حقوق نیمسال خود قطعه زمین کوچک کشاورزی یا باغی را خریده و برای آینده خود و فرزندانشان سرمایهگذاری کنند. اگر میگویید امکانش را ندارندو پسانداز برایشان بههیچ عنوان میسر نیست،کافی است به هزینههای کاشی آشپزخانه و حمام، موزاییک کف حیاط و حتی سنگ کردن جلوی ساختمانشان نگاهی بیندازید، تا ببینید با همه دشواریها به جهت مثلاً حرف و حدیث همسایه و فامیل و دلایل کم اساس دیگر، هزینههای قابل توجهی را اینگونه میپردازند. اما حاضر به سرمایه گذاری روی قطعه زمینی برای ده سال آینده نیستند. با آشنایی بسیار نزدیک و زیادی که سالهاست با قشر کارگری و مستضعفین آن دارم، به نظرم مشکل اصلی اغلب آدمهای این بخش از جامعه، دور اندیش نبودن آنها و عدم توجه و تمایلشان به سرمایهگذاریهای دراز مدت است، که چاره اصلی درد آنهاست. همین حالا هم بیاندازه فرصتهای خوب و ارزان سرمایهگذاری در زمینههای آموزشی، صنعتی، کشاورزی و املاک و ... هست که البته نیاز به پذیرش ریسک و حوصله ده، بیست ساله دارد تا مشکل آنها ریشهای حل گردد، اما آنها کمتر چنین دوراندیشی و حوصلهای دارند.

البته کم هم نیستند آنانی که به این موضوع توجه کرده و زمینه رشد و ترقی خود و فرزندانشان را فراهم میآورند. حال سوال اساسی دیگر اینجاست، آیا اگر فزندان این کارگران پس از سالها آموزش و تلاش به دانش و تخصصی مناسب دست یافتند، و اگر با پذیرش ریسک سرمایهگذاری، با دوراندیشی در کاری به نتیجه رسیدند و متمول و سرمایهدار شدند، آیا باید توسط کارگران عصر خود مورد غضب واقع گردند؟  اگر موضوع کرامت انسان است، همانطور که فقیری نباید به جهت فقرش مورد بی احترامی واقع گردد، سرمایه دار هم نباید تنها به سبب ثروتش مورد بی مهری قرار گیرد. چنین بی مهری به همان اندازه مورد اشکال است که تملق گویی و اطاعت بی چون و چرا از او به جهت وجود اموال و ثروتش. 

بازار کار و سرمایه مجموعه ای دینامیک و پویاست، همواره کسی در حال سود کردن و دیگری ضرر کردن است. درست مثل سلامتی و بیماری. یکی هفته پیش سرماخورده بود و امروز سرحال است، دیگری به تازگی دچارش شده، آن یکی ممکن است به سبب سرماخوردگی مزمن دچار آسم و مریضی های جدی شده باشد. در این بین هم اغلب ناخواسته ویروس هایمان به هم منتقل می گردد. اما کمتر پیش می آید که بیماران یک جامعه گریبان سالمان را بگیرند و تمام دلیل بیماریشان و عوارضش را از آنها بدانند. در این مثال منظور به هیچ عنوان آن نیست که فقر همچون بیماری است، بلکه منظور بحث ریشه یابی گرفتاریهاست که به نظرم در مباحث اقتصادی و تعامل کارگر و کارفرما نگاه درست و کارآمدی نداریم. نتیجه آن است که همواره در جامعه نگاه مغرضانه کارگران و مستضعفین به سرمایه داران بازار کار و سرمایه را مختل نموده آسیبش نه فقط گریبان سرمایه دار و کارفرما که در نهایت گریبان کارگران و مستضعفین را می گیرد. این موضوع البته به معنای رد اعتراضات بجا، منصفانه، هدفمند و مفید قشر کارگری برای مهار سرمایه داری لجام گسیخته و کنترل سرمایه داران و کارفرمایان بی انصاف نیست. به شرط آنکه با عمومیت بخشیدن نابجای   تفکر کمونیستی افراطی، سرمایه داری مولد سالم را هم زمین گیر نکند.

 به نظرم درست همین نوع نگاه و مشکل است که سبب ضعف قشر کارگری و مستضعفین در عدم اتخاذ تصمیم درست در مشارکت های اجتماعی است (همچون انتخابات مجلس و ریاست  جمهوری). انگار که آنها در این مورد هم مستضعفند. بسیاری از سودجویان و قدرت طلبان (یا گاهی هم دلسوزان، ندانسته) از این ضعف آنها سوءاستفاده کرده و بجای بیان واقعیت ها و ارائه برنامه های چاره ساز به ارائه شعارهای ضد سرمایه داری و کارگرپسند (همچون: مشکل اصلی ما مافیا اقتصادی است که باید افشا گردند)و شعارهای غیرعملی معجزه گونه (همچون: حل همه مشکلات اقتصادی کمتر از یکی دو سال)که مطلوب نیاز و مقبول روحیه کارمزدی قشر کارگری است (دسترسی به نقدینگی در کمترین زمان ممکن)، مستضعفین و کارگران را مجذوب کرده ، اما حداکثر شاید با مسکن های موقتی وضعیت بخشی از آنها را برای مدت کوتاهی بهبودی نسبی بخشند، اما به قیمت آسیب های بیشتر دراز مدت و فراگیر. 

چنین است که قشر کارگری و مستضعفین جامعه در مشارکت های اجتماعی دست به انتخاب کسی می زنند از جنس خودشان، کسی که با انگشت اتهام به سوی سرمایه داری ، با طرح شعارهای معجزه آسای کوتاه مدت آنها را مجذوب کرده و امید آفرین است. در بهترین حالت ممکن، اگر حتی آن کاندیدا فردی صادق، دلسوز، خاکی و مستضعف دوست باشد، اما با به مخاطره انداختن امنیت سرمایه گذاری و عدم توجه به برنامه های بلند مدت، خود بیشترین آسیب را به قشر کارگری و مستضعفین وارد می کند. چرا که زندگی مرفهی که آنها در ذهن دارند و مانع اصلی را برای دسیابی به آن وجود سیستم سرمایه داری ظالمانه و کارفرمایان آن می دانند، از اساس با رد آن (آگاهانه یا ناآگاهانه) محرومین را از آن محرومتر می کند. حکایت دوستی خاله خرسه است، یا معلمی که برای خوش آمدگویی دانش آموزانش به جای توانمند کردن آنها در حل مسائل، کلاس های درس و آموزش آینده ساز را تعطیل نموده، با دانش آموزان به درد و دل، تفریح و بازیگوشی بپردازد. در این میانه البته که بر شمردن پاره ای بد اخلاقی ها، سختگیری ها و عیوب معلمین دیگر بسیار در جذب دانش آموزان ضعیف تاثیر گذار بوده، شاید هم اساساً با لیست کردن پاره ای از تاثیرات مخرب تکنولوژی و صنعت، چنان جایگاه علم و دانش دوستی را در نظر بچه ها تضعیف کنند، که اساساً بچه ها به جهل خود خوشنود باشند. اما تردیدی نیست که با ادامه این روال، سال ها بعد به جهل خود نخواهند خندید، بلکه از آن سخت اندوهگین خواهند بود.     

  
نویسنده : Aliyar Javadi ; ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٧


تناقض مطلوبیات قشر کارگری(قسمت دوم: پارادوکس کمونیستی)

2- پارادوکس کمونیستی

مسافرتی که سال گذشته به مسکو داشتم (ژوئن 2008، کنفرانس شیمی-فیزیک و مکانیک کلوئیدها)، و مسافرت اخیرم به رومانی (می 2009 – از سری سمینارهای همکاری علوم و تکنولوژی مراکز تحقیقاتی اروپا) دو کشور منادی و پذیرنده کمونیسم طی قرن گذشته، یادآور پرسش دیرینهام درباره "چیستی تقابل سرمایه داری و کمونیسم" بود. دیدن گوشه هایی از چگونگی وضع فعلی زندگی در این کشورها و بحث و گفتگو با آدمهای پیر و جوانی که در بطن ماجرا بوده و یا تنها خاطراتی از دوران نوجوانی خود از دوران کمونیسم به یاد دارند، فرصتی بود تا برخی از گوشه های آن پرسش پیشین برایم روشن تر گردد. 

در بدو ورود به مسکو، نوع برخورد رانندگان تاکسی در فرودگاه، و اینکه سعی می کردند با غلو در قیمت بلیط مترو و زمان مورد نیاز برای رسیدن به مقصد، مسافر را جذب و کرایهای بیش از حدود نرمال بگیرند، مرا یاد برخی از رانندگان تاکسی و ماشین های مسافر کشی در تهران می انداخت که اغلب سعی در دریافت کرایه های خارج از عرف و گزاف از مسافرین تازه وارد و غریبه دارند. چیزی که طی این چند سال در برلین و پتسدام و به طور کل در آلمان ندیده ام و به ندرت ممکن است یافت شود. شاید کرایه ها و حقوق رانندگان در آلمان بدان حد بالا هست که رضایت به رعایت جدی تعرفه های قانونی داشته باشند، و البته بدین عادت قانون مداری، در سایر مواردی هم که شاید نظر آنها به دلخواه تامین نیست اما مقررات اجتماعی تا حد بسیار چشمگیری در مورد شهروندان و توریست ها رعایت می گردد. پس از توافق با یکی از آنها که به نظرم راننده صمیمی و نیازمندی می نمود، راهی دانشگاه ایالتی مسکو1 شدیم، دانشگاهی با بیش از 250 سال قدمت، ساحتمانها و معماری بسیار زیبا  و نزدیک به پنجاه هزار دانشجو ومهد اکتشافات علمی قابل توجه در دو قرن و نیم گذشته. در طی مسیر صمیمی شدن فوری راننده تاکسی  و باز کردن درد و دل و گفتن از خانواده و کسب و کارش هم جالب بود. اینکه خلبان بازنشسته هلیکوپتر بود و به دلیل عدم کفایت حقوق بازنشستگی نیاز به کار دوم دارد، و باز هم یاد آور فضای دوستانه شبه ایرانی تاکسی های ایرانی ومشکلات رانندگان آژانس. چیزی که در آلمان کمتر مشاهده می شود، چرا که به نظرم دوستی ها و صمیمیت ها در آلمان دشوار تر ودیرتر صورت میگیرد، اما شاید در صورت پیدایش پایدارتر و عمیق تر می تواند باشد.  مسکو بیش از حد تصویری که در ذهن داشتم سبز و با نشاط بود (به ویژه فضای تابستانی مملو از جمعیت مجموعه بسیار زیبا و دیدنی اطراف میدان سرخ). با این همه تراقیک بزرگراه ها، و فضا و شمایل ساختمان های اطراف بسیاری از خیابان ها بیشتر برایم یادآور تهران بود. در مسکو و همینطور رومانی گرچه میتوان شادی و نشاط را در دور هم جمع شدن های جوانان در پارک ها و محیط های دانشگاهی دید، اما روحیه غالب مردم در معابر و خیابان ها اغلب با شتاب،کم حوصله و خسته می نماید (در مقایسه با اروپای غربی). به ویژه بحران مالی اخیر به شدت رومانی را تحت تاثیر قرار داده و جامعه را در نگرانی عمیقی فرو برده است.  

مجال گزارش نویسی از این مسافرت ها در اینجا نیست. سوال اساسی این است که تفکر کمونیستی به دنبال چه بوده یا هست؟ تفکر وسیاقی که بخش عظیمی از دنیا را در قرن گذشته در بر گرفت و هنوز هم تفکر حاکم برخی از کشورهاست و در کشورهای بسیاری نیز احزاب قدرتمندی را به خود اختصاص داده است. اینکه در تعریف ابتدایی کارل مارکس چه بوده، و با آن چه که در شوروی سابق، چین و اروپای شرقی اتفاق افتاده است چه سنخیتی دارد، و در حال حاضر به چه کیفیت و شکلهایی مقبول طرفداران خود است، خود جای تامل دارد. چنانکه معروف است که خود مارکس یک بار در مورد دیدگاههای حزبی سوسیال دموکراتیک در فرانسه که خود را مارکسیست میدانست، گفت: "خوبست حداقل میدانم که من مارکسیست نیستم". اما نقد کیفیت و جزئیات اختلاف تفکرات کمونیستی مد نظر نوشته حاضر نیست.

 از یک نگاه کلی به موضوع، می توان گفت در اغلب مکاتب مارکسیستی و جوامع کمونیستی مبارزه برای احقاق حقوق کارگر از سرمایه دار رکن اصلی مسئله است. شاید چنین چیزی در وهله اول شالوده تفکر مارکس نبوده است (برای فهم بیشتر این موضوع نیاز به مطالعه بیشتر دارم) اما آنچه ارائه کرده است منتج به این مبارزه است. به نظر میآید مارکس در ارائه اندیشههای خود بر مبنای مقدمات نسبتاً صحیح درباره اشکالات جدی سیستم سرمایهداری، بدون ارائه راهکار مناسب، خود سبب گرفتار آمدن کارگران در سیستم مشکل دار دیگری است. عمده اشکال منطقی مارکس به سیستم سرمایهداری به نظر میآید که نه به اصل ماجرای تولید که به بیعدالتی محتمل در آن، ابعاد رو به تزاید آن و فروپاشی در صورت فربگی بیش از حد، وارد است. این اشکال منطقی هم نه تنها به بازار کار و سرمایه که به بسیاری از سیستم های طبیعی، صنعتی و اجتماعی وارد است. برای مثال واکنش شیمیایی تولید مادهای که ممکن است در مقیاس آزمایشگاهی موفق باشد، اما در مقیاس صنعتی با ابعاد دهها یا صدها برابر به سادگی آن نتیجه مطلوب را نمیدهد و یا حتی غیر ممکن است. درس افزایشمقیاس در مهندسی شیمی از مهمترین مباحث مرتبط با این موضوع است، که راهکارهایی را ارائه میکند که با افزایش مقیاس بتوان نتایج مشابه تجربیات آزمایشگاهی بدست آورد. برای مثال با افرایش مقیاس ازآنجا که سطح خارجی یک سیستم متناسب با حجم آن بزرگ نمیگردد، لذا هرگونه حرارت تولیدی (یا مورد نیاز) سیستم انتقالش به شکل و کیفیت پیشین (در مقیاس کوچکتر) میسر نبوده و با تغییر میدان درجه حرارت واکنشهای ناخواسته سیستم تولیدی را میتواند خارج از مطلوبیت و حتی منفجر کند. اما عدم توقیق در مقیاس بزرگ به معنای اشکال در مقیاس پیشین نیست. اگر که سرمایهداری لجام گسیخته فربه شده سرانجام نه تنها کارگران و منابع تولیدی ، که حتی خود را نیز خواهد بلعید (چنانکه مارکس پیشبینی میکند) اما این به معنای اشکال سیستم سرمایه داری در مقیاسهای کوچکتر و یا با تعبیه روشهای معتدل ساز در مقیاسهای بزرگتر نیست.

  شاید که جور و ستم بیاندازه سرمایهداری بوژوازی قرن نوزدهم در حق کارگران و فقرا، و ناامیدی امکان ایجاد تعادل به روشهای مسالمتآمیز، سبب نتیجه افراطی تفکر مارکسیستی از مقدمه منطقی مذکور در اشکال سیستم سرمایهداری شد. نتیجه این تفکر افراطی نه تلاش برای اصلاح سیستم تولید و رونق بازار کسب و کار، که قیام پرورلتاریای سرمایهدار افکن است که با احساسات شاعرانه کمونیستی، در رویای جامعه بیطبقه نوید میدهد که: در این قیام کارگران چیزی جز زنجیر خود از دست نخواهند داد، اما در ازای آن جهانی را بدست خواهند آورد.   اما سوال اساسی این است که کدام جهان را، جهانی خالی از سرمایه؟ خالی از خطوط تولید، خالی از امکانات و کالاها، امکاناتی که کارگران همواره بدنبال آن بوده و هستند. اگر چه در ظاهر امر فروپاشی کاپیتالیست ظالمی که کارگران از آن ستمها دیده و رنجها برایش کشیدهاند، زیباست، اما در این میان تمام سیستم تولید و منابع سرمایهگذاری و مدیریتی آن دچار مشکل گردیده و سیستمهای کسب و کار با ابعاد معقول و متعادل نیز فرومیپاشند. جهانی که بدست خواهد آمد همان است که هزاران سال پیش هم در اختیار انسان و کمون اولیه بوده و هست. این مانند آن است که به جهت عدم دانش کافی برای کنترل خطوط تولیدی کالایی تمام سیستم را متوقف کنیم. شاید این موضوع در موارد خاصی لازم و گریزناپذیر باشد، اما قطعاً نمیتواند به قانونی عام تبدیل گردد. جالب آن است که در بهترین شرایط ممکن، سیستم تولیدی و بازار کسب و کار مقبول سیستم کمونیستی، به شکل دولتی، خود ابعادی بس عظیم دارد که عاری از عیب مذکور منطقی بر بازار کار و سرمایه نیست. به اضافه این نقص اضاقی که به دلیل بسط سوری مالکیت، همچون درهم آمیختگی مواد بیشماری در یک سیستم تولیدی، ماده مطلوب اصلی دیگر بدان کیفیت تولیدش ممکن است میسر نبوده یا غیر ممکن باشد. چنین است که احساسات افراطی مارکسیستی، نقص منطقی مقدماتی بر سیستم کاپیتالیستی را توجیهی برای فروپاشی آن دانسته و پارادوکس کمونیستی را سبب میگردد. چرا که حقوقی را که در قالب سیستم سرمایهداری به سبب خساست، بی انصافی، بیعدالتی و عیوب دیگر، ممکن است از کارگر و محرومین جامعه دریغ گردد، در سیستم کمونیستی به سبب به مخاطره افتادن جدی تولید کالا، امکانات و ثروت، به طور ریشهای میتواند از کارگران و محرومین جامعه اساساً سلب گردد. اگر که میتوان امید داشت که  با ایجاد ساز و کارهای تعادل ساز برای توزیع امکانات و منابع، به عدالت اجتماعی نسبی در سیستم سرمایهداری رسید، نقصهای محتمل جدی در سیستم کمونیستی میتواند آن منابع را خالی از فایده برای امکان هر گونه توزیع کند. شاید کمونیسم و مارکسیست بتواند تفکر نسبی سودمندی برای اصلاح سیستمهای توزیع و دفاع از حقوق کارگران باشد، اگر که به جای عداوت افراطی با سیستم سرمایه داری و تهدید جدی تولید کالا و سرمایه، با تعاملی سازنده آنرا رونق بخشد تا که در مرحله توزیع چیزی برای تقسیم موجود باشد.

   1- Moscow State University  http://www.msu.ru/en/

  
نویسنده : Aliyar Javadi ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱
تگ های این مطلب :کمونیسم و سرمایه داری و تگ های این مطلب :پارادوکس کمونیستی در جوامع مارکسیستی و تگ های این مطلب :پرولتاریا و کاپیتالیست و تگ های این مطلب :بازار کار و سرمایه


تناقض مطلوبیات قشر کارگری, پارادوکس کمونیستی (قسمت اول: تعارض کارگر و کارفرما)

تناقض مطلوبیات قشر کارگری، پارادوکس کمونیستی (قسمت اول: تعارض کارگر و کارفرما)

کمی نوشتن این بار به تاخیر افتاد. معمولاً در حد فاصل دو نوشته این وبلاگ موضوعات بسیاری پیش می آید که درباره آنها با دوستان و همکاران ایرانی و غیر ایرانی گپ و گفتگویی در حاشیه مباحث علمی داریم. به ویژه با توجه به مسافرت های چند ماهه اخیرم به اسپانیا (دسامبر 2008دانشگاه Complutense مادرید)، هلند ( ژانویه  2009، مرکز تحقیقات آژانس فضایی اروپا )، ایتالیا (فوریه 2009 دانشگاه فلورانس)، آلمان ( هاله، دانشگاه مارتین لوتر) و رومانی (بخارست، مرکز تحقیقات فیزیک لیزر و پلاسما)، موضوعات جنبی بسیاری مورد گفتگو واقع شد که فکر میکردم نوشتن برخی از آنها در اینجا برای شما هم می تواند جالب باشد. البته لازم به ذکر است که موضوع اصلی همکاری های تحقیقاتی  و جلسات و کنفرانسهای مرتبط با سفرهای مذکور، مباحث شیمی-فیزیکی سطوح سیال، تر مودینامیک و هیدرودینامیک جریان های چند فازی، تحت شرایط جاذبه زمین و  یا جاذبه ناچیز فضا بوده است، مباحثی که مربوط به رشته تخصصی ام می باشد. اما سالهاست که همواره در کنار این مباحث تخصصی، گفتمان فلسفی و مباحث فرهنگی - اجتماعی از دغدغه های اصلی ذهنم شده است که میکوشم در تعامل با محققین، اساتید و دانشجویان و مردم کشورهای دیگر به ویژه در سطح اروپا چیزی بیشتر بیاموزم و آموخته های ایرانی خویش را نیز با آنها به بحث بگذارم، و به فهم فراگیر تری از زندگی، آدمها و اجتماع پیرامونشان برسم. گاهی قصد آن را داشته ام تا پیرامون هر کدام از این سفرها مطلبی بنویسم مرکب از مباحث علمی، اجتماعی، فرهنگی و توریستی. چیزی که شاید برای خواننندگان این وبلاگ هم جذاب باشد. اما تبدیل این وبلاگ از طرح مباحث فلسقی اجتماعی به مباحث علمی یا خاطره نویسی های توریستی به نظرم چندان در راستای اهداف اصلی ایجاد آن نیست. بدین سبب گاهی به نظرم آمده است که با ایجاد زیرشاخه های علمی، ادبی، توریستی این مسئله را حل کنم، اگر که فرصت این کار فراهم آید. شاید مفید باشد که به طور مختصر و تیتر وار، تاثیر ها و برداشت های کلی خود را مرتبط با مباحث مذکور در سفرهای اخیر و برخی مسافرت های دیگر این یکی دو سال بعداً مرور کنیم.

 

مقدمه

واژه های کمونیست و کاپیتالیست را اغلب ما از کتاب های دوران دبیرستان به یاد داریم. بر عکس بسیاری از دانش آموزانی که علاقه چندانی به دروس علوم اجتماعی و حتی تاریخ نشان نمیدهند، این دروس با همه نواقص احتمالی محتوایشان، برای من به اندازه دروسی مانند فیزیک و ریاضی جذاب بود. با این حال برای درک میزان اهمیت برخی مباحث همواره ابهامی در ذهنم بود.

 یکی از آنها به موضوع جنگ سرد میان بلوک غرب و شرق مرتبط میشد. اینکه چقدر برای مثال برای آمریکا و انگلستان اهمیت داشت که با استفاده از کمربند حاصل از کشورهایی مانند ترکیه، عراق، ایران و پاکستان مانع گسترش کمونیسم شوند. مفهوم جنگ سرد برای من در آن دوران چندان شفاف و ملموس نبود، که چطور وقتی اتحاد جماهیر شوروی و ایالات متحده آمریکا به کمک همدیگر آلمان و نازیسم را از پا درآوردند و متحد یکدیگر بودند اما به چنان خساست و عداوتی در در تقسیم سرزمین های تسخیر شده برسند که شهر برلین و مردمش را با دیوار آهن و سیمان دو شقه کنند (جدای از هدف تضعیف آلمان). مشکل برای من، درک چیستی تقابل سرمایه داری و کمونیسم بود. که جنگ بر سر چیست؟ که اختلاف بر سر آب و خاک  و تعرض مستقیم به سرزمین یکدیگر که نمی نمود.  موضوع بر سر جنگ بین جبهه کفر و ایمان هم که نمی نمود، پس موضوع چیست. و درک چیستی و اهمیت این تقابل در دوران نوجوانی برای من دشوار بود.

 

تعارض کارگر و کارفرما

 سالها گذشت و کم کم برای من مفهوم آن تفابل و تعارض آشکار تر گردید. تا کم کم بفهمم که چقدر اهمیت دارد که در انتهای ذهن آدمی تفکری کمونیسمی نهفته باشد یا سرمایه داری؟ ایدئولوژیک باشد یا خرد گرا؟  دموکراسی محور باشد یا موکد اصول شرعی؟ تجربه کار و مباحثه با قشرهای مختلف،  درک اهمیت جایگاه این مفاهیم در ذهن افراد و گروه ها بر روی چگونگی و میزان تعارضات موجود بین آنها را برایم آشکارتر کرد. برای مثال زمانی که برای نصب و راه اندازی کارخانهای در منطقه کرمان، و سپس مدیریت تولید در آنجا، با مسائل کارگری در محیط های صنعتی به مدت سه، چهار سالی مستقیماً درگیر بودم، بیش از نیمی از وقت و انرژی من صرف بهبود تعامل کارگران با سرمایه گذارن آن واحد صنعتی بود. اینکه در عین حالی که از حقوق کارگران با تمام جدیت در جلسات مدیریتی دفاع می کردم، اما از کارگران نیز بخواهم که به صاحبان کارخانه به چشم سرمایه داران زالو صفت و یا مالکین بی درد نگاه نکنند. بارها و بارها به دلیل مشکلات مالی متداول در صنایع و خطوط تولیدی ایران، این کارخانه نیز در آستانه اعتصاب، تعطیلی و حتی عدم راه اندازی بود. ورد زبان اغلب کارگران (مشابه بسیاری از واحدهای توایدی صنعتی دیگر) این بود که: "چرا من باید در این گرما و محیط غبار آلود ساعت ها کار کنم اما فلان سهام دار و صاحب کارخانه سودش را ببرد و برای خودش به فلان مسافرت و تفریح و غیره رود؟" چنین سوال کلیشه ای را از سوی کارگران یک واحد تولیدی بسیاری از ما شنیده ایم که اغلب هم توسط کارگران دیگر و دوستان و آشنایانشان تایید می گردد. کمتر آدم مهربان و دلسوز و منصفی میتواند این اعتراض آنها را تایید نکند. اما چند نکته مهم عمده در این موضوع نهفته است:

1-   آیا ادعای آن کارگر درست است؟ و صاحبان کارخانجات مکرراً به عیش و نوش و خوشی مشغولند؟ اگر کمی با صاحبان سرمایه آشنایی داشته باشیم، انصافاً جواب عمده منفی است. اگر چه ممکن است برخی از صاحبان و سهام داران عمده کارخانجات گهگاهی به مسافرت های تفریحی بروند و امکانات زیادی برای زندگی شخصی خود داشته باشند، اما بسیاری از آنها هم  اغلب اوقات با تنش های فراوانی مانند دشواری تهیه مخارج خطوط تولید، نوسان بازار مواد اولیه و تولید، واهمه از ورشکستگی، باز پرداخت وام های دریافتی، سوانح مالی و جانی و مسائل ایمنی محیط کار برای تمام پرسنل مجموعه زیر نظرشان، و با ده ها معضل موجود یا احتمالی در راه، گرفتارند که زندگی را به آنها و خانواده شان دشوار میکند.

2-   به ازای یک سرمایه دار موفق، چندین سرمایه دار ناموفق، گرفتار و فراموش شده در سطح جامعه میتوان دید. آدمهایی که با پول فروش خانه و طلاجات همسرشان، با قرض و قوله از آن و این سعی در راه اندازی کسب و کاری کردهاند، اما به نتیجه ای که باید نرسیدهاند و حتی ممکن است منجر به ورشکستگیشان هم شده باشد. آیا کارگرانی که با بغض و عداوتی مداوم به سرمایه داران موفق امروزی نگاه میکنند (که تضمینی هم برای عدم ورشکستگی شان اغلب نیست)، آیا درقبال سرمایه داران ناموفق هم احساس مسولیت می کنیم؟ آیا به خانه و خانواده شان سر زده و در بازپرداخت قروض و گرفتاری هایشان مساعدتی میکنیم؟ سرمایه گذاری و راه اندازی خطوط تولید و کارخانجات صنعتی ریسکهای بسیاری را به همراه دارد، که اگر قرار باشد بی توجه به دشواری هایش، سرمایه گذاران موفق را هم بی حرمت کرده و با بغض عداوت با آنها رفتار کنیم، روند سرمایه گذاری را دچار اختلال اساسی کرده و ممکن است بر گرفتاریهای قشر کارگری افزوده و سبب گسترش فقر و محرومیت در جامعه  گردیم.

3-   بسیار نیکو خواهد بود اگر سرمایه گذار موفقی که با رعایت قوانین کسب و کار ثروتمند شده است، از درآمد خود کارگران و محرومین را بی نصیب نگذاشته و سخاوتی بیش از پرداخت های قانونی-اجباری داشته باشد. اما گیریم که فلان صاحب سرمایه و کارخانه دار موفقی، چندیدن ویلا و ماشین و امکانات پر زرق و برق و تفریحات بمان داشته باشد، آیا اگر برای این سرمایه خصوصی او، اگر که نخواهد بین دیگران تقسیمش کند احترام قائل نباشیم  (اگر که از راه های دزدی ، اختلاس و غیر قانونی به دست نیامده باشد) دگر چه انگیزه ای برای بقیه باقی می ماند تا با پذیرش ریسک های متعدد و بسیار دشوار سرمایه گذاری، بدون امکان تصور آینده  ای موفق و مرفه برای خودش و خانواده اش، اقدام به سرمایه گذاری و ایجاد فضای تولید و کسب و کار کند؟

بسیاری از کارگران محیط های تولیدی-صنعتی به ویژه در بخش های خصوصی با تمام حقانیتی که برای آنها به دلایل مختلف حقوقی-انسانی می توان قائل شد، اما خودشان با بی انصافی و بی توجهی به واقعیت های مذکور در مورد معضلات سرمایه گذاری و سرمایه دار، بیشترین ضربه ها را به بخش خصوصی و در نهایت خودشان میزنند. اینکه اغلب با بی میلی و راندمان پایین کار میکنند و یا حتی بسیاری از آنها هم که کم کاری نمیکنند اما با بغض و دلخوری به انجام امور میپردازند، می تواند سبب معضلات عمده در فضای کسب و کار و سرمایه گذاری گردد.  از جمله این معضلات، شیوع بی اعتمادی بین کار و کارفرماست که سبب اتلاف انرژی ها و هزینه های اضافی و افت خلاقیت ها گشته و از موانع اصلی رشد و توسعه پایدار در جامعه می گردد.

مشکل مذکور نه تنها در محیط های تولیدی-صنعتی خصوصی و نیمه خصوصی که به نوعی در بین کارمندان کارخانجات و ادارت دولتی نیز دیده می شود. بسیاری از آنها هم به کارفرمای اعظم خود دولت، ممکن است به چشم یک کافرمای ناعادل یا ناکارآمد نگاه کرده و چنین ضعفی را محملی برای توجیه کم کاری خود قرار دهند. و اغلب هم کمترین توجهی به این نمیکنند که سرمایه اصلی در حال هزینه در ادارات و واحدهای تابعه آنها در واقع متعلق به مردم و خودشان می باشد و نباید جفا در حق ملت به خاطر خطای دولت کنند.

مشکل مذکور حتی در کوچکترین فضاهای کسب و کار هم دیده میشود. از بد قلقی های یک شاگرد کارگاهی گرفته تا کارگر ساختمانی بی توجه به اتلاف مصالح گرانفیمت، تا کارگر کشاورزی که برای پناه بردن به آب و سایه و توقف در کار مدام بهانه می تراشد و کم ترین توجهی به کیفیت و کمیت کار خود نداشته و تنها در آرزوی غروب آفتاب است. غافل از اینکه بی توجه به مشکلات مذکور صاحب سرمایه، با اینکارشان کارقرما و باغدار را تضعیف نموده ، توان او را در پرداختها کاهش داده و با متضرر کردن  وی، امکان توسعه و یا ادامه آن فعالیت را با مخاطره جدی روبه رو کرده، سبب افزایش معضلات بیکاری کارگران می گردند. چنین مشکلاتی را بارها و بارها، سال ها و سال هاست که از نزدیک می بینم. لازم به ذکر است که نباید از حق گذشت و تلاش ها و دلسوزی های کارگران منصف و کاردان را نادیده گرفت که حتی بیش از دستمزد خود برای صاحب سرمایه ارزش افزوده ایجاد می کنند. یا اینکه در مواردی به دلیل سختی مفرط برخی مشاغل، تحمل پذیری کارگران آسیب پذیر بوده و افت راندمانها عمدی نیست. اما لازم به یاد آوری است که قصد این نوشته دفاع از حقوق کارگران به شیوه های مرسوم کمونیستی نیست. قصد این نوشته دلسوزی های عامیانه و فریاد وانفسای غیر منصفانه در محکومیت سرمایه داران زالو صفت نیست. قصد این نوشته حتی دفاع به جا و حقوقی از آسیب های محیط کار بر کارگران و اجحاف در حقوق آنها توسط سرمایه داران بی انصاف هم نیست، چرا که از این دست دفاعها طی چند دهه اخیر در کشور ما و دنیا، کم منتشر نشده است، که برخی از آنها هم بسیار سنجیده و در خور تقدیرند. قصد نوشته حاضر دفاع از حقوق کارگر از دریچه دفاع از حقوق کارفرما و احترام منصفانه سرمایه و سرمایه دار است، به منظور حفظ و توسعه منبع تولید ثروت و کالاهایی است که مطلوب جامعه کارگری برای بهبود وضع زندگی است. مرحله ای که کوتاهی در آن ممکن است چنان به منابع تولیدی در جامعه آسیب برساند که چیزی حتی برای توزیع عادلانه باقی نماند.  

 

پارادوکس کمونیستی (ادامه در قسمت بعد)

 

 

 

  
نویسنده : Aliyar Javadi ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٩


عید آمد اخم ها باز کنیم

عید آمد اخم ها باز کنید

دوستی با همه آغاز کنید

سال بگذشت و غم آن کار نکرد

با سرور چاره آن کار کنید

 

 

بذر اندر دل خاک نرم شده است

سبزه از تابش مهر گرم شده است

غنچه با آن همه خجلت هایش

بر سر شاخه چه بی شرم شده است

             تا بگوید که کنون عید شده است

              زین سبب فارغ و بی قید شده است

 

عید آمد اخم ها باز کنیم

دوستی با همه آغاز کنیم

شاد از مژده با هم بودن

سوی قاف رفته و پرواز کنیم

 

   نوروز 1388 مبارک

  
نویسنده : Aliyar Javadi ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٢
تگ های این مطلب :عید - نوروز- فصل بهار


عشق و دین

عشق و دین

سلام به همگی. باز هم مرور نوشته های اخیر یکی از دوستان سبب گردید تا از مطالب ننوشته آدمها قسمت دیگری رو برای این پست در نظر بگیرم.

با دوستی چندی پیش صحبتی داشتیم پیرامون جایگاه و نقش دین و مذهب در زندگی انسان. چیزی که در برخی پست های اخیر آدمها بهش پرداخته بودم. اما از قسمتهای تکمیلی اون مباحث جمله ای هست که در جمع دوستان آلمانی اخیرًٌ مطرح کردم و یکی از اون ها که آدم نسبتاً عمیقی هم به نظر میاد، از اون حرف من خیلی متعجب شد و انگار که درک اون جمله براش ثقیل بود. و اون حرف من این بود که" به نظرم ریشه و فرایند اتفاقات عاشقانه درون انسان بسیار مشابه پدیده دین داری و مذهب مداری هست". و منظور هم از این عشق نه لزوماً عشق های عرفانی و معنوی (که خیلی در اروپا معنایی ندارد) که همین عشق های متداول بین آدمهاست که هم در جامعه شرقی و هم غربی بسیار خریدار دارد و تقریباً همه آدمها هزاران سالی هست که یه جورایی باهاش درگیرند. وقتی دلیل تعجب اون دوست رو دیدم براش از جنبه های مشابه گنگ و اسرار آمیز بودن عشق و مذهب، از تعصبات و ارادت های مشابه، از پناه بردن ها و جون گرفتن ها در سایبان این دو، از "احساس تعلق خاطر داشتن" به چیزی" ماورایی، شگفت، نیک و فرامنطقی" که گفتم، موضوع براش روشن تر شد. و حالا بیشتر و بیشتر دارم به این نکته میرسم که ریشه هنر عشق ورزی و دین مداری بسیار نزدیک به هم هست. و خوب البته بسته به نوع جامعه و ریشه های فرهنگی، شکل نمودی و میزان عمق اردات و سوز و گدازها متفاوت هست. و این به نظرم "تناقض بی تناسب" جاری در فرهنگ غربی هست که دین مداری گنگی در اون جاری هست که به دلیل عدم پذیرش رسمی کم فایده گردیده (و در جامعه شرقی مانند ایران به سبب تحکم نابخردانه). به نظرم درک چنین تشابهی سودمندی های دوطرفه ای دارد، برای مثال اینکه "همونطور که خرافات مذهبی و تعصبات عجیب بر مسلک و طریقت خاص ممکنه سبب گمراهی شدید انسان و آسیب دیدگی های جدی گردد، تعصبات عاشقانه عمیق به معشوق های عینی هم ممکنه مشابهاً سبب سوق هنر عشق ورزی به افسردگی ها و ضایعات تلخ گردد". از طرف دیگر "همونطور که هنر عشق ورزی با تمام مصائب مستند و ننوشتش مقبول و محبوب همه فرهنگ ها و ملت ها هست، و نقد بیرحمانه عشق، و آزادی بیان تام در پذیرش و یا رد این هنر، هرگز سبب زوال اون نشده، و تمجید های بی حد و حصر شاعران و آدمها از اون هم سبب قداست بی حد و حدودش نشده، از نقد بی باکانه دین مداری و مذهب هم نباید هراسی به دل راه داد" که دین مداری هم چون هنر عشق ورزی جایگاهی تثبیت شده در سامان دهی جامعه انسانی و پناه دادن انسان سر در گم دارد که البته به نظرم ریشه هر دو این هنرها که نباید در آتش قداست سخت گردند، عقلانی، منطقی و انسانی است (مطلبی که در نوشته های  "عقل یا دین" و  "مفاهیم موهومی" به آن پرداخته شده.

 این توضیح رو شاید از این نظر برای خودم، شما و یا سایر دوستان بیان کردم که مبادا در اتفاقات عاشقانه، چون متحجرین مذهبی، تعصب وار تعلقات خاطر شخصی به معشوق های عینی رو جایگزین زیباییهای نیکوی بنیادین کنیم و در این راه دخیل بند کهنه نهال شاخه شکسته ای برای سالها بمانیم. که مسافر عزلت گزیده در خاطرات شاخسار بهار و تابستان گذشته رو هم سودی برای اون نهال شاخ شکسته نخواهد بود مگر آنکه با همان حس رویشی که آن نهال "عزیز" حاصل گردید، در رویشی مدام به حد وسع طی طریق کنیم.

قسمت دوم (در توضیح بیشتر متن اولیه)

نوشته ها و نظرات برخی از دوستان سبب گردید تا بخش توضیحی جدیدی به نوشته پیشین اضافه کنم.

مخاطب اصلی متن در قسمت اول، جامعه غربی هست و چنین بحثی رو با آدمهایی از کشورهای مختلف اروپایی داشتم. بدین صورت که به نظر من جایی که عشق ورزی معنادار هست به هر شکلش بین آدمها (که بسیار هم در جوامع غربی متداول هست) در واقع معیاری از دین مداری هست. حال شگفتی موضوع این هست که بسیاری از آدمهایی که در فرهنگ اروپایی بسیار طرفدار پروپا قرص فیلم ها، کتابها، اشعار، و نقاشی های عاشقانه هستند و خود نیز  در زندگی اتفاقات عاشقانه نسبتاٌ مکرر داشته و دارند، اما در مقابل مذهب و دین بسیاری از آنها جبهه گرفته و در صدد زیر سوال بردن اعتقادات اصیل دینی به طور جدی هستند. بحث اصلی قسمت اول نوشته حاضر بیان این پارادوکس بود که چطور کسی که عشق زمینی را میفهمد و برای آن اهمیت و ارج قائل است، در درک جایگاه مذهب و هنر دین مداری رفتاری متناقض دارد. دلیل تفکیک عشق های زمینی و متداول از احساسات عاشقانه عرفانی که ممکن است ترکیب شده با عشقی زمینی باشد (و بسیار هم ارزشمند)، این بود که اصولاً کسی که قائل به عشق های عمیق عرفانی نیز همراه با عشق های زمینی هست، خود واقف و پذیرای ارزش هنر دین داری (خود آگاه یا ناخود آگاه) می باشد اما برای جامعه اروپایی که نگاهی بسیار زمینی تر به عشق دارند این تردید به طور جدی مطرح است که به نظر من سبب تعجب و شگفتی است. البته در جامعه ایرانی هم کم نیستند افرادی که نگاه منفی به دین مداری و مذهب دارند اما بسیار با احساس و عاشق پیشه اند. نکته اصلی قسمت اول متن حاضر این بود که اصولاً وجود احساسات عاشقانه عمیق حتی به شکل زمینی آن بین دو هم نوع خود نوعی اعتقاد و دین داری نهان است. چرا که اصل مطلب دین مداری پذیرفتن (عاقلانه و یا احساس گونه) عنصری فرا طبیعی و شگفت است یعنی همانی که در جوهر عشق ورزی نهفته است (توضیح بیشتر سبب تکرار کل متن قبلی می گردد).

لذا در قسمت اول نوشته منظور اصلی آن است که وجود احساسات عاشقانه به هر شکلی بین آدمها نشانی از نوعی دین مداری و اعتقاد به چیزی ماورایی است (حتی اگر به ظاهر در آن تردید ایجاد کنیم). در قسمت دوم نوشته با بهره گیری از نطریه مقدماتی، منظور اصلی این است که همانگونه که همواره در چند هزار سال گذشته به طور کلی انواع هنر به ویژه هنر عشق ورزی مورد تمجید و تشویق اغلب تمدنها و فرهنگ ها بوده است و ارزشمند قلمداد شده است (با تمام کاستی ها و گرفتاریها و آسیب هایش به جامعه بشری) و نقد آزادانه انواع هنر سبب اضمحلال آنها و افولشان نشده است، و لذا واهمه ای در  شکل برخورد با آنها نیست، در برخورد با مسئله دین داری هم باید آزادانه عمل کرد و آنرا به عنوان یکی از هنر های آدمی پذیرفت. با این نگاه میتوان به جوامع متعصب مذهبی گفت که بیش از حد قیم مابانه به عنوان دفاع از جایگاه دین و مذهب نباید جامعه را زیر ذربین و کنترل ببرند، چرا که هنر دین داری  نیز چون سایر انواع هنرهای متعالی و زیبا خود به نیکی امکان بقا دارد. برای مثال چندان معنایی ندارد که برای حفظ هنر نقاشی جامعه را تحت فشار و کنترل قرار داد که مبادا هنر نقاشی ریشه کن شود، حتی رویکردهای بعضاً عجیب و غریب و یا غیر اخلاقی نیز نتوانسته است بر روند کلی هنر نقاشی طی هزاران سال اثرات مخرب دائمی بگذارد چرا که ضامن بقای آن حس زیبایی شناسی، عاشقانه و نیک منشی انسان است. و به جوامع غربی و برخی مسئولین و آدمهای دین ستیز آنها هم باید گفت که هر آنکه عاشقی را میفهمد و با آن زندگی میکند، به نوعی به طور ضمنی دین مدار است، پس بی جهت به مردمانی که با عشق، و خدا جو هستند ستیز نکند (و به خود آن مردمان هم گفت که تردیدشان در ارزش جایگاه دین مداری مورد پرسش است).

در قسمت پایانی نوشته هم منظور آن بود که همانگونه که در نظر بسیاری از مردم ما تعصبات خشک مذهبی مانعی بر سر راه درک حقایق نیک و روشن میتواند باشد، تعصبات عاشقانه نیز از این عیب مبرا نیست. این تذکر از آن جهت بود که کم نیستند آدمهای نسبتاٌ روشنفکر ایرانی که عیوب تعصبات مذهبی را به خوبی بر میشمرند و بر مردمانی آنگونه افسوس میخورند، اما به نوعی خود در تعصبات عاشقانه مشابهاً رفتار میکنند. البته تعصب به میزان لازم برای معنا یافتن شخصیت ها و فرهنگ ها و در حداقل شکل ممکن برای امکان پیدایش معنای بودن، گریز ناپذیر و لازمه امکان وجود هر چیز معین است. نکته مهم به نظرم آنست که اصرار جاهلانه بر آن باعث انجماد پویایی در بودن و توقف در فهم نگردد (اگر عمری باقی بود درباره آن خواهم نوشت). امیدوارم این توضیحات مجدد سبب روشن تر شدن منظور اصلی نوشته حاضر، شده باشد.  

 

  
نویسنده : Aliyar Javadi ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٤
تگ های این مطلب :عشق و دین در شرق و غرب و تگ های این مطلب :تعصبات مذهبی و تگ های این مطلب :سودمندی و آسیب های اتفاقات عاشقانه


عقل یا دین

عقل یا دین

شاید بتوان گفت یکی از اصلیترین چالشهای پیش روی جامعه فعلی ما این سوال اساسی است که: آیا عقل و خرد انسان توانایی و صلاحیت تشخیص راه سعادت و نیکبختی را در همه ابعاد زندگی داراست؟ سوال و چالشی که از دیرباز شاید هزاران سال پیش مطرح گردیده و هرگز بطور کلی پاسخی عام نیافته است چرا که پاسخی منحصر به فرد اما قابل درک و پذیرش برای همه اقشار در جوامع مختلف نداشته یا ارائه نگردیده است. متناسب با چیستی جواب این سوال دو روش و تفکراساساً متفاوت برای اداره جوامع از طرف مردم و حاکمان زمان رواج یافته است: مقبولیت مردمی و دموکراسی و مشروعیت مذهبی. این سوال نه تنها در جوامع مذهبی-معنوی شرق اساسیترین چالش پیش روی جامعه است که حتی گریبان جوامع غربی به ظاهر عبور کرده از پس این چالش طی دو سه قرن اخیر را هنوز هم رها نکرده است. تنها تفاوت اساسی آنست که در نظام های مذهبی این پرسش غالباً یک سوال عقیدتی-سیاسی و در دنیای غرب یک سوال فلسفی-اجتماعی محسوب میگردد. چرا که پاسخ عامیانه این سوال در اولی، نه همراه با تشکیکهای متعاقب و در دومی آری با تردیدهای متعاقب است. در جوامع غربی این پرسش یک دغدغه فرهنگی-اجتماعی شخصی یا گروهی زیر لوای دموکراسی حاکم و در جوامع مذهبی علاوه بر این، معیاری اساسی در تعیین ساختارهای سیاسی و مشروعیت های حزبی است.

روحانیون و مبلغین مذهبی غالباً با رد توانایی مستقل عقل برای هدایت جامعه بشری در مسیر سعادت، تنها راه نجات انسان را توسل به دین و اصول مذهبی میدانند. برخی در این میانه اما مراقبتی جدی دارند که مبادا از ارزش و جایگاه عقل در تقابل با مذهب چیزی کاسته گردد و بدین روی سعی در حفظ جایگاه منطق و عقل البته تحت لوای اصول مذهبی دارند که الگوهایی چون مردمسالاری دینی حاصل فکر آنها با همراهی روشنفکران دینی است. برخی اما با غیر قابل قیاس دانستن دستاوردهای عقلانی در برابر وحی الهی، توانایی عقل انسان را در تشخیص راه سعادت مورد تردید جدی قرار داده و بر این اساس الگوی جامعه دموکراسی را مردود و بدون اتصال به منبع وحی غیر مشروع میدانند.

جدای از مباحث سیاسی-اجتماعی کلان فوق، در سطوح زندگی شخصی نیز گاهی تقابل پردازش عقلانی پدیدهها و رفتارها با اصول و تفاسیر مذهبی آنها یک چالش درونی موقت و یا دائمی است که گاه حتی تا پایان عمر هم درون شخص را رها نمیکند. من نیز سالیان سال بود که تمام درون و برونم درگیر چنین پرسشی بود و هست. از بسیاری در این باره از هر طیفی کارگر، راننده، کشاورز، دانشجو، محقق، روحانی،استاد، پدرم، دوست، فامیل، غریبه، ایرانی، خارجی، مرد، زن، جوان و پیر، پرسیدم. و با آنها از آنچه در درون بیقرارم داشتم گفتم. از همه آنها چیزی آموختم و از کتابها نیز. از داستانهای راستان، از کتابهای خوب برای بچههای خوب، از کلیله و دمنه، از حافظ و سعدی و مولانا و سروش، از حلیتالمتقین، نهجالبلاغه و قرآن از داستایوفسکی، موریس مترلینگ، ویلدورانت، توماسمان، و ... از سقراط، افلاطون، هایدیگر، کانت، دکارت وینکنشتاین و .... اما با تمام آموختههایم در حد توان، ذهن بیقرار و دل بیتابم رهایم نکرد، تا آنکه...

همواره با خود میاندیشیدم، من نه دنبال مال و منال غیر مشروع و مجذوب قدرت سیاسی ام، و نه گریزان از انجام فرائض مذهبی به دلیل راحت طلبی و تنبلی. آنقدر دمدمای صبح و نیمههای شب و حتی تمام شب طی سالیانسال برای آبیاری مزارع و درختان شبزنده داری کردهایم، با پای پیاده دشت و تپه و راه و کوره راه را پیمودهایم، و یا در کارخانه و آزمایشگاههای دانشگاه شب را سپری کردهایم، که هیچ باکی از شب زندهداری برای حضرت دوست نداریم که هیچ، که خود بیقرار و بیخوابیم بدانسان که:

چنان شوق تماشایی ...برای دیدنت دارم...

که یک دم می نشاید چشم... به روی خواب بگشایم...

برایم جان رنجوری، ز هجر روی تو مانده

جه میشد یک شبی بر ما شوی مهمان ناخوانده...

 

نه می‌آیی نه میدانم... کجایی ما پنهانم...

که بر بندم به سویت دل ... کنم قربانیت جانم...

دمی از پرده بیرون آی... ببین سر در گریبانم...

بکش دستی به روی ما... که خندد چشم گریانم...

که غوغا کرده در جانم... چنان اندوه انبوهی...

که گویی بند در بند است... درون سینه‌ام کوهی...

  

 سالها پیش در شروع چنین چالشی، سعی در نوعی پارتی-بازی مذهبی داشتم، کاری که اغلب ما در مواجه با بسیاری از مسائل میکنیم. که مبادا چیزی فرا بگیریم و بپذیریم که در تعرض با اعتقادات، پیشفرضها و مقبولیات قبلیمان باشد. پارتی-بازی از این نوع که خیلی مراقب بودم که مبادا نتیجه این پرسش چیزی باشد که کوچکترین خللی به پیش فرض ذهنی من در مورد جایگاه باریتعالی و مقدسات مذهبی وارد گردد، به بیانی هوای خدا و مقدسات دینی را داشتم تا مبادا ناخواسته به آنها تعرضی کنم، تا اینکه... هم او بر من نهیب زد و میزند که این خالق بیهمتا، خداوند زمین و آسمانها، سرمنشاً نباتات و جامدات پیش از هر حروفی از حروف دموکراسی و واژههای مذهبی، عظیمتر از آنست که برای بقا و حفظ جایگاه زیبای ابدیش به مسامحهکاری بنده کوچکی چون من در راه حقیقت جویی، نیازمند باشد. هم او همیشه و همواره میگوید که از گشودن چشمان هراس مکن که چنان خالقی بندگان شجاع خود را در این راه دوست تر می دارد، همو که گویی به سبب هراس انسان در گشودن چشمان از آن نور خیره کننده حقیقت ناب، همیشه و همواره تنها بوده است. هم او سال های سال است که فرا می خواند مرا که:

دیده بگشا ای تو حیران در سرا..... 

 تا ببینی اندکی زین ماجرا...

چون تو خود ترس از مرا دیدن کنی...            

خوانمت اما تو نشنیدن کنی...

دیگر از آن عشق وافر دم مزن.....                

چشم بسته سر به دیوارها مزن...

آنچه پنداری که تو اسرار پنهان من است...      

گوشهای از جلوه تصویر عریان من است...

ور نه آن سر نهان را در خیال هم راه نیست...  

جنس آن از آنچه گفتند عابد و گمراه نیست

بهر آن سر نهان عمری تحمل بایدت...           

عمر نوح حتی کم است، صد عمر انسان بایدت...

       

هر چه کردم نشد که به این نجوای درون به آنکه و آنچه مایه تنفس و حیات من است گوش فرا ندهم که:

چون موج نهیب میزند از جای تو برخیز....

من خفتن اندیشه درونم نتوانم....

آنکس که مرا خلق نمود ساخت چنینم......

از ترس امیر کفر خدایم نتوانم....

 

با توکل به عظمت بینظیر و مهربانی بیهمتایش، گاهی که میتوان به قدر توان و شجاعت چشم گشود، میتوان دید که همچون بسیاری از قوانین ساده و زیبای حاکم بر پدیدههای طبیعی به ظاهر پیچیده، در عمق مباحث اجتماعی و معنوی نیز مفاهیمی ساده و زیبا نهفته است.  در مورد چالش مورد بحث نیز با کمی چشمان گشوده و اندک شجاعتی بتشکنانه میتوان گفت که:

 شکل گیری تقریباً تمام ادیان و مذاهب در جوامع بشری به این صورت بوده است که مدعیان راستین و دروغین مرتبط با وحی الهی ادعای ارتباط مستقیم و یا غیرمستقیم خود را با منبعوحی در بین نزدیکان، آشنایان و مردمان زمانه خود مطرح میکرده اند، یا مردم پذیرا میشدند و آن پیامبر و دین جایگاه خود را باز می کرد و یا ادعایشان دروغ تشخیص داده می شد و طرد می شدند. در ادامه در بستر زمان نیز مدعیان پذیرفته شده باز هم توسط جوامع عصر خود یا بعد از آن مورد پذیرش بیشتر ویا ادعایشان طرد می شد. ماحصل کار آنست که تا به امروز مانده است: مدعیان راستین و پذیرفته شده، مدعیانی دروغین طرد شده. که البته در محدوده زمانی و مکانی (جفرافیایی) میتواند روی موارد خاص و عام آن توافق و یا اختلاف نظر باشد. نکته اساسی آنست که تمام ابزار و قوه تشخیص بشری برای پذیرفتن و رد این مدعیان مرتبط با وحی الهی، عقل و قوای مکمل بشری بوده است. بدین معنی که گر چه مدعیان پیامبری سخن از وحی الهی و ارتباط با منبع وحی گفته اند، و خود را فرستاده خداوند نامیده اند، اما مردمان زمانه خود مدعی نزول وحی الهی در تصدیق یا رد انبیاء نبوده اند. شاید به ندرت در کنار یک مدعی، معدود افراد مکملی نیز سخن از دریافت وحی الهی برای تصدیق ادعای آن پیامبر گفته اند، اما ابزار اصلی و همیشگی مردمان زمانه و بعد از آن عقل و قوای مکمل بشری در پذیرفتن و رد یک مدعی بوده است. تا جایی که شنیده ایم و می دانیم و در تاریخ و مستندات هست، هیچگاه خداوند به تک-تک خیل عظیم قوم و ملتی وحی مستقیم از طریق ملائکش نازل ننمود که بدانید و همگان آگاه باشید که فلانی پیامبر و فرستاده ماست. مدعی طرح ادعا می نمود و مردمان با قوای عقلانی و بشری به ماهیت حرف و ادعای او توجه کرده درباره آن تامل و تفکر نموده پذیرا شده یا طرد می کردند. بدین سبب تمام ارزش و اعتبار عمومی ادیان و مذاهب رایج درست و نادرست مبتنی و وامدار عقل و قوای بشری است. به روایتی ما یکصد و بیست و چهار هزار پیامبر داریم. و در این میانه شاید حتی صد نفر ار آنها هم نامشان و دینشان و مذهبشان به جای نمانده است. چه بسا مدعیان نیک منش که در اثر اشتباه مردمان و زمانه طرد شده اند و هرگز نه در زمانه خود و نه بعد از آن به راستین بودن شناخته نشدند. و چه بسا مدعیان دروغینی که باز هم به دلیل محدودیت و اشتباه قوه تشخیص بشری، مقدس و الهی نامیده شده و هنوز هم در جاهلیت بخشی از جوامع انسان امروزی جایگاهی رفیع و ربانی دارند.  انگار که انسان را هرگز از بت پرستی رهایی نیست، چرا که گرچه شاید بدان حد از بلوغ فکری رسیده است که جسارت شکستن بت های چوبی و سنگی را داراست، اما هنوز هم برای امکان درک خالق خویش، در تواناترین شکل ممکن هم در ذهن خود برای وی شمایل و آداب و صفات خاصی قائل شده و خدای محصور شده در مفاهیم زمانه و اقلیم خویش را می پرستد، خداوند اختصاصی قوم خویش را. گاهی سخن گفتن از عظمت مبسوط حضرت حق با برخی از این جماعت متعصب را می توان به تقابل طرح خدای واحد نادیده با بت پرستان عصر حجر مشابه دانست. همانان که نه تنها به دلایلی چون فساد های سیاسی-اقتصادی منفعت طلبانه، بلکه بسیاری شان از روی صدق و سادگی کودکانه ای از ترس سنگ شدن توسط بت های سنگی از فهم و پذیرش خداوندی متعالی تر هراس داشتند.    

قصد نوشته حاضر به هیچ عنوان تردید در ارزش و جایگاه معنویات الهی در زندگی انسان نیست، چرا که پیش از این در نوشته " اعداد و مفاهیم حقیقی و موهومی: خدا در تفکرات مادی و معنوی"  جایگاه ارزشمند این معنویات در راه سعادت انسان مورد بحث واقع گردیده است. در سایر نوشته های این سایت همچون "تناقض در بینهایت"، "تعصبات و ملی گرایی" ، "فاصله های بهینه در شناخت" و "کمی درباره چیستی زندگی و آدمها" نیز به طور غیر مستقیم اشاره گردیده و بر آن اساس هم  بیان گردیده که وجود نقص در عینیات ملموس به معنای نقص در وجوه کامل زیبایی های نهان نیست و این راز یک تکامل دینامیک، شگفت و زیباست.  موضوع اساسی  بحث حاضر آنست که تردید در درستی و توانایی عقل و قوه بشری برای تشخیص راه سعادت در زندگی، سبب تردید در درستی ادعای پیامبران است. پیشینیان و نیاکان ما در پذیرش و یا رد یک مدعی از همان ابزار و توانایی هایی بهره گرفته اند که انسان امروزی در نقد دوباره یا چند باره آنها بکار می گیرد. سوال اساسی از متعصبین مذهبی طرد کننده سیستم های عقلایی و خرد جمعی در تشخیص راه سعادت و درستی ها،آنست که: چطور عقل بشر صدها و هزاران سال پیش در تامل و تایید پیامبر مورد منظورشان توانایی مقبول داشت اما امروزه همان قوه عقلانی اجازه حتی نقد و بررسی احکام مذهبی آن مدعی را ندارد که روزگاری از دریچه عقل انسانی در جامعه به اعتبار رسیده است. صحبت از ارزش ذاتی مدعیان پیامبری سوای از تشخیص قوه عقلانی بشری و مقبولیت مردمی، اجتماعی، حتی به فرض صحت، مانند به بحث و بررسی گذاشتن ارزش ها و الگوهای معنوی، فرهنگی،اجتماعی با کودکانی خردسال و یا مردمانی با عقل نارس است. چرا ما هیچگاه تایید یا رد کودکان خردسال و یا کودنان را در مباحث اساسی شرع و قوانین کلان اجتماعی معیار درستی و نادرستی نظریه ها نمیدانیم؟ صحبت از تردید در غرایز فطری شگفت و زیبای کودکان در برخی موارد ارتباطی و حیاتی نیست، صحبت از تعرض حتی به کودنان بیگناه در کم توانی عقلی شان نیست. صحبت از آنست که در طرح دعوت و بیعت، در تبیین معنای عدالت و صلح، قانون گذاری و تشخیص معانی و مفاهیم مذهبی، اخلاقی، فلسفی، همه و همه اصل اساسی، وجود طرف گفتگویی با عقل متعارف انسانی است. صحبت از وجود ارزش ذاتی در چیزی و کسی بدون مقبولیت عقلانی اجتماعی تنها تخیلی بی حاصل است که امکان هر گونه تشخیص حتی مدعیان راستین از دروغین را هم می گیرد. خلاصه کلام آنکه حتی اگر عقل و قوای مکمل بشری به هر شکلی (مانند قدرت تخیل، تفکر، احساس، روح، الهام و ...) و هر چه بنامی مشان، کم توان، مورد تردید و ناکافی در تشخیص راه سعادت و درستی ها باشد، چاره ای و راهی جز تکیه بر آنها نیست، چون داشته انسان چیزی جزآن نیست حتی برای تشخیص صحت ادعای پیامبران و درک محتوای کلامشان برای سطوح عملی در جامعه.           

باز هم شاید لازم به یادآوری است که منظور نوشته حاضر نه طرح هیچگونه تردید در جایگاه ارزشمند معنویات که بیان این مطلب است که برای انسان عملاٌ چیزی جز عقل و قوای مکمل بشری و قوه تفکر و خرد جمعی در پیمودن راه زندگی و تکامل وجود ندارد. شاید بتوان گفت دین و معنویات بخش موهومی (به معنای مفهومی کلمه نه جنبه منفی آن) قوه تفکر انسانی است که همانطور که در بحث اعداد موهومی اشاره گردید، در کنار بخش حقیقی ملموس، قوه اندیشه مختلطی را شکل میدهد که همچون مجموعه اعداد مختلط در ریاضیات و فیزیک، توانمندی شگفت و وسع تریی را در فهم و ادراک پدیده های جهان هستی و پیمودن راه سعادت داراست. پس پرسش تاریخی و همیشگی انسان برای گزینش یکی از معیارهای عقل یا دین در موارد مورد اختلاف در پیمودن راه سعادت بشری، پرسشی از اساس دارای اشکال است، چرا که دین اعتبار عملی اجتماعی خود را از عقل به ارث برده است. بدین روی اگرچه توانمندی سیستم دموکراسی و مردمسالاری از جوانبی، مورد پرسش جدی میتواند باشد (به نظرم در مدل های دموکراسی غربی به جهت ضعف جایگاه مفاهیم موهومی (معنوی))، اما اگر طرح این ایراد با تکیه بر تردید در توانمندی عقل و خرد جمعی در راه شناخت باشد، چنین تردیدی خود ایرادی نیز بس بزرگ  در درستی ادیان و توانمندی ساختارهای مذهبی است.

دیده بگشا ای تو حیران در سرا...       تا ببینی اندکی زین ماجرا...

 

پ.ن: موضوع و متن حاضر را از حدود دوسال پیش برای سایت آدمها در نظر داشتم، اما به جهت حساسیت موضوع مورد بحث در ارائه آن تعجیل نداشتم، نخواستم که مبادا پرده دری کرده باشم، اما به همین دلیل هم عدم طرح آن بیش از این میسرم نبود، که مبادا در بیان حقیقتی که هم او در جانمان جاری می کند هراس به دل راه داده و پرده پوشی منفعتطلبانه کرده باشم. سعی کردم که این موضوع را به قدر وسع و توان محدودم بیان کنم، اما هرگز جان بیتابم و چشمان مشتاقم به روی حقیقتی والاتر که ممکن است هر دم از سوی او در کلام هر آنکه دوستدار وی است، بر من جاری گردد، بسته نیست. آنچه مهم است نه تاکید بر نظر طرح شده در این نوشته، که درکی والاتر و حقیقی تر از زندگی، از انسان، از آن خالق بی همتاست.

 

قسمت تکمیلی (در توضیح به برخی از دوستان)

ممنون از تحلیل و نقد همه دوستان عزیز. اول اینکه حرف اصلی این نوشته یک چیز بود: اعتماد به توانمندی انسان (در قالب عقل، خرد، احساس، الهام و .. ) به طور عام (نه فقط مختص به معدود مقربین درگاه باری تعالی) برای تشخیص و پیمودن راه سعادت. صحبت این بود که حتی در صورت بیان لزوم وحی و آورده های دینی خاص برای این راه از طرف مذهبیون، باز هم تشخیص وجود، کیفیت، خاصیت و صحت وحی های منتسب به خالق هستی ، پذیرش یا رد (به جا یا نابجای) آنها از مدخل عقل انسان صورت میگیرد. مثل همین سوال و نقد‌هایی که برخی از شما در برخورد با مطلب حاضر بیان  کردید که یک سیر تفکر عقلایی رو طی کرده است. لذا منظور اعتماد به انسان هست حال با نام عقل یا لفظ یقین. اینکه اینها چه تفاوتی دارند و جایگاه عقل و احساس و یقین کجاست بحث ثانویه است (که مختصراْ در بحث دو پنجره عقل و احساس اشاره شده است). صحبت سر این بود که شما، ما و آنها (انسانها بطور عام) چنین توانایی رو داریم و پذیرش این توانایی مقدم بر تعلیمات هست. اگر نه ارزش همه تعلیمات زیر سوال میرود. لذا برای مثال زیر سوال بردن سیستم لیبرال دموکراسی همان اندازه اشکال دارد که زیر سوال بردن سیستم مذهبی دارد. چون هر کدام جایگاه خودشون رو در جامعه انسانی داشتند و دارند. و اگر هم در آینده با رشد فکری انسان نیل به یکی از این دو بیشتر و بیشتر باشه و یا برعکس زیر سوال برده شود، چه درست و چه اشتباه، این حق رو به انسان باید داد و با برچسب ضد دینی یا ضد دموکراسی نباید توان  و کنکاش انسان رو زیر سوال برد. چون در در طی تاریخ و هم اکنون نیز برخی با توسل به مذهب سعی در زیر سوال بردن توانایی انسان به طور عام برای تشخیص راه سعادت کردند بدون توجه به اینکه مدخل ورود دین و تشخیص یا رد پیامبران همین توانایی و خرد بشر بوده است. پس حالا هم بشر اجازه نقد اساسی هر آنچه رو اجدادش پذیرفتند یا رد کردند دارد. فکر میکنم توضیح بیشتر سبب تکرار کل پست در اینجا خواهد شد.

نکته دوم: به نظرم یقین در بسیاری از موارد چیزی مانند عادت عقلی و تجربی هست. آیا تا به حال شده یقینی غیر عقلانی به دلمون جاری بشه؟  نمیخوام از یقین های مذهبی مثال بزنم که مبادا بی حرمتی تلقی شود اما مثلاً اینکه یقین پیدا میکند شخصی که فردا باران می آید (حالا یا میاد یا نمیاد) اما چرا یقین نمیکند که فردا از آسمون گلابی می بارد؟ اصلاً به چنین چیز عجیبی بعیده فکرم کنه. یا مثلاً یقین میکند که فلان دوستش آدم بسیار خوبیه یا برعکس بدیه،  اما چرا یقین نمیکند که این دوست رئیس جمهور سریلانکا هست؟ معمولاً یقین های ما به صفات و پدیده های مکرر الوقوع تجربی یا ذهنی ارتباط دارند که مدخل عقلایی دارند. خیلی اوقات هم یقین های ما نوعی برآورده شدن ذهنی آرزوهای ماست یعنی چیزی رو که خیلی دوست داریم بشه، یا نشه، یا خوشمون میاد ازش یا بدمون میاد ازش رو اونقدر در ذهنمون بهش فکر میکنیم که انگاری مقدمه انجام اون رو ذهناً ایجاد کردیم. حالا اینکه این تصور ذهنی نزدیک به واقع، تا چه حد هم باعث افزایش توان و انگیزه ما برای انجام عینی اون موضوع در عالم واقع میگردد، یک بحث روانشناختی مهم و پیچیده هست، اما در همین حد به نظرم میاد که در صورتی که نوع اون آرزو یا یقین مرتبط با امورات در حد توان ما باشد، چنان تصور ذهنی خیلی کمک کننده برای وقوع عینیش هم هست و یقین ها برآورده میشوند  به جهت ایجاد انگیزه و افزایش اعتماد به نفس و تمرکز (مثل اینکه یقین کنی فلان درس رو نمره خوبی میگیری). اما وقتی این یقین ها در مورد اموری خارج از محدوده توان و تاثیر مستقیم ما باشند (مثلاً به عنوان یک شهروند معمولی ایرانی یقین کنیم تیم فوتبال ایران فلان تیم ملی رو میبرد) تاثیر این یقین بر نتیجه...؟؟؟؟ خیلی جای سوال دارد. به همین دلیل هم هست که ما اغلب در موارد زیادی از اتفاقات زندگیمون این جمله رو از اشخاص زیاد می شنویم: اصلاً فکرش رو نمیکردم که اینطوری بشه، یا اینکه: کی باورش میشد؟ پس در مقابل بسیاری از حالات یقین، حالات بهت و حیرت هم فراوان داریم (برای مثال در اتفاقات عشق و عاشقی بیشتر یقین های خالصانه و پر شور به بهت و عکس اون ختم میشه، که در بحث چیز های سوم در عشق راجع به این مطلب صحبت شد). مشابهت جالب دیگر در اینجا وقتی هست که یقینی (آرزوی بر آورده شده ذهنی) به جهت جنس موضوع قابلیت بررسی و مجال امتحان رو در زندگی پیدا نکند یا خیلی به ندرت. در این صورت گاه آن یقین برای همیشه و تا ابد باقی خواهد ماند. و این شباهت بسیار زیادی با عشق های مجال نیافته  و سکوت های تست نشده (هر دو از مطالب پیشین) دارد، که برای همیشه و تا ابد خاطره آن عشق به کام نرسیده و یا تداوم نیافته چون یقینی زیبا باقی میماندو کما اینکه بسیار از عشق های مجال یافته منجر به شکست هم اگر که در میانه راه به دلایل عوامل خارجی (عاملی انسانی یا محیطی اجبار شده به عاشق و معشوق) به هجران بدل میگردید و لذا هیچگاه مجال آزمایش کامل آن یقین فراهم نمیشد، به اتفاق عاشقانه خاطره انگیز و زیبایی بدل میگردید.  و از این سبب آوازه عشق های به هجران کشیده شده توسط عوامل خارجی بیش از عشق های مجال یافته هست. موضوع رد تما قصه های عاشقانه نیست، که در بحث چیزهای سوم در عشق امکان توفیق در عشق های مجال یافته هم مورد تاکید و دربارش صحبت شد.  

 موضوع وارد کردن اشکال اساسی به احساسات، الهام و یقین آدمی هم نیست، چرا که این موضوع در بحث مفاهیم معنوی (موهومی) بهش اشاره شده که این مفاهیم بسیار ارزشمند و حیاتی هستند برای توفیق انسان در راه زندگی. اما زندگی و حقیقت هستی به نظرم محبوس در یقین های موضعی و عینی نیست. درست مثل همن نکته ای که در مطلب چیزهای سوم در عشق گفته شد که ارزش اتفاقات عاشقانه به معشوق عینی نباید محدود گردد تا با نوسان نواقص و ایرادات اون، ارزش عشق های بی واسطه نیز زیر سوال رود. یقین های موضعی و معشوق های عینی و سایر مفاهیم موهومی (معنوی) پارامترها و عواملی بسیار ارزشمند برای حل معادلات زندگی در میانه های راه انسان است. برای مثال بهره گیری از تعریف y=f(g(x)) در توابع ضمنی برای حل موضعی در نقطه x=5 و g(x)=logx  به معنای دائمی اینکه همیشه g(x)=logx و x=5 نیست. فرض و تصورات مختلف ذهنی از بزرگترین و زیباترین راهکارهای انسان برای تعریف و تحلیل بسیاری از مسائل بوده است. همانطور که در بحث مفاهیم موهومی هم مطرح شد، به نظرم تعریف بسیاری از مفاهیم معنوی مانند امید، عشق، آزادی، عدالت، دین، خدا و .... از بزرگترین هنرهای زیستی انسان در راه زندگی بوده است. زیر سوال بردنشان توسط مادی گراها (دنیای مبتنی بر مفاهیم حقیقی) به دلیل عدم امکان تعریف شفاف و حقیقی پسند آنها، به نظرم نباید سبب خدشه به اصل این هنر گردد، اما خوب است که بتواند سبب تبیین جایگاه آنها در کنار مفاهیم حقیقی گردد تا همچون ریاضیاتی ناقص، دستاوردهای انسان را محدود به اشکالات فضایی نکند. 

 

 

  
نویسنده : Aliyar Javadi ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۳
تگ های این مطلب :عقل بشری یا وحی الهی و تگ های این مطلب :راه سعادت بشری و تگ های این مطلب :نقد مفاهیم و اصول مذهبی و تگ های این مطلب :دموکراسی و مردم سالاری


روزمره گی های مترقی

روزمره گی های مترقی

نوشته اخیر یکی از دوستان سبب شد مطلبی را که اخیراٌ بهش بیشتر فکر میکردم برای این پست در نظر بگیرم. خلاصه مطلب ارتباط به دلتنگی آدمها دارد و وقت و انرژی که برای به سامان کردنش بکار میگیرند به کمک عشق، هنر، عرفان و مذهب به صورت ریشهای و از طرف دیگر با انواع سرگرمیها و تفریحات به صورت موقت. توصیف دلتنگیهای آدمی هیچگاه تمام شدنی نبوده و نیست. به نوعی دیگر چنین روندی در نوشته های با وجه غالباٌ احساسی حتی در آثار نوابغ تاریخ و ادبیات ایران زمین همچون حافظ شیرازی هم به وضوح مشهود است. اگر چه انصافاٌ میتوان در برخی از اشعار حافظ فلسفه بسیار ناب و عمیق و نقد های اجتماعی بسیار آموزنده ای هم یافت، و یا به گونه ای همه اسرار عالم را به شکلی در آن آینه دید، اما وجه غالب شعر حافظ متمرکز بر شرح وصل و فراق عاشقانه به زیباترین شکل ممکن است.  با تمام ارزش و احترامی که برای حافظ و اشعارش قائلم اما به نظرم چنین خصلتی سبب محدودیت تاثیر گذاری معنا دار شعر حافظ  در روند تکامل تفکر است به ویژه وقتی که میخواهیم آنرا به همه ابعاد زندگی تعمیم بخشیم. این موضوع تنها در مورد شعر حافط مطرح نبوده و بسیاری از آثار سایر شعرای ایرانی چه در سبک قدیم و سنتی و چه در قالب شعر نو اینگونه هست. در این میان البته به نظرم آثار بزرگانی چون سعدی و به ویژه مولانا برای فهم حقیقی تر و جامع تر از زندگی غنی ترند و تعمیم بخشی آنها کم اشکالتر است. البته اشکال در آثار این شعرا نیست اشکال به نظرم در ماست که میخواهیم همه چیز را شاعرانه ببینیم و بفهمیم و همه ابعاد زندگی را شعر گونه تفسیر و تحلیل کنیم. اشکالی که به جای خود یک مزیت و حسن بسیار ارزشمند ایرانی است اما وقتی به همه ابعاد تعمیم داده میشود کم خاصیت میگردد. با چنین نگاهی شاید لازم باشد به مجموعه آثار شاعران، نویسندگان و متفکران کشورمان به سبک قدیم یا نوین نگاهی دوباره داشت تا جایگاه توان تاثیر گذاری آنها از محبوبیت عامیانه شان تفکیک گردد. و بدین گونه خواهد بود که شاید بتوانیم منطقی تر و صحیح تر از کلبه احساسمان پنجره ای هم  بگشاییم به فلسفه و منطقی صریح تر و علوم اجتماعی کارسازتر، چه با همت و تراوش ذهنی ایرانی خود و چه با بهره مناسب از تفکرات و مکاتب ارزشمند سایر فرهنگ ها.

اگر چه موضوع و مثال بحث حاضر با شعر شروع شد اما چنین چیزی در سایر زمینهها و علاقههای سامان بخش مذکور مطرح است. مانند بیش از حد در چنبره تاثر عشقهای عینی شخصی و یا حالات و آداب عارفانه افتادن و یا با هر گونه دلمشغولی ارزشمند مترقی محصور شدن. حتی گاه درگیری مکرر و چرخشی تفکر و گویش ما با واژههای سیاسی اجتماعی نوینی همچون حقوق بشر، دموکراسی، لیبرالسیم و غیره در صورتی که در همان مراحل مقدماتی آشنایی بماند و تنها ابزار نوینی برای تفسیر دورا دور پیشرفتها و پسرفتها به شکل عام باشد، نیز به نوعی دیگر سبب همان اشکال است.  

اخیراٌ واژه ای مرتب از خواندن بسیاری از نوشته های سایت ها، وبلاگ ها در ذهنم تصویر می گردد. تصویری که گاه در بسیاری از مجموعه سریال ها و فیلم های ما هم قابل برداشت است. این واژه و این تصویر که شاید گاه خود من را هم بی نصیب نگذاشته و متمایل میکند این است:  روز مرهگی های مترقی. اگر چه هنوز هم غالب جامعه ما در گیر روزمرهگیهایی ابتدایی است، و هنوز هم درد نان و مد و مدل، سبب به حاشه رانده شدن درد عدم مطالعه شده است، و حتی داشتن شهر وندانی با روزمره گیهایی مترقی یک غنیمت و پیشرفت در قیاس با آن روزمره گیهای ابتدایی است، اما معضل اصلی روزمره گیهای مترقی گرفتار شدن قشر باسواد، دانشجو، محقق، استاد، و حتی روشنفکر ما در چنبرههای خواندن و نوشتنهای نه چندان راهگشاست. گرفتار شدن قشری که میتوانند و لازم است که در جهش جامعه به دنیای نوین ایفای نقش کنند. اما به نظر میآید که بسیاری از این خیل محدود به صرف داشتن عادت مطالعه، خواندن و نوشتن، به صرف دلمشغولی مترقیتر از درد نان و مد و مدل، به صرف گوش دادن به اخبار و موسیقی غنیتر، خرید روزنامه و مجله و بحثهای سیاسی اجتماعی، و ... خود را از درد روزمرهگی ابتدایی فارق دانسته و اما از درد روزمرهگی مترقی خود کم خبرند. به نظرم مادامی که متاثر از چنبرههای ابتدایی یا مترقی در فهم بهتر و بکار بستن آن در مسیر زندگی بیم و کاهلی نشان دهیم، هنوز هم دچار روزمره گی هستیم. روزمره گی که البته میتواند خود نوعی زندگی زیبا و با ارزش باشد، به شرط آنکه بتوانیم فراموش کنیم که بخش عظیمی از حقیقت زندگی فرای آنست، چیزی که درک آن شجاعت و همتی مضاعف میخواهد، همانی که ما رااز روزمره گیهای ابتدایی تا مترقی ارتقاء داد و نباید در آن متوقف شود. 

با تمام ارزش و اهمیتی که برای وجه احساسی آدمها قائلم و خود نیز از این آب و آتش بی نصیب نیستم و نمیخواهم که باشم، اما باید که این معجون آب و آتش در راستایی به کار گرفته شود. بیش از حد در چنبره توصیف آب و آتش ماندن نتیجهاش عدم توفیق در حرکت است حتی به حد مقدور از آن انرژی موجود. بدان حد که حتی خصلت نیرو ساز آن احساس ناب هم ممکن است بیخاصیت شود. و بدین صورت است که در خاصیت آن و گاه حتی در وجود آن هم ممکن است تردید کنیم. هراس من از چنبره روزمرهگیهای مترقی است بر من، بر تو، بر مایی که مختار نیستیم که دانش خود را تنها در توصیفات آب و آتش آن آمدن و رفتن چنان محصور کنیم که درماندگان آن وادی ابتدایی را از آن چندان سودی نباشد.

  
نویسنده : Aliyar Javadi ; ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٩
تگ های این مطلب :روزمره گی های مترقی و تگ های این مطلب :گذر جامعه ابتدایی به توسعه یافته و تگ های این مطلب :نقش روشنفکران در جامعه و تگ های این مطلب :چنبره احساسات شخصی