مرگ و زندگی (ما که هستیم؟)

مرگ و زندگی (ما که هستیم؟)

 یکی از رایج ترین سوالات ذهن آدمی چیستی مرگ است، به ویژه پس از مرگ عزیزان. برای بسیاری در مراحلی از زندگی گاه  این سوال حتی مقدم بر پرسش از چیستی زندگی می گردد. اما به آن اندازه که این سوال در ذهن ها فراگیر است در عالم واقع توسط بسیاری بیان نگردیده و جدی گرفته نمیشود. شاید چون برای آن پاسخ روشنی نیست و نگرانی از ابهام جهان پیش رو یا ترس از عذاب احتمالی و شاید حتی نبودن و فنا شدن، سبب گریز اغلب ادمها از برخورد جدی با این سوال می گردد. لذا اغلب در پاسخ به این سوال دچار هراس و گریز، سرپوشی و فراموشی و یا متوسل به روایات، حکایات، تصورات، و خرافات می شویم.

 گر چه برای مومنان به مذهب و مسلک های الهی و معنوی پاسخ های معین مکتبی و رساله ای به چیستی مرگ غنیمتی مهم و مرهمی آرام بخش است، اما نیاز به پاسخ انسانی ملموس و منطقی به چنین پرسشی، گریبان بسیاری از آنها را نیز رها نکرده و هنوز هم چون دیگران ذهن پرسشگرشان در گفتگوی خودمانی با خویش و شاید خویشانشان سوال از چیستی مرگ آدمها دارد.

 مقصود اصلی بسیاری از ما آدمها در طرح چنین پرسشی فکر میکنم نه لزوماً درک واقعیت و چیستی پدیده مرگ و برخورد کنجکاوانه اصیل با آن باشد. چرا که اغلب همین آدمها در پاسخ به پرسش های بسیار مهم و ملموس همین جهانی که اتفاقاً درک و هضمش میتواند بسیار هم برای زندگی و مرگ ما با اهمیت باشد، به خود زحمت جستن و کاویدن و حتی ورق زدن صفحاتی چند از یک کتاب و آزمودن صبورانه توانایی خود را، نمیدهند. دلیل فراگیر پرسش از چیستی مرگ اغلب  ناشی از اضطراب و هراس ما برای فهمیدن سرنوشت جسم و جان انسان و چرایی و چگونگی ادامه حیات احتمالی پس از مرگ و خوشی و ناخوشی ها، عذاب و پاداش های  پس از آن است] که مبادا عاقبت ما هیچ و پوچ گردیم.

 مقصود نوشته حاضر نقد بیانات مکتبی و مسلکی مذکور و تایید یا تردید در آنها نیست. سعی کودکانه من آن است تا شاید پاسخی ملموس واین جهانی را با شما به اشتراک بگذارم. سعی من آن است تا پیش از اندیشیدن به چرایی مرگ ابتدا به چیستی زندگی بهتر بنگرم. مرگ را اگر نقطه مقابل زندگی بگیریم، درک چیستی زندگی و تغییرات احتمالی آن پس از مرگ ما، پاسخی به سوال اساسی چرایی مرگ از بسیاری ابعاد خواهد بود.

روزی در مجلس ختم یکی از آشنایان دور کسی در میان جمع از من پرسید: فلانی تو که چهار کلاس درس بیشتر از ما خواندی نظرت درباره مرگ چیست؟ میدانستم که پاسخ مورد انتظار او آنچه در حکایات و روایات آمده است نیست، و همو همچنین با همان خرده سوادش میدانست که اسرار زندگی و مرگ انسان هنوز پاسخی چندان شفاف و علمی ندارد. اما او هنوز مایل به شنیدن پاسخی بود همچون هزاران و میلیون ها نفر که در چنین مجالسی قدری جدی تر به چیستی مرگ می اندیشند. از او پرسیدم و از آن جمع حاضرکه: این خانه که ما حالا در آنیم چند سال عمر دارد؟ یکی گفت 30 سال دیگری گفت 50، یکی دیگر با یادآوری خاطرات ساخت و ساز آن گفت 35 و همینطور حدس های دور و نزدیک.  من گفتم از نظر من این ساختمان هزاران سال عمر دارد. با تعجب مرا نگریستند که منظورم چست. و این حرف و منظور چندان پیچیده نبود. گفتم: نوع مصالح بکار گرفته شده در این ساختمان، طراحی و معماری، ابزار ساخت و همه چیزش حاصل هزاران سال تفکر و تعقل آدمیان بسیاری بوده است و دانش منتقل شده از صدها و شاید هزاران نسل آدمی بکار آمده است تا چنین ساختمانی پدید آید. به ساعت دیواری موجود در اتاق اشاره کردم و گفتم که مشابهاً این ساعت هم هزاران سال عمر دارد. و به خودمان که هزاران سال عمر داریم. که ما بیش از آن که خودمان باشیم گذشتگانیم، که آنها نمرده اند، زبان ما، گفتار ما، پندار ما، کردار ما، موسیقی ما، حکایات و همه وجود ما بنا شده بر تکامل حیات و ابزار زندگی انسان در صدها و هزاران نسل پیش است. آنها نمرده اند در وجود ما تجلی دارند مستقیم یا غیر مستقیم. و ما نیز نخواهیم مرد و با هر آنکس که در زندگی مان مراودتی و برخوردی و آشنایی حتی در حد چند جمله کوتاه و گاه شاید حتی یک نگاه، داشته ایم، تا وقتی که همانان و همه کسانی که از آنها زندگی و تاثیر می گیرند، زنده اند، ما نیز زنده ایم. 

برای مثال گاهی فکر میکنم ما بیش از آنکه خودمان باشیم، والدین و معلمان و دوستان و نزدیکانمان هستیم. آنها هستند که ظرف وجود ما را شکل بخشیده و پر از زیباییها یا شاید نقص ها کرده اند. و خوب البته که ما نیز بر آن شکل و شمایل و محتویات تاثیر نسبی خویش را داریم. و به همین ترتیب شاید بتوان گفت فرزندان ما بیشتر خود ما باشند تا خودشان چرا که ظرف وجود کودکان امروز را ما پر میکنیم. از این نظر گاهی فکر میکنم اگر ما میخواهیم خودمان و ارزشمان را بفهمیم باید آن را در وجود نسل بعدی که وجودشان را از دانسته ها یا ندانم کاری هایمان پر کرده ایم، بیابیم. چرا که اغلب خاصیت های ما حاصل دسترنج نسل پیشین ماست. گویی هر نسلی داشته هایش در وجود نسل بعدی نمود پیدا میکند.  البته استثناء کم نیست و گاهی کسی ممکن است به جای لبریز شدن وجودش از داشته های والدین و فامیل از چشمه وجود کس و کاری دیگر، یا از طریق مطالعه و توجه به آثار دیگران، حاضران و پیشینیان و حتی سایر ملل و فرهنگ ها، وجودش سرشار از کسانی باشد که لزوماً پیرامون او نیستند. اما آنچه به وضوح آشکار است، تقریباًهمه آنچه میبینیم و میخوانیم و میگوییم و میفهمیم و بکار میبندیم به شدت تاثیر گرفته از هزاران و میلیون ها انسان پیش از ما در قالب قوم و قبایل و فرهنگ های مختلف است.

از این سبب فکر میکنم که برای هیچ کس مرگی نبوده و نیست و نخواهد بود. شاید این خودخواهی بچه گانه ماست اگر که فکر میکنیم: درخت کاری مهم نیست، مگر درختی را که من کاشته باشم، گل چیدن و هدیه دادن و هدیه گرفته مهم نیست، مگر انکه من بچینم، هدیه دهم و هدیه بگیرم. این خودخواهی بچه گانه ماست اگر که فکر کنیم: زیبایی آوای موسیقی و شعر مهم نیست، مگر من نوشته باشم، من بشنوم و من بنوازم. به نظرم این بچگانه است و خودخواهانه اگر که معنای تمام زیباییها را، معنای زیستن و امتداد زندگی و ساختن را به وجود عینی خودمان منتهی کنیم.

 اگر که حیات و زندگی ما از آن سبب با معنا و ارزشمند است که کاری فرای خوردن و خوابیدن و نفس کشیدن، میکنیم، که خوردن و خوابیدن و نفس کشیدنمان برای انجام اموری انسانی، نیک و زیباست که اهمیت می یابد، پس چندان فرقی نباید بین آنچه با دستهای خود مستقیماً به انجام میرسانیم با آنچه که نسل های بعد از ما به سبب انتقال زندگی و تجربیاتش از ما میگیرند، قائل شویم.

 ما چگونه خواهیم مرد؟ میتوانیم که نباشیم؟ وقتی که حتی هزاران سال پس از مرگ ما زندگی و  نسل ها و ظرف هایش سرشار از وجودی است که از ظرف وجودی ما عبور کرده است و همواره ما بخشی گریز ناپذیر از آن خواهیم بود. چه خوب باشیم و چه بد، برای هیچ کس مرگی نیست. چه بهتر آنکه بر وجود انباشته مان از پیشینیان، قدری و منزلتی حتی کوچک بیفزایم، چرا که تا ابد در ظرف های وجودی نسل های بعد به گردش درخواهد آمد.    

/ 13 نظر / 147 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی محمد

سلام بسیار عالی به تحلیل مبحث مرگ و زندگی پرداخته اید. نوته هایت مرا بی اختیار به یاد مباحث پست مدرنها در زمینه ادبیات می اندازد و چه زیبا پدیده مرگ را با ماندگاری و جاودانگی انسان پیوند داده ای و بشریت را نه یک فرد بلکه در یک پیوستاری در طول زمان و مکان در نظر گرفته ای که هر آنچه داریم نه مربوط به ما بلکه مربوط به همه آدمیان است مثال خانه را که در این مورد آورده اید بسیار عمیق و جالب ایت در فهم پدیده مرگ. پیروز و در پناه یزدان

سمیراحسینی نژاد

به نام خدا سلام دوستان خوبم. عیدتون پیشاپیش مبارک و فرخنده. امیدوارم هرجا که هستید موفق باشید از طرف مدیر وبلاگ «جمله(دوسوی هنرسابق)» آرزوم اینکه سال بسیار بسیار خوب و سعادت مندی داشته باشید. برقرار باشی یا حق [گل]

Narges

هنوز برای من جای سوال دارد. شیاد مرگ به آن معنا که منظور شماست برای کسی‌ وجود نداشته باشد. حق با شماست ولی‌ به یک معنا همه ما خواهیم مرد، دیگر نفس نمیکشیم، اراده نداریم. دیگر حجمی نداریم، جرمی نداریم و واقعا میمیریم. دیگر کسی‌ ما را نمی‌بیند. صدای ما را نمیشنود. نمیتوانیم اشیأ را تکان دهیم. نمیتوانیم اثری مثل آن چه امروز داریم بگذاریم. به هر حال ما در ابعادی خواهیم مرد. بشر نگران نیستی‌ خود نیست. بشر باور دارد که نیست نمی‌شود. چه آن کسی‌ که به اخرت ایمان دارد چه آن کس که به قدرت طبیعت. ترس بشر از مرگ است. از این که جسمش نابود شود. به نظر من تفاوتی‌ بین مرگ و نیستی‌ هست. شما به نیستی‌ اشاره کردید.

[گل]

tayebeh

اگر از خدا بپرسید کیستی؟ در جواب «ما» را معرفی خواهد کرد! ما بهترین معرف خداییم، [گل] عمری که با مرگ تمام شود هیچ ارزشی ندارد. پائولو کوئلیو[قهر] سلام دکتر علی یار. مطالبتون مثل همیشه خواندنی و تاثیر گذاره. اینکه اینقد راحت میتونید دغدغه های ذهنیتون رو بنویسید خیلی عالیه. کاری که من چند وقتیه از عهدش برنمیام. راستی از اینکه آدرس وبلاگمو در لینک دوستان دیدم خیلی خوشحال شدم. حضور سبز و نظرات بجای شما باعث بسی خوشحالیه. مرسی[گل]

fereshteh

درود وصبح طلایی به خیر دکتر جان ،مطالب شما اقیانوس فکرشماست که هر چه آن را مطا لعه کنی تشنه تر می شویم دلمان می خواهد جرعه های بیشتری در کام ما تشنه گان از سخنان گوهر بار خود بنوشانید وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی تا با تو بگویم غم شب های جدایی بزم تو مرا می طلبد ، آمدم ای جان من عودم و از سوختنم نیست رهایی تا در قفس بال و پر خویش اسیرست بیگانه ی پرواز بود مرغ هوایی با شوق سرانگشت تو لبریز نواها ست تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی عمری ست که ما منتظر باد صباییم تا بو که چه پیغام دهد باد صبایی ای وای بر آن گوش که بس نغمه ی این نای بشنید و نشد آگه از اندیشه ی نایی افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع در اینه ات دید و ندانست کجایی آواز بلندی تو و کس نشنودت باز بیرونی ازین پرده ی تنگ شنوایی در اینه بندان پریخانه ی چشمم بنشین که به مهمانی دیدار خود ایی بینی که دری از تو به روی توگشایند هر در که براین خانه ی ایینه گشایی چون سایه مرا تنگ در آغوش گرفته ست خوش باد مرا صحبت این یار سرایی شعر از هوشنگ ابتهاج

Mehdi

Va am zendegi va ama marg, mabahese matrah shode ba hooshmandi besiyar balayii onvan shod hamantor ke midanim in negah be zandegi va marg dar shekle besiyar zibayii dar ash@re hakim khayam namayan ast hamanande in 2 beyti in kooze cho man asheghe zari boodast dar bande sare zolfe negari boodast in halghe ke bar gardane oo mibini dastist ke bar gardane yari boodast. va che hooshmandane kooze ra oo khatab karde na An. be har hal ba kami taamogh bishtar mibinim ke ma ba tamame ajzaye hasi dar ham tanide va yeki hastim hata agar hayat be shekle konooni rooye koreye zamin az beyn beravad va ya hata khode koreye zamin az shekle konooni kharej shavad Ma kamakan ba zarat hasti mojood dar kaenat be ham amikhteyim va kharej az dayereye hasti gharar nakhahim gereft.

لیلا

سلام دیدگاه آشنا و واضحی بود. شمامطالب رو خیلی واضح بیان می‌کنید انگار اون رو لمس کردید خیلی برام جالبه یک غذای آماده از درک خودتون تهیه می‌کنید. ممنونم. در جواب نرگس نظر من این هست که جسم انسان نمی‌میره مگر اینکه مدتها متوقف شده باشه. تصور نمیکنم تکان دادن لیوان و کفش و غیره خیلی مهم باشد بلکه بیشتر برای ما این مهم هست که بتوانیم روی دنیای پیرامونمان درست یا غلط به انتخاب خودمان تغییر ایجاد کنیم و در اکثر مواقع کسی که میمیره لااقل مدتهاست این روند در زندگیش متوقف شده بانگاه کردن به میوه هایی که ازدرخت می‌افتند چه زمانیکه کال باشند چه زمانیکه رسیده باشند میشه این رو فهمید. اما یک کلیتی از گذشته وجود داره اینکه ما محصولات گذشته هستیم (همانطور که شما نوشتید) بطور مثال فرزندان ما بیشتر مرگ و میر خواهند داشت زیرا ما یعنی والدین اونها بیش از زندگی در تولید مرگ حرکت کردیم که توقف کردن خودش به معنی حرکت به سمت مرگ هست.

حاتمی

مرگ را دانم ولی تا کوی دوست/ راهی ار نزدیکتر دانی بگو

میترا

مرگ پایان کبوتر نیست.پرواز روح ادامه دارد در بیکرانه های خدا . با رهائی از قید وبند تن و بود ونبود زندگی. شاید با مرگ به تعالی بیشتر می رسیم. گذشتن از همه چیز نیاز به تعالی روح دارد که جز با گسستن از بندهای مادی امکان پذیر نیست.